داستان کوتاه به کیشی آمدند و به فیشی رفتند

داستان کوتاه به کیشی آمدند و به فیشی رفتند
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر با مریدان به نیشابور بشد. به در دکانی رسيدند که مرغ بریان کرده، بفروختی. شیخ به صاحب دکان گفت: چندی از مرغان را به رایگان به ما بده که سخت گرسنه‌ایم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه آستین پوستین شما دارد در میان آتش‌های مناقل می‌سوزد

داستان کوتاه آستین پوستین شما دارد در میان آتش‌های مناقل می‌سوزد
آدم اسم و رسم‌داری غلامی داشت. این غلام همیشه در کارهایش و حرف زدنش عجله می­کرد. هر زمان می‌خواست با آقای خود صحبتی کند خیلی تند تند و هول هولکی حرف می‌زد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه آستر رویه را نگاه می‌دارد نه رویه آستر را

داستان کوتاه آستر رویه را نگاه می‌دارد نه رویه آستر را
پادشاهى بود که سه دختر داشت. روزى از آن‌ها پرسید: آیا رویه آستر را نگاه مى‌دارد یا آستر رویه را؟ دختر بزرگ و دختر میانى هر دو گفتند: رویه آستر را نگاه مى‌دارد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد

داستان کوتاه هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد
حاتمِ طایی را گفتند: از تو بزرگ همت‌تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟ گفت: بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم. امرای عرب را، پس به گوشه‌ی صحرایی به حاجتی برون رفته بودم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شب سمور گذشت و لب تنور گذشت

داستان کوتاه شب سمور گذشت و لب تنور گذشت
در پشت دیوارهای بلند کاخ یکی از پادشاهان تنوری بود که در آن نان می‌پختند. در یک شب سرد زمستانی مرد فقیری از آن‌جا رد می‌شد و در آن آخر شب راه به‌جایی نداشت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه قبا سفید قبا سفید است

داستان کوتاه قبا سفید قبا سفید است
آورده‌اند که در روزگاران قدیم، در روستایی دو برادر زندگی می‌کردند. آن‌ها هر دو مجرد بودند تا این‌که تصمیم گرفتند برای خود همسری انتخاب کنند. جشن عروسی آن‌ها در یک شب برگزار شد.
دنباله‌ی نوشته