
روزی بهلول در بیابانی گرم و سوزان سفر میکرد. چون خسته و درمانده به واحهای رسید، آفتاب غروب کرد و شب فرا رسید. کلبهای در آن نزدیکی پدیدار شد. با خود گفت: شکر خدا که پس از چنین فرسودگی، شب را در این کلبه بیاسایم و خستگی راه بهدر کنم.
خود را به در کلبه رسانید و بر آن کوفت و به مردی که در به رویش گشوده بود گفت: سلام برادر، من از سپیدهی صبح تاکنون راه آمدهام و بسیار خستهام. اگر اجازه دهی که امشب را در خانهی تو بیاسایم و رفع خستگی کنم، بسیار سپاسگزارت میشوم و حاضرم پولی هم از این بابت به شما بپردازم.
صاحبخانه پاسخ داد: ای مرد مسافر. بیا تو، بیا و در این خانه بیاسای! من دیناری از تو نخواهم گرفت، اما سوالهایی از تو خواهم کرد که باید به آنها جواب دهی، من طعامی لذیذ و بستری نرم به تو خواهم داد، اما به یک شرط و آن این است که در مقابل هر پاسخ نادرستی که به سوالهای من میدهی، کشیدهای بر صورتت بزنم. آیا این شرط را میپذیری؟
بهلول که در آن بیابان، خانه و جای دیگری برای آسودن نمیدید، به ناچار گفت: قبول میکنم!
او با خود اندیشید که: آنقدرها هم که مردم میگویند، من خیلی هم کودن و بیاطلاع نیستم و شاید بتوانم به پرسشهای میزبان خود پاسخ درست بدهم و کشیده نخورم، خدا کند که بتوانم جواب درست به سوالهای او بدهم.
میزبان شام مفصلی آماده کرد. پس هر دو در کنار سفره نشستند و شام خوردند. پس از صرف طعام، میزبان روی به بهلول کرده گفت: حالا دیگر وقت آن است که من پرسشهای خود را آغاز کنم. دوست عزیز، بگو ببینم آن چیست؟
این را گفت و گربهای را که در گوشهای نشسته و چرت میزد، به او نشان داد.
بهلول بیدرنگ جواب داد: گربه!
و با خود اندیشید که چه سوال سادهای، بچه هم میتواند به این سوال پاسخ گوید. اما میزبان کشیدهای بر صورت او نواخت و گفت: نه، گربه نیست، پاکی است!
آن دو لختی آرام نشستند و حرفی نزدند. میزبان دوباره لب به سخن گشود و گفت: این چیست؟
و به جام آبی اشاره کرد.
بهلول فورا جواب داد: آب!
میزبان غرولند کرد که، نه، آب نیست، خوبی است!
و آنگاه، کشیدهی دیگری بر گوش بهلول نواخت.
دوباره، هر یک از آنان در افکار خویش فرو رفتند. اما میزبان دستبردار نبود. این بار آتش را نشان داد و گفت: این چیست؟
بهلول پاسخ داد: آتش!
میزبان گفت: نه، آتش نیست، آسودگی است!
و سپس کشیدهی محکمتری بهگوش بهلول نواخت و گفت: خوب، تا اینجا که نتوانستی پاسخ درست به پرسشهایم بدهی! شاید از این پس بخت یارت باشد و بتوانی پاسخ سوالهای دیگرم را درست بدهی.
آنگاه اشاره به انباری کرد که در پشت خانه قرار داشت و گفت: بگو ببینم این چیست؟
بهلول جواب داد: انبار!
میزبان سیلی دیگی بر صورت او نواخت و گفت: باز هم پاسخ نادرست دادی، این انبار نیست، سنگینی است!
بهلول این بار، دیگر نتوانست تحمل کند. برخاست و گفت: دوست عزیز، آیا اجازه میدهی که به حیاط بروم و هوای تازه در آنجا تنفس کنم، شاید مغزم در نتیجهی گرمای اتاق خوب کار نمیکند و هوای بیرون، حالم را جا بیاورد و بتوانم جواب درست به سوالهای تو بدهم!
میزبان در حالی که در را به روی او میگشود، گفت: بسیار خوب برو، اما زیاد در حیاط معطل مشو و زود برگرد!
موقعی که بهلول از اتاق بیرون رفت، گربه نیز با او بیرون آمد. بهلول که سخت خشمگین شده بود، گربه را گرفت و مقداری برگ خشک جمع کرد و به دم او بست و آتش به برگها زد و گربه را رها کرد.
گربه وحشتزده به بالا دوید و به انبار پشت خانه وارد شد. بهلول به اتاق بازگشت و به میزبان گفت: پاکی، آسودگی را برداشت و آن را به سنگینی برد، خوب است تو هم خوبی را برداری و با آن آسودگی را بکشی!
میزبان که از گفتهی بهلول چیزی نفهمیده بود، زیرا آنچه را که خود ساخته و به او گفته بود، به درستی بهیاد نمیآورد، خیره خیره بر او نگریست و آنگاه بانگ زد که: درست بگو ببینم چه میخواهی بگویی؟
بهلول گفت: پس همهی عقل و شعور تو این بود؟!
و آنگاه چهار سیلی پشت سر هم بهصورت میزبان نواخت و گفت: اکنون خانهات در آتش میسوزد و خاکستر میشود، تا تو باشی این چنین فلسفهبافی ابلهانه نکنی!
آنگاه، بار و بندیل خود را برداشت و بیآنکه پشت سر خود را نگاه کند، بیرون آمد و از آنجا دور شد.
نگاره: BlackGroundMeYou Official (vecteezy.com)
گردآوری: فرتورچین





