داستان کوتاه هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد

داستان کوتاه هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد
حاتمِ طایی را گفتند: از تو بزرگ همت‌تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟ گفت: بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم. امرای عرب را، پس به گوشه‌ی صحرایی به حاجتی برون رفته بودم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شب سمور گذشت و لب تنور گذشت

داستان کوتاه شب سمور گذشت و لب تنور گذشت
در پشت دیوارهای بلند کاخ یکی از پادشاهان تنوری بود که در آن نان می‌پختند. در یک شب سرد زمستانی مرد فقیری از آن‌جا رد می‌شد و در آن آخر شب راه به‌جایی نداشت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه زنگوله را که به گردن گربه می‌بندد

داستان کوتاه زنگوله را که به گردن گربه می‌بندد
روزگاری بود که مثل روزگار ما، گربه‌ها دشمن موش‌ها بودند و هر جا موشی به چنگ‌شان می‌افتاد، به‌دندان می‌گرفتند و می‌خوردند. در آن روزگار، تعداد زیادی موش در خانه‌ای بزرگ...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه تو نیکی می‌کن و در دجله انداز

داستان کوتاه تو نیکی می‌کن و در دجله انداز
حکایت شده است که «متوکل» خلیفه‌ی ستم‌کار عباسی به‌جوانی به‌نام «فتح» علاقه‌مند شد، به گونه‌ای که تمام فنون زمان را به او آموخت تا این‌که نوبت به شناگری رسید.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه مهمان ناخوانده و نان و پنیر

داستان کوتاه مهمان ناخوانده و نان و پنیر
آورده‌اند که وقتی مردی به مهمانی سلیمان دارانی رفت، سلیمان آن‌چه داشت از نان خشک و نمک در پیش او نهاد و بر سبیلِ اعتذار این بر زبان راند: گفتم که چو ناگه آمدی، عیب مگیر.
دنباله‌ی نوشته