داستان کوتاه رفتم اصفهان برای کار آسان کپه گذاشتند به سرم گفتند ببر آسمان

داستان کوتاه رفتم اصفهان برای کار آسان کپه گذاشتند به سرم گفتند ببر آسمان
می‌گویند کسی در کارهای کشاورزی به این و آن کمک می‌کرد و مزد می‌گرفت. شایع شده بود که در اصفهان کار آسان و پر درآمد فراوان است. آن مرد که از کار کردن در مزرعه‌ی...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه زین حسن تا آن حسن صد گز رسن

داستان کوتاه زین حسن تا آن حسن صد گز رسن
غالبا اتفاق می‌افتد که از دو ثروتمند که هر دو صاحب مال و مکنت فراوان هستند یکی در خست و امساک حتی به‌جان خویش و عائله‌اش رحم نمی‌کند و جان بر سر تحصیل مال و ثروت می‌دهد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کار بوزینه نیست نجاری

داستان کوتاه کار بوزینه نیست نجاری
بوزنه‌ای درودگری را دید که بر چوبی نشسته بود و آن را می‌برید و دو میخ پیش او، هرگاه که یکی را بکوفتی دیگری که پیشتر کوفته بودی برآوردی. در این میان درودگر به حاجتی برخاست.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه از درون مرا می‌کشد، از بیرون شما را

داستان کوتاه از درون مرا می‌کشد، از بیرون شما را
مردی دهاتی به شهر آمد. یک نفر از دوستان شهری او که دختری بسیار زشت داشت با همکاری دو سه نفر از دوستان خود، اطراف او را گرفتند و با تشویق و ترغیب‌های بسیار...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه به کیشی آمدند و به فیشی رفتند

داستان کوتاه به کیشی آمدند و به فیشی رفتند
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر با مریدان به نیشابور بشد. به در دکانی رسيدند که مرغ بریان کرده، بفروختی. شیخ به صاحب دکان گفت: چندی از مرغان را به رایگان به ما بده که سخت گرسنه‌ایم.
دنباله‌ی نوشته