حکایت کنند شبی خیاطی در خواب دید که صحرای محشر برپاست و علمی از آتش سوزان بر بالای سرش نگه داشتهاند که شدت حرارتش تا اعماق استخوانهای بدنش اثر میکند.
در شهری دوردست مردی زندگی میکرد که خوردن و خوابیدن را بسیار دوست داشت و در این میان از خوردنیها به خربزه علاقهی بسیاری داشت و او هر وقت که میشد و میتوانست...
در شهری بازرگانی زندگی میکرد که به پول و ثروت بسیار علاقه داشت. او هر چه میتوانست سکه روی سکه میگذاشت و کمتر خرج میکرد. بازرگان از این نوع زندگی بسیار راضی...
یکی بود، یکی نبود. مردی بود که هم فقیر بود و هم خسیس. یک روز دید دیگر پول و پلهای ندارد. تصمیم گرفت با پسرش به شهر دیگری بروند و کار کنند. او و پسرش به شهر دیگری رفتند.
در مبارزات سیاسی و نظامی و اجتماعی اگر یکی از دو طرف متقابل و متخاصم احساس ضعف و زبونی کند و قبل از آنکه بهدست مخالفان افتد، میدان مبارزه را ترک گفته، به محل امنی...
حکایت شده است که «متوکل» خلیفهی ستمکار عباسی بهجوانی بهنام «فتح» علاقهمند شد، به گونهای که تمام فنون زمان را به او آموخت تا اینکه نوبت به شناگری رسید.
در گذشته قزوینیان رسم داشتند که قسمتهایی از بدن خود را خالکوبی کنند. مردی بر صورت پهلوانان نه بر سیرت ایشان، نزد دلاکی رفت تا نقشی بر بدنش بکوبد. استاد خالکوب از او پرسید...
ملانصرالدین روزها در خانهی خود به دور از انگشت تمسخر دیگران نشسته و سرگرم کاری بود. او هر روز در خانه میماند و تا جایی که میتوانست در روشنایی روز از خانه بیرون نمیرفت.