داستان کوتاه خدا از سلطان محمود بزرگتر است

داستان کوتاه خدا از سلطان محمود بزرگتر است
روزی سلطان محمود بر لب ایوان بارگاه خود قدم می‌زد. چشمش به زن نجاری افتاد. سخت عاشق و بی‌قرار زن شد. از وزیرش راه چاره خواست. وزیر که خیلی زیرک و موذی بود...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی غلاغ و روباه

داستان کوتاه حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی غلاغ و روباه
روزی روباهی غلاغی (کلاغی) را به لانه‌ی خود دعوت کرد و از قبل آشی پخت و آماده کرد. وقتی غلاغ به لانه‌ی روباه رفت، روباه پس از سلام و تعارف آش را روی تخته سنگی...
دنباله‌ی نوشته