داستان کوتاه گریختن باز پادشاه به خانه‌ی پیرزن

داستان کوتاه گریختن باز پادشاه به خانه‌ی پیرزن
باز بلندپروازی که همدم شکار پادشاهی بود، روزی از قصر او گریخت و به کلبه‌ی پیرزنی فرتوت پناه برد. پیرزن که برای فرزندش آش می‌پخت، او را گرفت. پایش را بست و...
دنباله‌ی نوشته