داستان کوتاه از گردنم بیفتی انشاالله

داستان کوتاه از گردنم بیفتی انشاالله
پیرزنی بود که سه پسر داشت و دو تا عروس، اما پسر کوچکش هنوز زن نگرفته بود. این دو تا عروس هر روز به نوبت مادرشوهرشان را کول می‌‌گرفتند و کارهای خانه را به این...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه این منم نه این منم

داستان کوتاه این منم نه این منم
یک دختر خوشگلی بود که همیشه در بیابان زندگی کرده بود و اصلا رنگ خانه و خانواده را ندیده بود. یک روز یک جوان شهری او را می‌بیند و عاشقش می‌شود و او را به شهر می‌برد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه باید پدرش را پیش چشمش آورد

داستان کوتاه باید پدرش را پیش چشمش آورد
هرگاه آدم نانجیب و بدذاتی با تکبر و سرکشی و غرور خودنمایی کند و باعث آزار این و آن بشود می‌گویند: باید باباشو پیش چشمش آورد تا آدم بشود. گویند تاجر ثروتمندی قاطری داشت...
دنباله‌ی نوشته