
روزی ابلیس ملعون خواست با فرزندانش از جایی بهجای دیگر نقل مکان کند، خیمهای را دید و گفت: اینجا را ترک نمیکنم تا آنکه بلایی بر سر آنان بیاورم!
بهسوی خیمه رفت و دید گاوی در کنار چادر، به میخی بسته شده و زنی را دید که آن گاو را میدوشد. بدان سو رفت و میخ را تکان داد. با تکان خوردن میخ، گاو ترسید و به هیجان درآمد و سطل شیر را بر زمین ریخت و پسربچهی آن زن را که در کنار مادرش نشسته بود، لگدمال کرد و او را کشت. مادر بچه نیز با دیدن این صحنه عصبانی شد و فریادی زد و گاو را با ضربهی چاقو از پای درآورد و کشت. شوهر آن زن آمد و با دیدن فرزند کشته شده و گاو مرده، همسرش را کتک زد و او را طلاق داد. سپس خویشاوندان زن آمدند و آن مرد را کتک زدند و بعد از آن، نزدیکان آن مرد آمدند و همه باهم درگیر شدند و جنگ و دعوای شدیدی به پا شد!
فرزندان ابلیس با دیدن این ماجرا تعجب کردند و به پدر گفتند: ای وای! این چه کاری بود که کردی؟!
ابلیس گفت: من که کاری نکردم، فقط میخی را تکان دادم!
بیشتر مردم فکر میکنند کاری نکردهاند، در حالی که نمیدانند چند کلمهای که میگویند و مردم میشنوند، سخنچینی است. مشکلات زیادی را ایجاد میکند، آتش اختلافات را برمیافروزد، خویشاوندیها را برهم میزند، دوستیها و صفا و صمیمیتها را از بین میبرد، کینهها و دشمنیها میآورد، طراوت و شادابی زندگی را تیره و تار میکند، دلها را میشکند...
بعد کسی که این کار را کرده فکر میکند کاری نکرده است! بله او فقط میخی را تکان داده است!
قبل از اینکه حرفی بزنی، مواظب سخنانت باش! مواظب باش میخی را تکان ندهی!
نکتهی مهم آنکه گاهی عدم انجام درست کاری نیز چنین میکند. گاهی یک حادثهی بهظاهر کوچک حوادث زیادی میآفریند. یک مثل قدیمی ژاپنی میگوید:
بهخاطر میخی، نعلی افتاد،
بهخاطر نعلی، اسبی افتاد،
بهخاطر اسبی، سواری افتاد،
بهخاطر سواری، جنگی شکست خورد،
بهخاطر شکستی، مملکتی نابود شد،
و همهی اینها بهخاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود!
نگاره: Oxyvector (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





