داستان کوتاه هنوز کفش‌هایم را پیدا نکرده‌ام

داستان کوتاه هنوز کفش‌هایم را پیدا نکرده‌ام
خواجه‌ای، خوش‌خدمتی غلام خود را پیش جمعی می‌ستود و می‌گفت: آن‌چنان این غلام وظیفه‌شناس است که وقتی او را به جایی می‌فرستم، چون در راه به چیزی توجه ندارد...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه ریاضت‌کش بداقبال پینه‌دوز جن‌ها گیرش می‌آید

داستان کوتاه ریاضت‌کش بداقبال پینه‌دوز جن‌ها گیرش می‌آید
یکی بود یکی نبود. مرد فقیر و بیچاره‌ای بود که به هر کار دست می‌زد، بد می‌آورد و موفق نمی‌شد. مرد بیچاره روز به روز فقیرتر و بدبخت‌تر می‌شد و کاری از دستش ساخته نبود.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری

داستان کوتاه گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری
در روزگاری دور آهنگری در بلخ می‌زیست که مثل همه‌ی آهنگران داستان‌های ایرانی تنش می‌خارید و هی بینی در کار حاکم وقت می‌کرد. حاکم محلی که از دست او به‌تنگ آمده بود...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه اگر می‌دانستی درویش چقدر بی‌نانی و بی‌پازری کشیده، نمی‌پرسیدی

داستان کوتاه اگر می‌دانستی درویش چقدر بی‌نانی و بی‌پازری کشیده، نمی‌پرسیدی
می‌گویند پادشاه کشوری مرد. مردم آن کشور به‌رسم همیشه شاهینی را به پرواز درآورند تا شاهین بر روی دوش هر کس که نشست او را پادشاه کنند. وزیر بزرگ پادشاه روی...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شاید آفتاب نخواهد نصف شب طلوع کند

داستان کوتاه شاید آفتاب نخواهد نصف شب طلوع کند
در یکی از روزها ملانصرالدین صبح تا عصر به‌سختی کار کرد. شب که شد، خسته به خانه برگشت. شام خورد و بدون معطلی به رختخوابش رفت. هنوز خوابش نبرده بود.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کسی از توپ‌های خالی شما نمی‌ترسد

داستان کوتاه کسی از توپ‌های خالی شما نمی‌ترسد
در زمان ناصرالدین شاه قاجار وقتی بلوایی در اصفهان ایجاد شد و چند نفر به قتل رسیدند، شاه غضبناک گردید و حاج شیخ محمدتقی مسجدشاهی معروف به آقانجفی اصفهانی را که...
دنباله‌ی نوشته