حکیمی مینویسد: در سفرم به روستایی بزرگ برخوردم که هیچکس در آن نبود. به بیرون روستا متوجه شدم دیدم جماعت انبوهی بیرون بر تپهای گرد درخت کهن سالی جمعاند.
داستان فیل در تاریکی یا فیل و کوران داستانیست تمثیلی و عارفانه، که در آیینهای جین، بودیسم، هندوگرایی و تصوف به آن پرداخته شده است. در روایتهای گوناگونی که از این داستان...
روز اول ماه مبارک رمضان نوهام عینک عیال را برداشت و پرت کرد و شیشهاش درآمد. عیال گفت: ببر عینکسازی شیشهاش را جا بیندازند. گفتم: نیازی به عینکسازی نیست.
در دیاری دوردست و زمانی قدیم، روستایی بود که کموبیش صد سکنه داشت. هر زمان از جانب پادشاه داروغهای برای دریافت خراج و مالیات به آن قریه فرستاده میشد، دست خالی...
پیرمردی تهیدست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی میگذراند. پسر و دخترش بیمار بودند و از هر آدم خودپرستی، طلب کمک میکرد. روزها گدایی میکرد و شبها بیمارداری.
اربابی آوازهی کنیزی نوجوان و زیباروی را شنید، که قدی بلند و چشمانی خمار و صدایی دلکش داشت. بیست هزار دینار قیمتش بود و هر کسی را توان پرداخت این مبلغ برای خرید آن نبود.
«دکتر ابراهیم باستانی پاریزی» تاریخدان و نویسنده، خاطرهی جالب و عجیبی را از زبان «فریدون بهمنیار» در سال ۱۳۳۱ بیان میکند: من یک همشهری داشتم بهنام «فریدون بهمنیار».
شهری بود که همهی اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هر کس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانهی یک همسایه.
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهیام را به کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند». تمام آدمهای دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور میشود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک نتوانستند.
در اون سالها ژاندارمها میرفتن روستاها سرباز بگیری. من رو گرفتن بردند به سربازخونهای در مشهد. هنوز ۴۵ روز نگذشته بود، که خیلی دلم برای خانوادهام تنگ شد. اما مرخصی ندادن.