داستانکهای حقیقت و دروغ، زندگی آدمی، توپ روسی، مرد خسیس و کودکانش، خبرنگار و توماس ادیسون، امتناع از خوردن، آدما فقط یه بار عاشق میشن، سنگهای چسبیده به خمیر و...
داستانکهای شطرنج و تخته نرد، تاج پادشاه، دختر و کشیش، گرگ و لکلک، سلام بر بخیلان، طلحک و سلطان محمود غزنوی، نشان کوچک، به بالا رسیدن، فلسفه و منطق سقراط و...
روز اول ماه مبارک رمضان نوهام عینک عیال را برداشت و پرت کرد و شیشهاش درآمد. عیال گفت: ببر عینکسازی شیشهاش را جا بیندازند. گفتم: نیازی به عینکسازی نیست.
در دیاری دوردست و زمانی قدیم، روستایی بود که کموبیش صد سکنه داشت. هر زمان از جانب پادشاه داروغهای برای دریافت خراج و مالیات به آن قریه فرستاده میشد، دست خالی...
پیرمردی تهیدست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی میگذراند. پسر و دخترش بیمار بودند و از هر آدم خودپرستی، طلب کمک میکرد. روزها گدایی میکرد و شبها بیمارداری.
یک روز خانومم برای کاری منزل مادرشون رفتند و دختر سه سالمو در منزل پیش من گذاشتند. من هم گفتم ایراد نداره، کاری که نداره، با خودش بازی میکنه. مادرش هم زود برمیگرده.
کریم خان زند از دیار مالمیر ایذه میگوید: در آنجا مردمانی دیدم که در سخاوت بینظیر هستند و در شجاعت کمنظیر! در لشکرکشی به آن دیار به مالمیر رسیدیم، شب شد و در دامنهی کوهی اردو زدیم.
بعد از تموم شدن جلسه از هتل خارج شدم و شروع به گشتن سوئیچ ماشینم کردم، سوئیچ توی کیفم یا جیبم نبود. برای جستجو سریع به سالن جلسه برگشتم، سوئیچ اونجا هم نبود.
روزی پتر کبیر از پیرمردی پرسید که چرا موی سر او سفید و ریشش سیاه است؟ پیرمرد جواب داد: چون که موهای سرم از موهای ریشم بیست سال بزرگتر است. معمولا موی ریش از بیست سالگی میروید...