
آدم اسم و رسمداری غلامی داشت. این غلام همیشه در کارهایش و حرف زدنش عجله میکرد. هر زمان میخواست با آقای خود صحبتی کند خیلی تند تند و هول هولکی حرف میزد و آقا از این رفتار خوشش نمیآمد.
روزی مجلسی مهیا بود و خیلی از کلهگندهها هم حضور داشتند. غلام با عجله آمد جلوی در اتاق و تند تند مطلبی را به آقا گفت. طوری که هیچکس از حرفهای او چیزی نفهمید و حاضران مجلس به او خیره خیره نگاه کردند. وقتی مهمانها رفتند. مرد با غلامش اوقات تلخی و دعوا کرد و گفت: «به تو چقدر نصیحت کنم که با عجله حرف نزنی. اگر از این به بعد حرفی را با عجله بزنی کتکت میزنم.»
غلام هم حرف آقایش را مثل گوشواره در گوش کرد. از آن ماجرا مدتی گذشت، تا اینکه یک روز که هوا خیلی سرد بود، آقا پوستینی بهدوش گرفته و جلویش هم یک منقل پر از آتش گذاشته بود و داشت گرم میشد، بدون اینکه متوجه باشد آستین پوستین بسیار قیمتیاش توی منقل افتاده و داشت میسوخت. غلام که ناظر صحنه بود با خونسردی رو کرد به آقای خود و با حوصله و آب و تاب و طول و تفصیل گفت: «جناب آقا، آستین پوستین شما دارد در میان آتشهای مناقل میسوزد.»
و تا خواست این جمله را تمام کند، کلی از آستین پوستین سوخت. آقا به آستین نگاه کرد و اوقاتش تلخ شد و گفت: «پس چرا زودتر خبر ندادی؟»
غلام گفت: «اگر میگفتم، مرا کتک میزدی. خودت نگفتی هیچ موقع با عجله حرف نزن؟»
هرگاه به کسی زیانی برسد و کسی بخواهد او را از آن آگاه کند، ولی بهاندازهای زمان به درازا بکشد که کار از کار بگذرد، این مثل بهکار برده میشود.
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





