گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر با مریدان به نیشابور بشد. به در دکانی رسيدند که مرغ بریان کرده، بفروختی. شیخ به صاحب دکان گفت: چندی از مرغان را به رایگان به ما بده که سخت گرسنهایم.
آدم اسم و رسمداری غلامی داشت. این غلام همیشه در کارهایش و حرف زدنش عجله میکرد. هر زمان میخواست با آقای خود صحبتی کند خیلی تند تند و هول هولکی حرف میزد.
پادشاهى بود که سه دختر داشت. روزى از آنها پرسید: آیا رویه آستر را نگاه مىدارد یا آستر رویه را؟ دختر بزرگ و دختر میانى هر دو گفتند: رویه آستر را نگاه مىدارد.
حاتمِ طایی را گفتند: از تو بزرگ همتتر در جهان دیدهای یا شنیدهای؟ گفت: بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم. امرای عرب را، پس به گوشهی صحرایی به حاجتی برون رفته بودم.
در پشت دیوارهای بلند کاخ یکی از پادشاهان تنوری بود که در آن نان میپختند. در یک شب سرد زمستانی مرد فقیری از آنجا رد میشد و در آن آخر شب راه بهجایی نداشت.
آوردهاند که در روزگاران قدیم، مرد سادهدلی راهی شهری شد که تا آن وقت به آنجا نرفته بود. در راه با خودش هزار جور نقشه کشید و فکر و خیال کرد که وقتی به آن شهر رسید...
گویند پادشاهی از روی بوالهوسی فرمان داد تا هر صاحب عیبی را یک درم جریمه کنند. یکی از عوانان شحنه مردی یک چشم را دید و گفت: درمی ببایدت داد. مرد گفت: چه چه چرا دهم؟
روزی بود، روزگاری بود. زمستان بود و هوا سرد. مردی ثروتمند با نوکرش توی اتاقی گرم نشسته بود. مرد که آماده میشد به میهمانی برود، با خودش گفت: نمیدانم برف و باران میبارد یا نه.
آوردهاند که در روزگاران قدیم، در روستایی دو برادر زندگی میکردند. آنها هر دو مجرد بودند تا اینکه تصمیم گرفتند برای خود همسری انتخاب کنند. جشن عروسی آنها در یک شب برگزار شد.