خیلی سال پیش یه پیمانکار انگلیسی بهنام آلن در شرکت نفت که در روستای ما کارمیکرد، به همهی کارگران میگفت در پایان کار حقوق همه را میدم. کار که تمام شد، پولشو از شرکت نفت گرفت.
روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی بهیاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسهی نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمهپری ریخت.
وقتی زندگی به نقطهای میرسد که دیگر قادر به حمایت از خودت نیستی، بچههایت به نگهداری از فرزندان خودشان مشغولاند و نمیتوانند از تو نگهداری کنند، این تنها راه باقیمانده است.
حکیمی مینویسد: در سفرم به روستایی بزرگ برخوردم که هیچکس در آن نبود. به بیرون روستا متوجه شدم دیدم جماعت انبوهی بیرون بر تپهای گرد درخت کهن سالی جمعاند.
داستان فیل در تاریکی یا فیل و کوران داستانیست تمثیلی و عارفانه، که در آیینهای جین، بودیسم، هندوگرایی و تصوف به آن پرداخته شده است. در روایتهای گوناگونی که از این داستان...
روز اول ماه مبارک رمضان نوهام عینک عیال را برداشت و پرت کرد و شیشهاش درآمد. عیال گفت: ببر عینکسازی شیشهاش را جا بیندازند. گفتم: نیازی به عینکسازی نیست.
در دیاری دوردست و زمانی قدیم، روستایی بود که کموبیش صد سکنه داشت. هر زمان از جانب پادشاه داروغهای برای دریافت خراج و مالیات به آن قریه فرستاده میشد، دست خالی...
پیرمردی تهیدست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی میگذراند. پسر و دخترش بیمار بودند و از هر آدم خودپرستی، طلب کمک میکرد. روزها گدایی میکرد و شبها بیمارداری.
اربابی آوازهی کنیزی نوجوان و زیباروی را شنید، که قدی بلند و چشمانی خمار و صدایی دلکش داشت. بیست هزار دینار قیمتش بود و هر کسی را توان پرداخت این مبلغ برای خرید آن نبود.
«دکتر ابراهیم باستانی پاریزی» تاریخدان و نویسنده، خاطرهی جالب و عجیبی را از زبان «فریدون بهمنیار» در سال ۱۳۳۱ بیان میکند: من یک همشهری داشتم بهنام «فریدون بهمنیار».