بخیلی اهل کوفه شنید که در شهر بصره، مردی زندگی میکند که در بخل و خساست مشهور و معروف است، به همین سبب راهی بصره شد تا او را ببیند و دریابد که بخل او تا چه اندازه است.
عربی در کنار آبی سفره باز کرده بود و نان و گوشت میخورد. در این هنگام گرسنهای از بیابان به او رسید و در کنارش نشست. مرد عرب گفت: یا اخی! از کجا میآیی؟
در بلخ مردی علوی (از سادات منتسب به حضرت علی) زندگی میکرد، تا اینکه بیمار شد و بعد از دنیا رفت. همسرش گفت: با دخترانم به سمرقند رفتم، تا مردم کمتر ما را سرزنش کنند.
در روزگاران قدیم و در یکی از شهرها، رمالی زندگی میکرد که در کار خود بسیار استاد بود. روزی از روزها به حجرهی تاجری رفت و گفت: بهطوری که در طالع شما دیدهام...
آوردهاند که وقتی مردی به مهمانی سلیمان دارانی رفت، سلیمان آنچه داشت از نان خشک و نمک در پیش او نهاد و بر سبیلِ اعتذار این بر زبان راند: گفتم که چو ناگه آمدی، عیب مگیر.
هوا بهشدت گرم بود. تاکسی سوار شدم. درب جلو قفل بود، رفتم عقب نشستم. دیدم راننده عرق ریزون داره با دستمال عرقهای گردنشو پاک میکنه. گفتم: عزیزم ما که مسافریم...
عصر یک روز زیبا، یک وکیل ثروتمند که سوار لیموزین گرانقیمت خود بود، از شیشهی ماشینش دید که دو مرد در کنار جاده، در حال خوردن علف هستند. در حالی که بسیار متاثر شده بود.
سالها قبل در شهری کار میکردم که از شهر زادگاهم فاصله داشت و هیچ قوم و خویشی در آن نداشتم. تقریبا بیشتر همکارانم وضعیت من را داشتند. برای اینکه در روزهای کوتاه...
در زمان یکی از خلفا، مرد ثروتمندی غلامی خرید. از روز اولی که او را خرید، مانند یک غلام با او رفتار نمیکرد، بلکه مانند یک آقا با او رفتار میکرد. بهترین غذاها را به او میداد.
در گذشته تعداد سنگهای ترازو بهاندازهای نبود که همهی فروشندگان، بهخصوص فروشندگان دورهگرد، بتوانند از وزنهی استاندارد و مُهر شده استفاده کنند. در نتیجه قلوهسنگهای مدوری...