
خیلی سال پیش یه پیمانکار انگلیسی بهنام آلن در شرکت نفت که در روستای ما کارمیکرد، به همهی کارگران میگفت در پایان کار حقوق همه را میدم. کار که تمام شد، پولشو از شرکت نفت گرفت و فرار کرد رفت انگلیس. به کارگران هم یک ریال نداد. آن سالها هم پیگیری این کارها سخت بود. بعد از یک سال گفتن برادر آلن از انگلستان اومده و قراره بدهکاری آلن را بده. ما همه خوشحال شدیم. برادر آلن که بهش میگفتن مسترجیک یه آدم قد بلند و موهای زردی داشت. خیلی آدم مهربونی بود. همهی ما جلوی شرکت نفت جمع شدیم. مسترجیک در حالی که بغض گلوشو گرفته بود، گفت: آلن وقتی میخواست به ایران برگرده و پول شما را بده، تصادف کرد و بعد از پنج روز در بیمارستان درگذشت و در حالی که دستانش در دست من بود در آن لحظات آخر بهفکر شما بود و وصیت کرد که من بیایم ایران و پول شما را بدم. و اشک از چشماش سرازیر شد.
ما هم بیاد اخلاق مهربون آلن افتادیم و بغض گلومون را گرفته بود. من بلند شدم گفتم: مسترجیک ما از درگذشت آلن مهربان بسیار ناراحت و غصهدار شدیم.
مسترجیک گفت: از ابراز همدردی شما متشکرم. فردا صبح اینجا باشید که حقوق را با سود یکسال تاخیر تقدیم کنم.
ما که بهشدت احساساتی شده بودیم، گفتیم: مسترجیک پول فدای سرت، ما اول باید یه مراسم سوگواری و فاتحه برای آلن بزاریم.
فردای آن روز سه قاری قرآن و یک روضهخوان و بساط شام و نهار در مسجد روستا راه انداختیم. آلن مسیحی بود. ما براش قاری قرآن و روضهخوان آورده بودیم. سه روز پشت سر هم این مجلس عزا ادامه داشت و حدود بیست گوسفند و پنج گاو کشتیم. روز چهارم همه در باشگاه شرکت نفت جمع شدیم که مسترجیک پولها با سود یکسال تاخیر را بده. ما در این سه روز عزاداری که از گریه چشمامون پف کرده بود و همه پیراهن مشکی پوشیده بودیم، چشم و گوشمون به دهان مسترجیک بود.
مسترجیک گفت: مبلغ طلب همهی شما از برادر عزیزم آلن، طوری که من حساب کردم صد هزار تومان است که با سودش میشود صد و هفتاد هزار تومان. آیا درست است؟
ما که دیگه قند تو دلمون آب میشد گفتیم: هر چه شما بگید درسته.
مسترجیک یه چکی از جیبش درآورد و گفت: به این میگن چک تضمینی.
ما که اصلا نمیدونستیم چک چی هست تا برسه به تضمینیش.
گفت: این چک پولش در بانک هست، ولی مبلغش خیلی بیشتر از طلب شماست و ششصد هزار تومان هست. صد و هفتاد هزار تومانش مال شماست و چهارصد و سی هزار تومانش اضافه هست و فقط در بانک ملی مرکزی تهران پاس میشه. حالا شما باید چهارصد و سی هزار تومان به من بدهید که چک را به شما بدم.
از همون روز شروع کردیم هر چه گاو و گوسفند و بز و خر و تخم مرغ داشتیم بردیم شهر و به واسطهها فروختیم. یک شرکت چینی هم گفت همهی سگ و گربه و مار و عقرب و سوسک و قورباغه هم داشته باشید من ازتون میخرم. هر چه سگ و گربه و مار و عقرب بود جمع کردیم دادیم به شرکت چینی به قیمت خیلی ارزان. دیگه هیچ جنبندهای درروستای ما پیدا نمیشد. انگار بمب اتم زده بودن. هر چه باغهای ما انگور و انجیر داشتن هم حراج کردیم.
بعد از دو ماه به هر زحمتی بود، چهارصد و سی هزار تومان را آماده کردیم و در چهار گونی کردیم دادیم به مسترجیک. خیلی خوشحال بودیم که اگه دیگه چیزی برامون باقی نمانده، ولی چند روز دیگه ششصد هزار تومان به ما میرسه. مسترجیک هم چک را داد به ما و با چهارگونی پول از روستای ما رفت. ما خیلی براش دعا کردیم. آلن به خواب چند نفر از اهالی روستا آمده بود و معذرتخواهی کرده بود. میگفتن: آلن جاش بالاشهر بهشت بود و ملائکه داشتن بادش میزدن.
من و پنج نفر از اهالی روستا به نمایندگی از همهی اهالی برای تهران حرکت کردیم. یه هفته بعدش رسیدیم تهران. ما بیست گونی هم با خودمون برده بودیم برای پولها. همون دقیقهی اول که رسیدیم گاراژ یک رانندهای دید ما آدمای ساده و غبار گرفتهای هستیم و آن همه گونی را دست ما دید. اومد جلو و با ما خیلی گرم گرفت. گفت: کجا بودین؟ کجا میخواین برید؟
ما هم همهی جریان را براش تعریف کردیم. گفتیم: الان هم اومدیم تهران پولمون را بگیریم، برگردیم روستای خودمون.
راننده که خیلی باشرف و خانوادهدار بود، گفت: آخه با چند گونی پول که خطریه بخواید این همه راه با ماشینهای غریبه برگردید.
گفتیم: پس چهکار کنیم؟
گفت: خودم میبرمتون تا روستای خودتون.
ما پریدیم بغلش کردیم و بوسش کردیم. خدایی آدم به این مهربونی تا حالا ندیده بودیم.
گفتیم: خب بریم بانک پولها را بگیریم و از همانجا حرکت کنیم برای روستای خودمون.
در مسیر که میرفتیم برای بانک، گفت: من کارمند سفارت روس هستم، ولی اوقات بیکاری برای تفریح مسافرکشی هم میکنم.
واقعا لحظات هیجانی بود. رسیدن به بانک و پر کردن آن همه گونی از پول قابل وصف نبود. به بانک که رسیدیم، دویدیم طرف کارمند بانک و چک را گذاشتیم جلوش.
گفت: این چیه؟
گفتیم: پول بده.
گفت: پول چی؟ شما از کجا اومدین؟ این یه چک ساختگی و جعلی هست. و چکو پاره کرد و انداخت داخل سطل زباله.
من که احساس کردم بانک داره دور سرم میچرخه.
گفتن: بفرمایید بیرون تا دستگیرتون نکردن. چک جعل کردین آوردین کلاهبرداری کنید؟
زمانی بههوش آمدیم که مردم داشتن آب رومون میپاشیدن.
رانندهی روسی گفت: من این چیزها سرم نمیشه. باید کرایهی منو تا روستاتون که قرار بود ببرمتون بدین.
گفتیم: دیگه که همه چی ول شد.
گفت: میدین یا طور دیگه باهاتون برخورد کنم؟
گفتیم: ما که دیگه پولی نداریم.
گفت: همهی لباساتون را بدین.
این بیانصاف حتی کفشامونو از پامون درآورد. خدا را شکر ما زیرشلواری زاپاس با خودمون برده بودیم. با پای پیاده بعد از دو ماه رسیدیم روستای خودمون. اگه مردم روستاها و شهرهای بین راه به ما غذا نمیدادن، از گشنگی مرده بودیم. خلاصه با زیرشلواری و پای برهنه برگشتیم روستای خودمون. ولی یه چیز خوبی هم شد، نه اینکه دیگه هیچ حیوانی در روستا نداشتیم، شبها بدون سروصدا و راحت میخوابیدیم!
نگاره: Freepik (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین





