داستان کوتاه بخیل سومی را خدا بکشد

داستان کوتاه بخیل سومی را خدا بکشد
روزی روزگاری سه رفیق و سه همراه که یکی از یکی بخیل‌تر بودند، همدل و همسفر شدند. آن‌ها می‌رفتند که در بیابان کیسه‌ای زر پیدا کردند. سکه‌ها را بیرون ریختند و همه را شمردند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه با مردن یک میراب، شهر بی‌آب نمی‌ماند

داستان کوتاه با مردن یک میراب، شهر بی‌آب نمی‌ماند
میرابی بود که فکر می‌کرد آدم مهمی است. در گذشته‌ها که لوله‌کشی آب وجود نداشت، کار تقسیم آب به عهده‌ی میراب‌ها بود. میراب آب رودخانه را تقسیم‌بندی می‌کرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه راه بزن راه خدا هم ببین

داستان کوتاه راه بزن راه خدا هم ببین
مردی کارش همیشه دزدی و راهزنی بود. با این روش مال به‌دست می‌آورد و خرج می‌کرد؛ تا شبی با خود فکری کرد و ندامت با خود در دل آورد. از آن عمل پشیمان گشت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه زور من وقت غربیل کردن معلوم می‌شود

داستان کوتاه زور من وقت غربیل کردن معلوم می‌شود
آورده‌اند که در روزگاران قدیم مرد قلدر و پر قدرتی بود که به همه زور می‌گفت و هر چه می‌خواست از راه زورگویی به‌دست می‌آورد. یک روز همسر او دادوبیداد راه انداخت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی غلاغ و روباه

داستان کوتاه حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی غلاغ و روباه
روزی روباهی غلاغی (کلاغی) را به لانه‌ی خود دعوت کرد و از قبل آشی پخت و آماده کرد. وقتی غلاغ به لانه‌ی روباه رفت، روباه پس از سلام و تعارف آش را روی تخته سنگی...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بنازم این سر را که تا به حال نشکسته

داستان کوتاه بنازم این سر را که تا به حال نشکسته
در سال‌های خیلی پیش چند نفر دور هم جمع شده بودند و از هر دری صحبت می‌كردند. بین آن‌ها آدم خوب و خوش اخلاقی بود كه هیچ وقت با كسی مرافعه نداشت. یكی از آن‌ها اشاره...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه اگر خدا بخواهد همه را یکسان می‌کند

داستان کوتاه اگر خدا بخواهد همه را یکسان می‌کند
آدم بیچاره‌ای بود که از همه جا درمانده شده بود به دهی رسید. از اهالی آن‌جا سوال کرد: بزرگ این آبادی کیست؟ خانه‌ی مرد پولداری را به او نشان دادند. رفت خانه‌ی آن مرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه هر چیز به‌جای خویش نیکوست

داستان کوتاه هر چیز به‌جای خویش نیکوست
شخصی بسیار مقروض بود. به او گفتند: به نزد فلان شخص برو که آدم بخشنده‌ای است و کار تو را درست می‌کند. مرد مقروض به نشانی آن مرد بخشنده رفت تا این‌که او را پیدا کرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه وای به حال شما که جوال جوال می‌برید

داستان کوتاه وای به حال شما که جوال جوال می‌برید
پیرمردی بود زاهد که در دل کوه، توی دخمه‌ای عبادت می‌کرد و از علف‌ها و میوه‌های جنگلی کوه هم می‌خورد. روزی از کوه به زیر آمد و به‌طرف ده راه افتاد رفت و رفت تا به نزدیک ده رسید.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه به کیشی آمدند و به فیشی رفتند

داستان کوتاه به کیشی آمدند و به فیشی رفتند
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر با مریدان به نیشابور بشد. به در دکانی رسيدند که مرغ بریان کرده، بفروختی. شیخ به صاحب دکان گفت: چندی از مرغان را به رایگان به ما بده که سخت گرسنه‌ایم.
دنباله‌ی نوشته