داستان کوتاه خدا از سلطان محمود بزرگتر است

داستان کوتاه خدا از سلطان محمود بزرگتر است
روزی سلطان محمود بر لب ایوان بارگاه خود قدم می‌زد. چشمش به زن نجاری افتاد. سخت عاشق و بی‌قرار زن شد. از وزیرش راه چاره خواست. وزیر که خیلی زیرک و موذی بود...
دنباله‌ی نوشته