داستان کوتاه خدا از سلطان محمود بزرگتر است

داستان کوتاه خدا از سلطان محمود بزرگتر است
روزی سلطان محمود بر لب ایوان بارگاه خود قدم می‌زد. چشمش به زن نجاری افتاد. سخت عاشق و بی‌قرار زن شد. از وزیرش راه چاره خواست. وزیر که خیلی زیرک و موذی بود...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی غلاغ و روباه

داستان کوتاه حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی غلاغ و روباه
روزی روباهی غلاغی (کلاغی) را به لانه‌ی خود دعوت کرد و از قبل آشی پخت و آماده کرد. وقتی غلاغ به لانه‌ی روباه رفت، روباه پس از سلام و تعارف آش را روی تخته سنگی...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه چپش ایاز خاص

داستان کوتاه چپش ایاز خاص
می‌گویند ایاز که بعدا به ایاز خاص معروف شد، مردی بود چوپان که در نتیجه‌ی لیاقت و عقلی که داشت شد وزیر سلطان محمود غزنوی شد و چون سلطان محمود ایاز را خیلی دوست می‌داشت...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه جاروبند دو بند چه قرب و منزلت دارد تا چه رسد به شما

داستان کوتاه جاروبند دو بند چه قرب و منزلت دارد تا چه رسد به شما
نجاری با تیشه و ابزار نجاری حروف و کلمات سی جزء قرآن را تراشید و یک جلد قرآن درست کرده و به‌حضور حاکم برد. حاکم با نظری ناچیز به آن نگاه کرد و ارزشی برای آن قائل نشد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بنازم این سر را که تا به حال نشکسته

داستان کوتاه بنازم این سر را که تا به حال نشکسته
در سال‌های خیلی پیش چند نفر دور هم جمع شده بودند و از هر دری صحبت می‌كردند. بین آن‌ها آدم خوب و خوش اخلاقی بود كه هیچ وقت با كسی مرافعه نداشت. یكی از آن‌ها اشاره...
دنباله‌ی نوشته