باز بلندپروازی که همدم شکار پادشاهی بود، روزی از قصر او گریخت و به کلبهی پیرزنی فرتوت پناه برد. پیرزن که برای فرزندش آش میپخت، او را گرفت. پایش را بست و...
سلیمان عبدالعزیز الراجحی میلیاردر سعودی تعریف میکند: فقیر بودم. به اندازهای که حتی برای رفتن به سفر تفریحی که در مدرسه برای بچهها تدارک دیده بودند یک ریال سعودی هم نداشتم.
به خاطر فوت خواهرم جهت مراسم تدفین در خانهاش حضور یافته بودم. شوهرخواهرم کشوی پایینی دراور خواهرم را باز کرد و بستهای را که میان کاغذکادو پیچیده شده بود، بیرون آورد.
در عهد خلیفهی دوم «عمر بن خطاب»، رامشگری چنگنواز بود که آواز دلاویز او همانند دَمِ اسرافیل، مُردگان را زندگی و نشاط میبخشید. او عُمری را بر این کار سپری کرد و...
آقای سالیوان مرد فقیری بود و برادری بهنام جاناتان داشت که اخیرا شهردار شده بود. روزی خانم آقای سالیوان از روی نداری و بیچیزی به او گفت که پیش برادرش برود...
«محمدقاسم خان والی» پسر «دوستعلی خان معیرالممالک» و نوهی «حسنعلی بیگ بسطامی» بود که اصالتا از روستای «ابرسج» یا «ابرسیج» شهر «بسطام» در استان امروزی «سمنان» بودند.
روز اول ماه مبارک رمضان نوهام عینک عیال را برداشت و پرت کرد و شیشهاش درآمد. عیال گفت: ببر عینکسازی شیشهاش را جا بیندازند. گفتم: نیازی به عینکسازی نیست.
در دیاری دوردست و زمانی قدیم، روستایی بود که کموبیش صد سکنه داشت. هر زمان از جانب پادشاه داروغهای برای دریافت خراج و مالیات به آن قریه فرستاده میشد، دست خالی...
پیرمردی تهیدست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی میگذراند. پسر و دخترش بیمار بودند و از هر آدم خودپرستی، طلب کمک میکرد. روزها گدایی میکرد و شبها بیمارداری.
یک روز خانومم برای کاری منزل مادرشون رفتند و دختر سه سالمو در منزل پیش من گذاشتند. من هم گفتم ایراد نداره، کاری که نداره، با خودش بازی میکنه. مادرش هم زود برمیگرده.