خواجهای، خوشخدمتی غلام خود را پیش جمعی میستود و میگفت: آنچنان این غلام وظیفهشناس است که وقتی او را به جایی میفرستم، چون در راه به چیزی توجه ندارد...
یکی بود یکی نبود. مرد فقیر و بیچارهای بود که به هر کار دست میزد، بد میآورد و موفق نمیشد. مرد بیچاره روز به روز فقیرتر و بدبختتر میشد و کاری از دستش ساخته نبود.
در روزگاری دور آهنگری در بلخ میزیست که مثل همهی آهنگران داستانهای ایرانی تنش میخارید و هی بینی در کار حاکم وقت میکرد. حاکم محلی که از دست او بهتنگ آمده بود...
بچهای تازه بهدنیا آمده بود و در خانه گهواره نداشتند. پدر بچه رفت به نجار سر گذر سفارش کرد یک گهواره برایش بسازد. نجار قبول کرد و چند روز گذشت و مشتری چند بار آمد و رفت.
میگویند پادشاه کشوری مرد. مردم آن کشور بهرسم همیشه شاهینی را به پرواز درآورند تا شاهین بر روی دوش هر کس که نشست او را پادشاه کنند. وزیر بزرگ پادشاه روی...
در زمان ناصرالدین شاه قاجار وقتی بلوایی در اصفهان ایجاد شد و چند نفر به قتل رسیدند، شاه غضبناک گردید و حاج شیخ محمدتقی مسجدشاهی معروف به آقانجفی اصفهانی را که...