در زمان گذشته در آذربایجان زرگری و نجاری با هم دوستی داشتند. مرد نجار «شفیق» و زرگر «رفیق» نام داشت. چنین اتفاق افتاد که هر دو پریشان شدند. شفیق مردی عاقل بود.
در زمان ناصرالدین شاه عدهای بیکار و بیعار بودند. هر روز یکی از آنها به نوبت خود را به مردن میزد و رفقای دیگر دور او را میگرفتند و میگفتند: این مرد بیچاره مرده و کسی را ندارد.
در دوران خلافت عبدالملک اموی، قطری ابن الفجاه یا قطری بن فجاءه رئیس خوارج از ترس حجاج بن یوسف والی عراق به طبرستان گریخت و به حاکم طبرستان اسپهبد فرخان پناه آورد.
حلاجی از شهر برای کار حلاجی به دهی میرفت. زمین از برف پوشیده و هوا بسیار سرد بود. از قضا در بین راه به گرگی گرسنه برخورد. گرگ از سرما و گرسنگی، حالت حمله به خود گرفت.
یکی بود، یکی نبود. روستایی بود که دیگر کسی در آن زندگی نمیکرد. همهی اهالی آن به روستاهای دیگر رفته بودند. یک روز، سگ و خروسی که با هم دوست بودند، تصمیم گرفتند...
در روزگاری که کیکاووس پادشاه ایران زمین بود، توسط دیو سفید گرفتار و در بند شد. دیو سفید کیکاووس را در قلعهای در مازندران اسیر کرده بود. خبر این اتفاق به رستم، پهلوان پرآوازهی ایرانی رسید
سالها پیش در میان حیوانات جنگل از جمله پرندگان، خزندگان، چرندگان و... پرندهای بود که شکل زندگیاش کاملا استثنایی بود. این پرنده برخلاف تمامی پرندگان دیگر برای...
روزی جمعیت زیادی معرکه گرفته بودند و دور هم جمع شده بودند. دیگرانی هم که از آنجا رد میشدند از روی کنجکاوی میرفتند تا ببینند چه خبر شده است. از قرار شتربانی بود...