داستان کوتاه مهمان ناخوانده و نان و پنیر

داستان کوتاه مهمان ناخوانده و نان و پنیر
آورده‌اند که وقتی مردی به مهمانی سلیمان دارانی رفت، سلیمان آن‌چه داشت از نان خشک و نمک در پیش او نهاد و بر سبیلِ اعتذار این بر زبان راند: گفتم که چو ناگه آمدی، عیب مگیر.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه راننده تاکسی هم‌درد

داستان کوتاه راننده تاکسی هم‌درد
هوا به‌شدت گرم بود. تاکسی سوار شدم. درب جلو قفل بود، رفتم عقب نشستم. دیدم راننده عرق ریزون داره با دستمال عرق‌های گردنشو پاک می‌کنه. گفتم: عزیزم ما که مسافریم...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه حسود هرگز نیاسود

داستان کوتاه حسود هرگز نیاسود
در زمان یکی از خلفا، مرد ثروتمندی غلامی خرید. از روز اولی که او را خرید، مانند یک غلام با او رفتار نمی‌کرد، بلکه مانند یک آقا با او رفتار می‌کرد. بهترین غذاها را به او می‌داد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه سنگ تمام گذاشتن

داستان کوتاه سنگ تمام گذاشتن
در گذشته تعداد سنگ‌های ترازو به‌اندازه‌ای نبود که همه‌ی فروشندگان، به‌خصوص فروشندگان دوره‌گرد، بتوانند از وزنه‌ی استاندارد و مُهر شده استفاده کنند. در نتیجه قلوه‌سنگ‌های مدوری...
دنباله‌ی نوشته