
میگویند کسی در کارهای کشاورزی به این و آن کمک میکرد و مزد میگرفت. شایع شده بود که در اصفهان کار آسان و پر درآمد فراوان است. آن مرد که از کار کردن در مزرعهی این و آن خسته شده بود، راه اصفهان را در پیش گرفت که هم کار آسانی پیدا کند، هم پول و دارایی فراوانی گیرش بیاد.
زمانی که به اصفهان رسید، از یک نفر کار آسان و پر درآمد خواست. مرد اصفهانی او را بهجایی برد که در آنجا یک ساختمان چند طبقه میساختند. کپهای را پر از گل کرد و به سر او گذاشت و گفت: «این گل را ببر طبقهی چهارم بده بنا.»
خلاصه آن روز را این آدم بیچاره که خیال میکرد در اصفهان کار آسان و پر درآمد فراوان است به کپهکشی گذراند و عصر هم خسته و کوفته پول کمی از صاحبکار گرفت و با خودش گفت: «اگر کار آسان اصفهان اینه، وای بهحال کار سختش!»
فردای آن روز فرار را بر قرار ترجیح داد و به ده خودش رفت. موقعی که به ده رسید یک نفر از او پرسید که: «در اصفهان کار آسون هست یا نیست؟»
او در جوابش گفت: «رفتم اصفهون سی کار آسون، کپه هشتند به سرم گفتند بر آسمون.»
نگاره: Eugene Flandin (commons.wikimedia.org)
گردآوری: فرتورچین





