یک دختر خوشگلی بود که همیشه در بیابان زندگی کرده بود و اصلا رنگ خانه و خانواده را ندیده بود. یک روز یک جوان شهری او را میبیند و عاشقش میشود و او را به شهر میبرد.
هرگاه آدم نانجیب و بدذاتی با تکبر و سرکشی و غرور خودنمایی کند و باعث آزار این و آن بشود میگویند: باید باباشو پیش چشمش آورد تا آدم بشود. گویند تاجر ثروتمندی قاطری داشت...
این ضرب المثل کنایهایست از حرفی ناحق و تهمت و اسنادی ساخته و پرداخته که به کسی بندند. هر کس کاری ناروا نکرده باشد یا حرفی به دروغ نگفته باشد و به او نسبت دهند.
در زمانهای خیلی قدیم، توی شهری آهنگری زندگی میکرد که کارش خیلی سنگین بود. شاگردی هم پیدا نمیکرد که کمکش کند. یک روز که آهنگر رفته بود بیرون شهر توی بیابان...
روزی سلطان محمود بر لب ایوان بارگاه خود قدم میزد. چشمش به زن نجاری افتاد. سخت عاشق و بیقرار زن شد. از وزیرش راه چاره خواست. وزیر که خیلی زیرک و موذی بود...
روزی روباهی غلاغی (کلاغی) را به لانهی خود دعوت کرد و از قبل آشی پخت و آماده کرد. وقتی غلاغ به لانهی روباه رفت، روباه پس از سلام و تعارف آش را روی تخته سنگی...
روباهی از صحرا میگذشت. چشمش به خرگوشی افتاد. خرگوش را صدا کرد و پرسید: «آیا حاضری نوکر من بشی؟» خرگوش وظیفهی نوکری را پرسید تا بداند از عهده برمیآید یا نه.
میگویند ایاز که بعدا به ایاز خاص معروف شد، مردی بود چوپان که در نتیجهی لیاقت و عقلی که داشت شد وزیر سلطان محمود غزنوی شد و چون سلطان محمود ایاز را خیلی دوست میداشت...
نجاری با تیشه و ابزار نجاری حروف و کلمات سی جزء قرآن را تراشید و یک جلد قرآن درست کرده و بهحضور حاکم برد. حاکم با نظری ناچیز به آن نگاه کرد و ارزشی برای آن قائل نشد.