داستان کوتاه حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی غلاغ و روباه

داستان کوتاه حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی غلاغ و روباه
روزی روباهی غلاغی (کلاغی) را به لانه‌ی خود دعوت کرد و از قبل آشی پخت و آماده کرد. وقتی غلاغ به لانه‌ی روباه رفت، روباه پس از سلام و تعارف آش را روی تخته سنگی...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بنازم این سر را که تا به حال نشکسته

داستان کوتاه بنازم این سر را که تا به حال نشکسته
در سال‌های خیلی پیش چند نفر دور هم جمع شده بودند و از هر دری صحبت می‌كردند. بین آن‌ها آدم خوب و خوش اخلاقی بود كه هیچ وقت با كسی مرافعه نداشت. یكی از آن‌ها اشاره...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه اگر خدا بخواهد همه را یکسان می‌کند

داستان کوتاه اگر خدا بخواهد همه را یکسان می‌کند
آدم بیچاره‌ای بود که از همه جا درمانده شده بود به دهی رسید. از اهالی آن‌جا سوال کرد: بزرگ این آبادی کیست؟ خانه‌ی مرد پولداری را به او نشان دادند. رفت خانه‌ی آن مرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه هر چیز به‌جای خویش نیکوست

داستان کوتاه هر چیز به‌جای خویش نیکوست
شخصی بسیار مقروض بود. به او گفتند: به نزد فلان شخص برو که آدم بخشنده‌ای است و کار تو را درست می‌کند. مرد مقروض به نشانی آن مرد بخشنده رفت تا این‌که او را پیدا کرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه وای به حال شما که جوال جوال می‌برید

داستان کوتاه وای به حال شما که جوال جوال می‌برید
پیرمردی بود زاهد که در دل کوه، توی دخمه‌ای عبادت می‌کرد و از علف‌ها و میوه‌های جنگلی کوه هم می‌خورد. روزی از کوه به زیر آمد و به‌طرف ده راه افتاد رفت و رفت تا به نزدیک ده رسید.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه به کیشی آمدند و به فیشی رفتند

داستان کوتاه به کیشی آمدند و به فیشی رفتند
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر با مریدان به نیشابور بشد. به در دکانی رسيدند که مرغ بریان کرده، بفروختی. شیخ به صاحب دکان گفت: چندی از مرغان را به رایگان به ما بده که سخت گرسنه‌ایم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد

داستان کوتاه هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد
حاتمِ طایی را گفتند: از تو بزرگ همت‌تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟ گفت: بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم. امرای عرب را، پس به گوشه‌ی صحرایی به حاجتی برون رفته بودم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شب سمور گذشت و لب تنور گذشت

داستان کوتاه شب سمور گذشت و لب تنور گذشت
در پشت دیوارهای بلند کاخ یکی از پادشاهان تنوری بود که در آن نان می‌پختند. در یک شب سرد زمستانی مرد فقیری از آن‌جا رد می‌شد و در آن آخر شب راه به‌جایی نداشت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه زنگوله را که به گردن گربه می‌بندد

داستان کوتاه زنگوله را که به گردن گربه می‌بندد
روزگاری بود که مثل روزگار ما، گربه‌ها دشمن موش‌ها بودند و هر جا موشی به چنگ‌شان می‌افتاد، به‌دندان می‌گرفتند و می‌خوردند. در آن روزگار، تعداد زیادی موش در خانه‌ای بزرگ...
دنباله‌ی نوشته