داستان کوتاه مهر خیاط

داستان کوتاه مهر خیاط

انتخاب کت و شلوار در خانواده‌ی ما همیشه حواشی خاص خودش را داشته است. چه آن روزها که مرحوم پدرم یکی دو هفته مانده به عید چند دست کت و شلوار به خانه می‌آوردند و ما حق انتخاب زیادی نداشتیم و چه امروز که خیاطان خبره و با تجربه خانه‌نشین شده‌اند.
نوجوان که بودم، پدرم یکی دو هفته مانده به عید در نزدیکی کاروانسرای حاج مهدی به مغازه‌ی یکی از بازاریان کرمان مراجعه می‌کردند و چند دست کت و شلوار به خانه می‌آوردند. هر کدام از ما حق داشتیم بر اساس سن و سال و اندازه، یک دست کت و شلوار را انتخاب کنیم. بقیه را هم روز بعد به صاحبش برمی‌گرداندند.
پدرم اما روش دیگری برای خودشان داشتند. به بازار پارچه‌فروشان می‌رفتند و پارچه انتخاب می‌کردند و بعد به خیاطی خوشنام و محترم به‌نام مهرالحسنی مراجعه می‌کردند. گاهی هم آقای مهرالحسنی به خانه‌ی ما مراجعه می‌کرد و اندازه‌ی پدرم را می‎گرفت. پدرم سالی دو یا سه دست کت و شلوار می‌دوختند و مراسم اندازه‌گیری و تن‌آزمایی (پرو) لباس ایشان آن‌قدر برای من جذاب بود که آرزو می‌کردم زودتر بزرگ شوم تا آقای مهرالحسنی اندازه‌ی من را هم بگیرد.
اولین باری که مجال پیدا کردم تا کت و شلوار بدوزم، نوروز ۵۶ بود. آن سال برادر بزرگ‌ترم محمودآقا ما را به بازار برد و گفت به سلیقه‌ی خودتان پارچه انتخاب کنید. انتخاب کردیم و از همان جا مستقیم به خیاطی رفتیم. کلی طول کشید تا اندازه‌ی‌مان را گرفتند و در دفتری ثبت کردند. خیاط گفت: بروید و دو هفته‌ی دیگر برای تن‌آزمایی مراجعه کنید.
در این مدت دل توی دلم نبود و منتظر بودم که زودتر موعد تن‌آزمایی برسد. شب‌ها خواب کت و شلوار دوخته شده را می‌دیدم و منتظر بودم زودتر آماده شود تا به دوستانم نشان بدهم. راستش آن روزها پوشیدن کت و شلوار غیر حاضری نوعی ارزش محسوب می‌شد و نشانه‌ی بزرگ شدن پسران بود. خلاصه بعد از یک ماه کت و شلوار آماده شد و من هم با غرور پوشیدم و به رخ دوستان کشیدم.
از آن روزها من هم برای خودم خیاطی دارم که بیش از ۳۰ سال است مشتری‌اش هستم. نامش حاج حسین است و در کارش اصولی غیرقابل تغییر دارد. همیشه وقتی می‌خواهد اندازه‌ی آدم را بگیرد، چند بار بسم‌الله می‌گوید. قبل از این‌که پارچه را برش بدهد، وضو می‌گیرد و معتقد است نماز خواندن بر پارچه‌ی کت و شلوار برکت می‌آورد. قبل از پرو لباس «وان یکاد» می‌خواند. بارها تذکر داده که وقتی می‌خواهم اندازه‌ات را بگیرم، کت قدیمی را روی صندلی نینداز، این لباس احترام دارد. چند بار کت قدیمی را از تنم در‌آورده و اتو ‌کرده است. با وجودی که خودم در پوشیدن لباس آدم مقیدی هستم، اما همیشه به لباس‌هایم ایراد می‌گیرد. همیشه تذکر می‌دهد که لباس‌هایم را زود به زود به خشکشویی ببرم.
اوج این رفتار را زمانی دیدم که در یکی از برنامه‌های تلویزیونی شرکت کردم. بعد از برنامه، حاج حسین چند بار به موبایلم زنگ زد، جلسه بودم و مجال پاسخگویی نداشتم. شب زنگ زدم و عذرخواهی کردم. گفتم: حاج حسین کار واجبی داشتی که چند بار زنگ زدی؟
گفت: «بله. در تلویزیون دیدم شانه‌های کتی که پوشیدی بی‌ریخت است. نمی‌دانم اشکال از کار من است یا از نشستن تو. این کت را فعلا نپوش تا درستش کنم.»
در همه‌ی این سال‌ها حاج حسین مراقب لباس من بود تا این‌که سه سال پیش بستری شدم و مدت زمانی طولانی نتوانستم به دیدارش بروم. در این مدت از او بی‌خبر بودم تا این‌که تازگی‌ها فهمیدم به‌خاطر کهولت سن و کسادی بازار، خیاط‌خانه‌اش را تعطیل کرده و خانه‌نشین شده است.
چند شب پیش به بازار رفتم و به یاد نحستین بار که کت و شلوار غیر حاضری به تن کردم، پارچه خریدم. نشانی‌اش را گرفتم و سرزده به خانه‌اش رفتم. حاج حسین به یاد همه‌ی این سال‌ها یک بار دیگر اندازه‌ام را گرفت. دستانش به‌وضوح می‌لرزید و چشمانش سوی سابق را نداشت، ولی همچنان جدی بود و از لباس‌هایم ایراد گرفت. وقتی مثل پروانه دورم می‌چرخید و به‌سختی اندازه‌ام را ثبت می‌کرد، اشک در چشمانم جمع شد.
از خانه‌ی حاج حسین که خارج شدم، احساس کردم بهار ۵۶ است و من همان نوجوان مغروری هستم که سخت مشتاقم تا کت و شلوارم را حاضر کنند. خیاطم قول داده دو هفته‌ای سفارشم را آماده کند و من هم شوق دارم مثل همان روزها کت و شلوارم را بپوشم و در بازار کرمان قدم بزنم.

 

نوشته‌ی محسن جلال‌پور
نگاره: -
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری