داستان کوتاه بهلول و دو ابله

داستان کوتاه بهلول و دو ابله
دو ابله در راهی می‌رفتند، گفتند با هم سخنی گوییم و درازی راه درنیابیم. یکی گفت: من آرزو دارم که خدای تعالی مرا هزار گوسفند دهد تا از پشم و شیر و بره و بزغاله‌ی آن بهره‌مند شوم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول و مفهوم جناس

داستان کوتاه بهلول و مفهوم جناس
روزی شاعری ابله، سوار بر یابویی لنگ به بهلول رسید، افسار یابو برکشید و شتابان به زیر آمد و در حالی که اشعاری به زیر لب زمزمه می‌کرد، با خوشحالی گفت: مرا بخت یار شد...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول و مفهوم سراب

داستان کوتاه بهلول و مفهوم سراب
یک روز شاعری یاوه‌گوی و خودپسند، راه بر بهلول بسته، پرسید: من در اشعارم به‌خاطر ظرافت و لطافت در قافیه کلمه‌ی «سراب» را فراوان به‌کار می‌برم، اما به‌درستی معنایش را ندانم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول و پرسش‌های صاحب‌خانه

داستان کوتاه بهلول و پرسش‌های صاحب‌خانه
روزی بهلول در بیابانی گرم و سوزان سفر می‌کرد. چون خسته و درمانده به واحه‌ای رسید، آفتاب غروب کرد و شب فرا رسید. کلبه‌ای در آن نزدیکی پدیدار شد. با خود گفت: شکر خدا که...
دنباله‌ی نوشته