سه نفر دزد بودند که با هم دوست بودند. یک روز این سه دزد تصمیم گرفتند به باغی دستبرد بزنند و میوههای باغ را بدزدند. به باغ که رسیدند، نشستند و نقشه کشیدند. یکی رفت بالای درخت.
روزی بود و روزگاری بود. خیاطی در شهری زندگی میکرد و برای مردم آن شهر لباس میدوخت. خیاط شاگرد لایقی داشت که سالها با هم کار میکردند. شاگرد خیاط بسیار با سلیقه بود.
شاه عباس دوم که پادشاهی مهربان و غمخوار رعیت بود، روزی هنگام زمستان که آبها یخ بسته بود، حسب المعمول با تنی چند از خاصان و وزیرانش به بازار اصفهان رفت.
در سمنان اگر کسی چیزی در دست داشته باشد و به علت غفلت و سهلانگاری از دستش بیفتد به او میگویند: «مگه دستهات حناست؟» یعنی مگر به دستهایت حنا بسته است؟
در زمانهای قدیم مردی بود که چهل سالش شده بود و هنوز زن نگرفته بود. کار و بارش چاق بود. گاو زراعتی، گاو شیرده، گلهی گوسفندی، انبار گندمی، برنجی، اسب، مال و...
میگویند در روستای اسفندآباد شهرستان ابرکوه یا ابرقو یک اربابی زندگی میکرد که خیلی ظالم و بیرحم بود و اسمش هم «سرورخان» بود. یکی از ظلمهاش این بود که از مردم...
مردی در جنگل هیزم میشکست تا بار کند و به آبادی ببرد بفروشد. مرد دیگری هم در کنار او روی سنگ نشسته بود. آن هیزمشکن هر بار که تبر را به ضرب پایین میآورد...
در آبادی زفره فقط یک نفر که کدخدای محل بود و اهالی از او حساب میبردند از این کلاه سرش میگذاشت. روزی این کدخدا سوار الاغی بوده و از اصفهان به ده برمیگشته.