در زمانهای خیلی قدیم، توی شهری آهنگری زندگی میکرد که کارش خیلی سنگین بود. شاگردی هم پیدا نمیکرد که کمکش کند. یک روز که آهنگر رفته بود بیرون شهر توی بیابان...
روزی سلطان محمود بر لب ایوان بارگاه خود قدم میزد. چشمش به زن نجاری افتاد. سخت عاشق و بیقرار زن شد. از وزیرش راه چاره خواست. وزیر که خیلی زیرک و موذی بود...
روزی روباهی غلاغی (کلاغی) را به لانهی خود دعوت کرد و از قبل آشی پخت و آماده کرد. وقتی غلاغ به لانهی روباه رفت، روباه پس از سلام و تعارف آش را روی تخته سنگی...
روباهی از صحرا میگذشت. چشمش به خرگوشی افتاد. خرگوش را صدا کرد و پرسید: «آیا حاضری نوکر من بشی؟» خرگوش وظیفهی نوکری را پرسید تا بداند از عهده برمیآید یا نه.
میگویند ایاز که بعدا به ایاز خاص معروف شد، مردی بود چوپان که در نتیجهی لیاقت و عقلی که داشت شد وزیر سلطان محمود غزنوی شد و چون سلطان محمود ایاز را خیلی دوست میداشت...
نجاری با تیشه و ابزار نجاری حروف و کلمات سی جزء قرآن را تراشید و یک جلد قرآن درست کرده و بهحضور حاکم برد. حاکم با نظری ناچیز به آن نگاه کرد و ارزشی برای آن قائل نشد.
روزی روزگاری جاقادوزی (لحافدوزی) جرجیق (کمان) پنبهزنی خود را برداشت و گرد خانهها به راه افتاد و فریاد میزد: «های لحافیه، های لحافیه، جاقا میدوزیم، پنبه میزنیم.»
در سالهای خیلی پیش چند نفر دور هم جمع شده بودند و از هر دری صحبت میكردند. بین آنها آدم خوب و خوش اخلاقی بود كه هیچ وقت با كسی مرافعه نداشت. یكی از آنها اشاره...
پسری پیش مردی که دکان علاقهبندی داشت کار میکرد. این پسر که هنری نداشت و کاری بلد نبود، یک وقت به سرش میزند که زن بگیرد. هر طوری بود برایش دختری پیدا کرده...