میگویند کسی در کارهای کشاورزی به این و آن کمک میکرد و مزد میگرفت. شایع شده بود که در اصفهان کار آسان و پر درآمد فراوان است. آن مرد که از کار کردن در مزرعهی...
روزهای آخر زمستان بود و هنوز کوهها برف داشت و یخبندان بود. چوپانی بز لاغر و لنگی را که نمیتوانست از کوره راههای یخبستهی کوه بگذرد در سر چفت (آغل) گذاشت.
غالبا اتفاق میافتد که از دو ثروتمند که هر دو صاحب مال و مکنت فراوان هستند یکی در خست و امساک حتی بهجان خویش و عائلهاش رحم نمیکند و جان بر سر تحصیل مال و ثروت میدهد.
بوزنهای درودگری را دید که بر چوبی نشسته بود و آن را میبرید و دو میخ پیش او، هرگاه که یکی را بکوفتی دیگری که پیشتر کوفته بودی برآوردی. در این میان درودگر به حاجتی برخاست.
دو بازرگان که یکی بارش روغن و دیگری بارش مس بود میخواستند به سرزمین دیگری با کشتی بروند تا کالاهای خود را بفروشند. بازرگان روغن که از دیگران شنیده بود...
مردی دهاتی به شهر آمد. یک نفر از دوستان شهری او که دختری بسیار زشت داشت با همکاری دو سه نفر از دوستان خود، اطراف او را گرفتند و با تشویق و ترغیبهای بسیار...
یکی بود، یکی نبود. مرد سادهلوحی بود که سه تا گوسفند داشت. یک روز تصمیم گرفت گوسفندانش را به بازار مالفروشها ببرد و بفروشد و با پول آنها یک گاو شیرده بخرد.
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر با مریدان به نیشابور بشد. به در دکانی رسيدند که مرغ بریان کرده، بفروختی. شیخ به صاحب دکان گفت: چندی از مرغان را به رایگان به ما بده که سخت گرسنهایم.