داستان کوتاه مهمان ناخوانده و نان و پنیر

داستان کوتاه مهمان ناخوانده و نان و پنیر
آورده‌اند که وقتی مردی به مهمانی سلیمان دارانی رفت، سلیمان آن‌چه داشت از نان خشک و نمک در پیش او نهاد و بر سبیلِ اعتذار این بر زبان راند: گفتم که چو ناگه آمدی، عیب مگیر.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه راننده تاکسی هم‌درد

داستان کوتاه راننده تاکسی هم‌درد
هوا به‌شدت گرم بود. تاکسی سوار شدم. درب جلو قفل بود، رفتم عقب نشستم. دیدم راننده عرق ریزون داره با دستمال عرق‌های گردنشو پاک می‌کنه. گفتم: عزیزم ما که مسافریم...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه ترس از قانون

داستان کوتاه ترس از قانون
در یک افسانه‌ی قدیمی پِرویی از شهری حکایت می‌شود که همه در آن شاد بودند. ساکنا‏ن این شهر کارهای دلخواه‌شان را انجام می‌دادند و با هم خوب تا می‌کردند، به‌جز شهردار که غصه می‌خورد.
دنباله‌ی نوشته