داستان کوتاه راه بزن راه خدا هم ببین

داستان کوتاه راه بزن راه خدا هم ببین
مردی کارش همیشه دزدی و راهزنی بود. با این روش مال به‌دست می‌آورد و خرج می‌کرد؛ تا شبی با خود فکری کرد و ندامت با خود در دل آورد. از آن عمل پشیمان گشت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه مرده ناصرالدین شاه را می‌زنی

داستان کوتاه مرده ناصرالدین شاه را می‌زنی
در زمان ناصرالدین شاه عده‌ای بیکار و بیعار بودند. هر روز یکی از آن‌ها به نوبت خود را به مردن می‌زد و رفقای دیگر دور او را می‌گرفتند و می‌گفتند: این مرد بیچاره مرده و کسی را ندارد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه خاک بر سر شدن

داستان کوتاه خاک بر سر شدن
در دوران خلافت عبدالملک اموی، قطری ابن الفجاه یا قطری بن فجاءه رئیس خوارج از ترس حجاج بن یوسف والی عراق به طبرستان گریخت و به حاکم طبرستان اسپهبد فرخان پناه آورد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه با دم کنده رفتیم، اما شما هم ده آباد کن نیستید

داستان کوتاه با دم کنده رفتیم، اما شما هم ده آباد کن نیستید
یکی بود، یکی نبود. روستایی بود که دیگر کسی در آن زندگی نمی‌کرد. همه‌ی اهالی آن به روستاهای دیگر رفته بودند. یک روز، سگ و خروسی که با هم دوست بودند، تصمیم گرفتند...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه از هفت خان رستم گذشته

داستان کوتاه از هفت خان رستم گذشته
در روزگاری که کیکاووس پادشاه ایران زمین بود، توسط دیو سفید گرفتار و در بند شد. دیو سفید کیکاووس را در قلعه‌ای در مازندران اسیر کرده بود. خبر این اتفاق به رستم، پهلوان پرآوازه‌ی ایرانی رسید
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شتر را خواستند نعل کنند، قورباغه هم پایش را بالا آورد

داستان کوتاه شتر را خواستند نعل کنند، قورباغه هم پایش را بالا آورد
روزی جمعیت زیادی معرکه گرفته بودند و دور هم جمع شده بودند. دیگرانی هم که از آن‌جا رد می‌شدند از روی کنجکاوی می‌رفتند تا ببینند چه خبر شده است. از قرار شتربانی بود...
دنباله‌ی نوشته