داستان کوتاه رفتم اصفهان برای کار آسان کپه گذاشتند به سرم گفتند ببر آسمان

داستان کوتاه رفتم اصفهان برای کار آسان کپه گذاشتند به سرم گفتند ببر آسمان

می‌گویند کسی در کارهای کشاورزی به این و آن کمک می‌کرد و مزد می‌گرفت. شایع شده بود که در اصفهان کار آسان و پر درآمد فراوان است. آن مرد که از کار کردن در مزرعه‌ی این و آن خسته شده بود، راه اصفهان را در پیش گرفت که هم کار آسانی پیدا کند، هم پول و دارایی فراوانی گیرش بیاد.
زمانی که به اصفهان رسید، از یک نفر کار آسان و پر درآمد خواست. مرد اصفهانی او را به‌جایی برد که در آن‌جا یک ساختمان چند طبقه می‌ساختند. کپه‌ای را پر از گل کرد و به سر او گذاشت و گفت: «این گل را ببر طبقه‌ی چهارم بده بنا.» 
خلاصه آن روز را این آدم بیچاره که خیال می‌کرد در اصفهان کار آسان و پر درآمد فراوان است به کپه‌کشی گذراند و عصر هم خسته و کوفته پول کمی از صاحب‌کار گرفت و با خودش گفت: «اگر کار آسان اصفهان اینه، وای به‌حال کار سختش!» 
فردای آن روز فرار را بر قرار ترجیح داد و به ده خودش رفت. موقعی که به ده رسید یک نفر از او پرسید که: «در اصفهان کار آسون هست یا نیست؟»
او در جوابش گفت: «رفتم اصفهون سی کار آسون، کپه هشتند به سرم گفتند بر آسمون.»

 

نگاره: Eugene Flandin (commons.wikimedia.org)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری