روزی روباهی غلاغی (کلاغی) را به لانهی خود دعوت کرد و از قبل آشی پخت و آماده کرد. وقتی غلاغ به لانهی روباه رفت، روباه پس از سلام و تعارف آش را روی تخته سنگی...
در سالهای خیلی پیش چند نفر دور هم جمع شده بودند و از هر دری صحبت میكردند. بین آنها آدم خوب و خوش اخلاقی بود كه هیچ وقت با كسی مرافعه نداشت. یكی از آنها اشاره...
آدم بیچارهای بود که از همه جا درمانده شده بود به دهی رسید. از اهالی آنجا سوال کرد: بزرگ این آبادی کیست؟ خانهی مرد پولداری را به او نشان دادند. رفت خانهی آن مرد.
شخصی بسیار مقروض بود. به او گفتند: به نزد فلان شخص برو که آدم بخشندهای است و کار تو را درست میکند. مرد مقروض به نشانی آن مرد بخشنده رفت تا اینکه او را پیدا کرد.
پیرمردی بود زاهد که در دل کوه، توی دخمهای عبادت میکرد و از علفها و میوههای جنگلی کوه هم میخورد. روزی از کوه به زیر آمد و بهطرف ده راه افتاد رفت و رفت تا به نزدیک ده رسید.
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر با مریدان به نیشابور بشد. به در دکانی رسيدند که مرغ بریان کرده، بفروختی. شیخ به صاحب دکان گفت: چندی از مرغان را به رایگان به ما بده که سخت گرسنهایم.
حاتمِ طایی را گفتند: از تو بزرگ همتتر در جهان دیدهای یا شنیدهای؟ گفت: بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم. امرای عرب را، پس به گوشهی صحرایی به حاجتی برون رفته بودم.
در پشت دیوارهای بلند کاخ یکی از پادشاهان تنوری بود که در آن نان میپختند. در یک شب سرد زمستانی مرد فقیری از آنجا رد میشد و در آن آخر شب راه بهجایی نداشت.
روزگاری بود که مثل روزگار ما، گربهها دشمن موشها بودند و هر جا موشی به چنگشان میافتاد، بهدندان میگرفتند و میخوردند. در آن روزگار، تعداد زیادی موش در خانهای بزرگ...
حکایت کنند شبی خیاطی در خواب دید که صحرای محشر برپاست و علمی از آتش سوزان بر بالای سرش نگه داشتهاند که شدت حرارتش تا اعماق استخوانهای بدنش اثر میکند.