سالها قبل چهارم ریاضی بودیم. دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود. جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوارکاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایههای قتل شبهعمد.
شخصی بدآواز که مصداق انکرالاصوات بود و سخت شیفتهی صوت خود در محلهی کافران به گفتن اذان مشغول شد. وقتی مومنان مخلص صدای اذان او را شنیدند، شتابان نزد او رفتند.
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند. هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او میرفت. یک روز خسرو گفت...
داستانکهای غیبت و بدگویی، سفیر انگلستان در هندوستان، سه بچه، نیاز دیگران، زن طلحک و سلطان محمود غزنوی، بهشت، بهترین دوست و بدترین دشمن، تکبر، شیربها و دروغ
داستانکهای سقراط و بزرگزاده، جامهی جوانمرد، کارمند جدید، کجدار و مریض یا کجدار و مریز، عبادت و اطاعت، راز انگشتر الماس، فروش زمین و خرید اسب، جبر و اختیار و...
داستانکهای دزد و داروغه، صدقه، مثل تو آشغال باشم، اسب عادتها و باورها، فهمیدن، خاموش کردن کولر، چشمه باشید، نورمن کازینز و خندهدرمانی، میدونی من کیم؟ و...
مادر خسته از خرید برگشت و بهزحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و میخواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید.
زوجی تنها دو سال از زندگیشان گذشته بود که به تدریج با مشکلاتی در جریان مراودات خود مواجه شدند. به گونهای که زن معتقد بود از این زندگی بیمعنا بیزار است.
روزی خانم جوانی بهنام «یون اوک» به خانهی راهبی که در کوهی اقامت داشت رفت. آن راهب، حکیمی مشهور و سازندهی طلسمها و شربتهای سحرآمیز بود. او در آنجا به راهب گفت...
داستانکهای ابن سینا و بهمن یار، ناپلئون بناپارت و پیروزی، آروم باش فرهاد، درس گرگ به بچه گرگ، خوشحالی، عمههای پیر، چرایی عمر دراز فرعون، هوشنگ و معلم و...