داستان کوتاه مهمان شدن خلیفه در خیمه‌ی اعرابی

داستان کوتاه مهمان شدن خلیفه در خیمه‌ی اعرابی

روزی «مهدی بن منصور» خلیفه‌ی عباسی، به شکار رفته و از لشکر دور افتاده بود. همچنان که حیران و سرگردان در صحرا می‌گشت، ناگاه به خیمه‌ی اعرابی بادیه‌نشین رسید. هوا گرم و خلیفه تشنه و گرسنه بود. خلیفه به خیمه‌ی اعرابی وارد شد و رو به او کرده، پرسید: ای اعرابی! آیا مهمان می‌خواهی؟
اعرابی گفت: می‌خواهیم، اگر به آن‌چه هست، قانع شوی و عیب نگیری!
خلیفه گفت: قبول است. حال برو و آن‌چه حاضر است، بیاور.
اعرابی مقداری ماست و نان داشت. آورد و خلیفه میل کرد. بعد گفت: ای اعرابی! غذای خوبی بود. دیگر چه داری؟
اعرابی کوزه‌ی آبی داشت. پیش آورد و قدحی پر کرد و به خلیفه داد. خلیفه نوشید. آن‌گاه به اعرابی گفت: آیا مرا می‌شناسی؟
اعرابی گفت: خیر، شما را نمی‌شناسم.
خلیفه گفت: من از خواص امیرالمومنین مهدیم!
اعرابی گفت: شاید راست بگویی.
خلیفه قدحی دیگر نوشید و گفت: من از جمله سپهسالاران امیرالمومنین مهدیم!
اعرابی با شنیدن این حرف کوزه را از پیش او برداشت و سر کوزه را محکم کرد و یک سو نهاد.
مهدی پرسید: چه می‌کنی؟!
گفت: والله دیگر آب به تو نمی‌دهم. وقتی قدح اول را نوشیدی، ادعا کردی از نزدیکان خلیفه‌ای. دوم را که خوردی، گفتی سپهسالاری. قدح سوم را که بخوری، دعوی خلافت می‌کنی، و اگر چهارم را بخوری، دعوی نبوت می‌کنی و می‌گویی محمد رسول الله هستم و همین ساعت فرشتگان درآیند و مرا به زحمت اندازند!
مهدی از این سخن بسیار خندید و بعد از ساعتی لشکر و خدم او آمدند و اعرابی را جایزه‌ی زیادی داد.

 

خنده‌رویی میهمان را گل بجیب افشاندن است - تنگ‌خلقی کفش پیش پای مهمان ماندن است (صائب تبریزی)

 

برگرفته از کتاب جوامع الحکایات
نگاره: Storyset (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده