داستان کوتاه کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب

داستان کوتاه کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب
در باغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ. تشنه‌ای دردمند، بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. ناگهان، خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب، مثل...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه موش زیرک و مرد صاحب‌خانه

داستان کوتاه موش زیرک و مرد صاحب‌خانه
گویند که در شهر نیشابور موشی به نام «زیرک» در خانه‌ی مردی زندگی می‌کرد. زیرک درباره‌ی زندگی خود چنین می‌گوید: هرگاه مرد صاحب‌خانه خوراکی برای روز دیگر نگه می‌داشت...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه دزدیدن و دزدیده شدن (شهری بود که مردم آن دزد بودند)

داستان کوتاه دزدیدن و دزدیده شدن (شهری بود که مردم آن دزد بودند)
شهری بود که همه‌ی اهالی آن دزد بودند. شب‌ها پس از صرف شام، هر کس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد؛ برای دستبرد زدن به خانه‌ی یک همسایه.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه مرد خوشبخت

داستان کوتاه مرد خوشبخت
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند». تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می‌شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک نتوانستند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه علی باغبان‌باشی، قهرمان دوی ایران

داستان کوتاه علی باغبان‌باشی، قهرمان دوی ایران
در اون سال‌ها ژاندارم‌ها می‌رفتن روستاها سرباز بگیری. من رو گرفتن بردند به سربازخونه‌ای در مشهد. هنوز ۴۵ روز نگذشته بود، که خیلی دلم برای خانواده‌ام تنگ شد. اما مرخصی ندادن.
دنباله‌ی نوشته