روزی «مهدی بن منصور» خلیفهی عباسی، به شکار رفته و از لشکر دور افتاده بود. همچنان که حیران و سرگردان در صحرا میگشت، ناگاه به خیمهی اعرابی بادیهنشین رسید.
در باغی چشمهایبود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ. تشنهای دردمند، بالای دیوار با حسرت به آب نگاه میکرد. ناگهان، خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب، مثل...
میدان اصلی شهر محل جدید خدمت پلیس جوان بود. او در اولین روزهای کاری خود با پدیدهی بسیار عجیبی مواجه شد. هر روز سر ساعت یازده صبح مردی وسط میدان میآمد...
سالها قبل چهارم ریاضی بودیم. دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود. جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوارکاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایههای قتل شبهعمد.
شخصی بدآواز که مصداق انکرالاصوات بود و سخت شیفتهی صوت خود در محلهی کافران به گفتن اذان مشغول شد. وقتی مومنان مخلص صدای اذان او را شنیدند، شتابان نزد او رفتند.
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند. هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او میرفت. یک روز خسرو گفت...
داستانکهای غیبت و بدگویی، سفیر انگلستان در هندوستان، سه بچه، نیاز دیگران، زن طلحک و سلطان محمود غزنوی، بهشت، بهترین دوست و بدترین دشمن، تکبر، شیربها و دروغ
داستانکهای سقراط و بزرگزاده، جامهی جوانمرد، کارمند جدید، کجدار و مریض یا کجدار و مریز، عبادت و اطاعت، راز انگشتر الماس، فروش زمین و خرید اسب، جبر و اختیار و...
داستانکهای دزد و داروغه، صدقه، مثل تو آشغال باشم، اسب عادتها و باورها، فهمیدن، خاموش کردن کولر، چشمه باشید، نورمن کازینز و خندهدرمانی، میدونی من کیم؟ و...
مادر خسته از خرید برگشت و بهزحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و میخواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید.