غزل شماره‌ی ۲۱ دیوان حافظ: دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

غزل شماره‌ی ۲۱ دیوان حافظ: دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، غزل شماره‌ی ۲۱ از غزلیات دیوان حافظ، به همراه معنی و فال گردآوری شده است.

 

غزل شماره‌ی ۲۱ - دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

 

۱. دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست - گفت با ما منشین، کز تو سلامت برخاست
معنی: (در راه عشق) دل و دینم از دست برفت و رسوا شدم و معشوق مرا سرزنش کرد که دیگر گِردِ ما مگرد که بی‌ننگ و نام شده‌ای.

 

۲. که شنیدی که در این بزم، دمی خوش بنشست؟ - که نه در آخرِ صحبت به ندامت برخاست
معنی: آیا تا به امروز کسی را سراغ داری که پا در دایره‌ی دلدادگی نهاده و پایان کارش به پشیمانی نکشیده باشد.

 

۳. شمع اگر زان لبِ خندان به زبان، لافی زد - پیشِ عشاقِ تو شب‌ها به غَرامت برخاست
معنی: شمع اگر زبان به لاف برابری با آن لب‌های خندان گشود، به تاوان این گزافه‌گویی، همه شب‌ها در پیش عاشقانِ تو، به پوزش بر سر پا ایستاد.

 

۴. در چمن، بادِ بهاری ز کنار گل و سرو - به هواداریِ آن عارض و قامت برخاست
معنی: در چمن، نسیم بهاری، به هوا و هواداری آن چهره‌ی زیبا و اندام رسا از کنار گل و سرو گذشته به‌سوی تو آمد.

 

۵. مست بگذشتی و از خلوتیانِ ملکوت - به تماشایِ تو آشوبِ قیامت برخاست
معنی: مستانه خرامیدی و از تماشای مست تو غریو شادی از ملائک آسمان برخاست چنان‌که گویی قیامت برپا شد.

 

۶. پیشِ رفتار تو پا برنگرفت از خِجلت - سروِ سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
معنی: آن سرو سرکش چمن که به بالای خود می‌نازید در برابر خرامیدن و رفتار تو از شرمساری سربلند نکرد.

 

۷. حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری - کآتش از خرقه‌ی سالوس و کرامت برخاست
معنی: حافظ! این خرقه‌ی درویشی را از تن به درآورده جان به‌سلامت ببر، چرا که به سبب ریاکاریِ کرامت‌فروشان، آتش از آن برمی‌خیزد.

 

فال و تعبیر غزل شماره‌ی ۲۱ دیوان حافظ:
ایمانت را قوی‌تر کن تا از رنج ملامت نجات یابی. گرفتاری‌ات برطرف می‌شود. اگر در عین غمگینی خندیدی شاهکار کرده‌ای. کسانی که طرفداری تو را می‌کنند و از آشوب و غوغا نجاتت می‌دهند. تغییری در خود و افکارت بده. بدی‌ها را آتش بزن و بخشندگی را در خود پرورش بده.

 

معنی برخی واژگان غزل:
لاف: گزاف، ادعای دروغ.
تاوان: جریمه.
غرامت: تاوان، آنچه ادای آن لازم باشد، دادن مال به کراهت، خسارت.
عارض: چهره.
خلوتیان: خلوتی‌ها، خلوت‌نشینان، محرمان حضور.
ملکوت: بزرگی و چیرگی، پادشاهی الی الابد پروردگار، در اصطلاح صوفیه عالم ارواح و عالم غیب و عالم معنی و باطن و مجردات.
خلوتیان ملکوت: ساکنان عالم معنی یا جهان غیب، ملائکه‌ها.
آشوب: شورش، غوغا، طغیان.
پا بر نگرفت: بلند نشد، اظهار وجود نکرد.
سالوس: ریا، چرب‌زبانی، خُدعه.
کرامت: کار خارق العاده و شگفت‌آور که از صوفی کامل سرزند.
سالوس و کرامت: ریاکاری در پوشش کرامت، کرامت‌فروشی.

 

معنی شعر برگرفته از کتاب شرح جلالی بر حافظ، نوشته‌ی دکتر عبدالحسین جلالیان
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری