روزی روزگاری سه رفیق و سه همراه که یکی از یکی بخیلتر بودند، همدل و همسفر شدند. آنها میرفتند که در بیابان کیسهای زر پیدا کردند. سکهها را بیرون ریختند و همه را شمردند.
میرابی بود که فکر میکرد آدم مهمی است. در گذشتهها که لولهکشی آب وجود نداشت، کار تقسیم آب به عهدهی میرابها بود. میراب آب رودخانه را تقسیمبندی میکرد.
آوردهاند که در روزگاران قدیم مرد قلدر و پر قدرتی بود که به همه زور میگفت و هر چه میخواست از راه زورگویی بهدست میآورد. یک روز همسر او دادوبیداد راه انداخت.
روزی روباهی غلاغی (کلاغی) را به لانهی خود دعوت کرد و از قبل آشی پخت و آماده کرد. وقتی غلاغ به لانهی روباه رفت، روباه پس از سلام و تعارف آش را روی تخته سنگی...
در سالهای خیلی پیش چند نفر دور هم جمع شده بودند و از هر دری صحبت میكردند. بین آنها آدم خوب و خوش اخلاقی بود كه هیچ وقت با كسی مرافعه نداشت. یكی از آنها اشاره...
آدم بیچارهای بود که از همه جا درمانده شده بود به دهی رسید. از اهالی آنجا سوال کرد: بزرگ این آبادی کیست؟ خانهی مرد پولداری را به او نشان دادند. رفت خانهی آن مرد.
شخصی بسیار مقروض بود. به او گفتند: به نزد فلان شخص برو که آدم بخشندهای است و کار تو را درست میکند. مرد مقروض به نشانی آن مرد بخشنده رفت تا اینکه او را پیدا کرد.
پیرمردی بود زاهد که در دل کوه، توی دخمهای عبادت میکرد و از علفها و میوههای جنگلی کوه هم میخورد. روزی از کوه به زیر آمد و بهطرف ده راه افتاد رفت و رفت تا به نزدیک ده رسید.
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر با مریدان به نیشابور بشد. به در دکانی رسيدند که مرغ بریان کرده، بفروختی. شیخ به صاحب دکان گفت: چندی از مرغان را به رایگان به ما بده که سخت گرسنهایم.