
داستانک ۱ - سپیدی چشم
مردی همسرش لکهی سپیدی در چشم داشت، ولی چون او عاشقش بود، سالهای سال متوجه این عیب نشده بود. روزی به چشمان همسرش نگاه کرد و گفت: این سپیدی چشمت از چه زمانی پیدا شده؟
زن گفت: از همان روزی است که عشقت نسبت به من سرد شده است.
برگرفته از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار، نوشتهی ابوالفضل رشیدالدین میبدی
داستانک ۲ - خوشبختی
شخصی به استادش گفت: من خوشبختی میخواهم.
استاد پاسخ داد: نخست «من» را حذف کن که حکایت از نفس دارد. سپس «میخواهم» را حذف کن که حکایت از میل و خواسته دارد. اکنون آنچه با تو باقی میماند، خوشبختی است. بسیارند مردمی که خوشبختی را میجویند، همانند کسی که کلاهی بر سر دارد و دنبال کلاهش میگردد. خوشبختی درون توست.
داستانک ۳ - دزد گاوصندوق
دزدی وارد خانهی یکی از ثروتمندان شد و به اتاقی که گاوصندوق در آن بود رفت. ناگهان چشمش به پلاکی افتاد که روی آن نوشته بود: دستهی کوچکی را که کنار صندوق، جنب جاکلیدی وجود دارد، آهسته بکشید تا درب صندوق باز شود.
ولی بهمحض اینکه دزد آن دسته را کشید، ناگهان تمام چراغها روشن شد و زنگ پر صدایی در ساختمان طنین انداخت. همین که خواست فرار کند، صاحبخانه را هفت تیر بهدست مقابل خود دید.
دزد رو به صندوق کرده گفت: از ما که گذشت، ولی این را بدون دروغگو دشمن خداست!
داستانک ۴ - توبیخ قاضی
شهید بهشتی فلان قاضی را توبیخ کرده بود. وقتی دلیل این کار را پرسیدند، گفت: شنیدهام که در ماموریتها کیفش را میدهد مردم بیاورند، توبیخش کردم تا دیگر آنها را خفیف نشمارد!
داستانک ۵ - دریا
کفش کودکی را دریا برد. کودک روی ساحل نوشت: دریای دزد...
آن طرفتر مردی که صید خوبی داشت، روی ماسهها نوشت: دریای سخاوتمند...
جوانی غرق شد. مادرش نوشت: دریای قاتل...
پیرمردی مرواریدی صید کرد. نوشت: دریای بخشنده...
موجی نوشتهها را شست. دریا آرام گفت: به قضاوت دیگران اعتنا نکن. اگر میخواهی دریا باشی، بر آنچه گذشت، آنچه شکست، آنچه نشد... حسرت نخور؛ زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد.
داستانک ۶ - تقاضای بهشت
مردی را علت قولنج افتاد. تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی خارج شود. چون سحر رسید ناامید گشت و دست از زندگی شسته، تشهد میکرد، و میگفت: بار خدایا بهشت نصیبم فرمای!
یکی از حاضران گفت: ای نادان! از آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی، پذیرفته نیامد. چگونه تقاضای بهشتی که وسعت آن به اندازهی آسمانها و زمین است از تو مستجاب گردد؟!
عبید زاکانی
داستانک ۷ - باران
فرشته از خدا پرسید: مردمانت مسجد میسازند، نماز میخوانند، چرا برایشان باران نمیفرستی؟!
خدا پاسخ داد: گوشهای از زمین دخترکی کنار مادر و برادر مریضش در خانهای بیسقف بازی میکند. تا مخلوقاتم سقفی برایشان نسازند، آسمان من سقف آنهاست. پس اجازهی بارش نمیدهم!
خدایا نانی ده که به ایمانی برسم، نه ایمانی که به نانی برسم.
داستانک ۸ - بخشهای زندگی
بزرگی را پرسيدند زندگی چند بخش است؟
گفت: دو بخش کودکی و پيری.
گفتند پس جوانی چه شد؟
گفت: با عاشقی سوخت، با بیوفايی ساخت، با جدايی مرد...
داستانک ۹ - محمود بیضاوی و الاغ
محمود بیضاوی میگوید که با پدر خداحافظی گرمی کردم و برای کار به دیار غربت رفتم و قرار شد بعد از دو سال برگردم. کم کم به وقت بازگشتم نزدیک میشد که یکی از دوستانم خبری از پدر و مادر برایم آورد که چند روز پیش دزدی الاغ پدر را دزدیده و پدر نگران حال الاغ بوده. از قضا دزد برای خرید عمدهی میوه و سبزیجات به بازار رفته و بار سنگینی بر روی الاغ میگذارد و در شلوغی بازار مرد مشغول میشود. اما خر که راه منزل پدر میدانسته، به جلو درب منزل آمده و با مشکل وارد میشود!
پدر، مادر را صدا میزند که: بیا و ببین پسرت دو ساله رفته چیزی برای ما نفرستاده، اما الاغ دو روز رفته و با دست پر برگشته!
داستانک ۱۰ - دلسوزی مجرمانه
در مقطع فوقلیسانس استادی داشتیم كه بسیار باسواد و البته بداخلاق بود. یكی از دانشجویان که بسیار دیرفهم و در عین حال جوانی جاهطلب بود برای رسیدن به مقطع پایاننامه نیاز به یک نمره ارفاق از درس آن استاد داشت و استاد سالخوردهی ما هم به هیچوجه زیر بار آن نمیرفت.
من علیرغم میل باطنی به سراغ استاد رفتم و گفتم: ایشان پسر خوبیست و فقیر است. پرداختن اجارهی منزل در اینجا برایش دشوار است. اگر میشود برای قبول شدن کمکش کنید.
آن روز استاد حرفی زد كه بعدها عمقش را فهمیدم. ایشان فرمود: تركیب بیسوادی و جاهطلبی و فقر میتواند فاجعه به پا كند، شما از كجا میدانید كه این آدم در آینده به پست و مقام مهمی نرسد، بگذار تو و من عامل این فاجعه نباشیم.
گردآوری: فرتورچین





