
«خواجه نظام الدین عبیدالله زاکانی» شناخته شده با نام «عبید زاکانی» شاعر، نویسنده و لطیفهپرداز پرآوازهی ایرانی سدهی هشتم هجری است. وی از خاندان «زاکانیان» بود. خاندان «زاکانیان» تیرهای عرب بودند که به «قزوین» مهاجرت کرده و آنجا ساکن گردیدند. «عبید زاکانی» یکی از بهترین طنزپردازان در ادبیات فارسی به شمار میرود. از برجستهترین آثار او میتوان به مثنوی عشاقنامه، کتاب اخلاق الاشراف، ریشنامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهی دلگشا و منظومهی موش و گربه یاد کرد. «عبید زاکانی» در سال ۷۰۱ هجری قمری در یکی از توابع قزوین چشم به جهان گشود و در سال ۷۷۲ هجری قمری درگذشت.
(۱) سلطان محمود و طلحک
سلطان محمود غزنوی از طلحک پرسید: فکر میکنی جنگ و نزاع چگونه بین مردم آغاز میشود؟
طلحک گفت: ای پدرسوخته!
سلطان گفت: به من توهین میکنی؟! سر از بدنت جدا خواهم کرد.
طلحک خندید و گفت: جنگ اینگونه آغاز میشود. کسی غلطی میکند و کسی بهغلط جواب میدهد.
(۲) تقاضای بهشت
مردی را علت قولنج افتاد. تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی خارج شود. چون سحر رسید ناامید گشت و دست از زندگی شسته، تشهد میکرد، و میگفت: بار خدایا بهشت نصیبم فرمای!
یکی از حاضران گفت: ای نادان! از آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی، پذیرفته نیامد. چگونه تقاضای بهشتی که وسعت آن به اندازهی آسمانها و زمین است از تو مستجاب گردد؟!
(۳) دروغ بستن به خدا
زشترویی در آینه به زشتی خود مینگریست و میگفت: «سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بیافرید.»
غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید. چون از پیش او بیرون آمد، کسی از حال صاحبش پرسید. غلام گفت: «در خانه نشسته و بر خدا دروغ میبندد!»
(۴) ظلم و گرسنگی
مولانا عضدالدین را پرسیدند: چونست در زمان خلفا ادعای خدایی و پیمبری بسیار بود و کنون نه!
گفت: مردم این روزگار چنان در ظلم و گرسنگیاند که نه خدا به یاد آید نه پیغمبر!
(۵) تیرانداز و مرغ
شخصی تیری به مرغی انداخت، ولی خطا رفت. رفیقش گفت: احسنت!
تیرانداز بر آشفت که مرا ریشخند میکنی؟
گفت: نی، میگویم احسنت، اما به مرغ!
(۶) تلقین
شخصی مرده بود. هنگام تلقین دادن او، دانایی نزد شیخ آمد و بدو گفت: یا شیخ این مرد در زمان حیاتش یک بار مرا با چوبی کتک زد. چون زورم به او نرسید، نتوانستم انتقام خود را از او بگیرم. حالا که مرده میخواهم او را چند ضربه چوب بزنم تا دردی را که من کشیدهام، او هم بکشد و گناه کتکی را که به من زده با خود نبرد.
شیخ رو به آن مرد کرد و گفت: تو مگر مجنونی؟ این که مرده است و درد چوبی را که به او میزنی نمیفهمد. تا زنده بود باید انتقامت را میگرفتی.
مرد رو به شیخ کرد و گفت: چگونه است که صدای تشهد تو را میشنود و میفهمد، اما درد چوب مرا نمیفهمد!؟
(۷) اعجاز
شخصی دعوی نبوت کرد، پیش خلیفهاش بردند. از او پرسید که: معجزهات چیست؟
گفت: معجزهام این است که هر چه در دل شما میگذرد، مرا معلوم است؛ چنانکه اکنون در دل همه میگذرد که من دروغ میگویم!
(۸) سرباز فراری
سربازی را گفتند: چرا به جنگ نروی؟
گفت: به خدا سوگند که من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند، پس دشمنی میان ما چون صورت بندد؟
(۹) غفلت از خدا
زرتشتیای را گفتند: «انا لله و انا الیه راجعون» را تفسیر چه باشد؟
گفت: من تفسیر آن ندانم، اما اینقدر به یقین دانم که در میهمانی و عروسی و مجلس انسش (مردم) نگویند.
(۱۰) عمل به احتیاط
مردی غلامش را فرمود: طعام آر و در ببند.
غلام گفت: واجب آن باشد که نخست در بندم و آنگاه طعام آورم.
گفت: تو آزادی که عمل به احتیاط کردی.
(۱۱) غلتیدن در خواب
شخصی مهمانی را در زیر خانه خوابانید. نیمهشب صدای خندهی وی در بالاخانه شنید. پرسید که آنجا چه میکنی؟
گفت: در خواب غلتیدهام.
گفت: مردم را از بالا به پایین غلتند، تو از پایین به بالا غلتی؟
گفت: من هم به همین میخندم.
(۱۲) درویش زیرک
درویشی به در دیهی رسید. جمعی کدخدایان را دید آنجا نشسته، گفت: مرا چیزی دهید وگرنه به خدا با این دیه همان کنم که با آن دیه دیگر کردم.
ایشان بترسیدند، گفتند: مبادا ساحری یا ولیای باشد که از او خرابی به دیه ما رسد.
آنچه خواست بدادند. بعد از آن پرسیدند که با آن دیه چه کردی؟
گفت: آنجا سوالی کردم، چیزی ندادند، به اینجا آمدم، اگر شما نیز چیزی نمیدادید این دیه را رها میکردم و به دیهی دیگر میرفتم.
(۱۳) قدرت کوتاه قامتان
انوشیروان روزی به دادرسی نشسته بود. مردی کوتهقامت فراز آمد و بانگ دادخواهی برداشت. خسرو انوشیروان گفت: کسی بر کوتهقامت ستم نتواند کرد.
گفت: شهریارا، آنکه بر من ستم راند از من کوتاهتر است.
خسرو بخندید و دادش بداد.
(۱۴) اعرابی و استطاعت برای حج
اعرابیای را گفتند: تو پیر شدهای و عمری تباه کردهای، توبه کن و به حج رو.
گفت: خرج سفر حج نباشدم.
گفتند: خانهات را بفروش و هزینه کن.
گفت: چون بازگردم کجا سکونت گزینم؟ و اگر باز نگردم و مجاور خانهی کعبه مانم، خدایم نمیگوید ای ابله نادان، از چه رو خانهی خود بفروختی و در خانهی من منزل گزیدی؟
(۱۵) پسگردنی
عربی اقتدا به امامی کرد. امام بعد از فاتحه، آیهی «الاعراب اشد کفرا و نفاقا» خواند. (اعراب کافرترین و منافقترین مردمند. سورهی توبه، آیهی ۹۷.)
عرب برنجید و سیلی محکمی بر گردن امام زد. اما در رکعت دوم بعد از فاتحه، آیهی «و من الاعراب من آمن بالله و الیوم الاخر» خواند. (از اعراب کسانی هستند که به خدا و روز رستاخیز ایمان آوردهاند. سورهی توبه، آیهی ۹۹.)
عرب گفت: «اصلحک الصفعه یا قرنان.» (ای احمق، پسگردنی درستت کرد!)
(۱۶) گمشده
قزوینی خر گم کرده بود، گرد شهر میگشت و شکر میگفت. گفتند: چرا شکر میکنی؟
گفت: از بهر آنکه بر خر ننشسته بودم، وگرنه من نیز امروز چهارم روز بودی که گم شده بودمی!
(۱۷) تعزیت
درویشی به خانهای رسید. پاره نانی بخواست. دخترکی در خانه بود و گفت: نیست.
گفت: چوبی، هیمهای؟ گفت: نیست.
گفت: پارهای نمک؟ گفت: نیست.
گفت: کوزهای آب. گفت: نیست.
گفت: مادرت کجاست؟ گفت: به تعزیت خویشاوندان رفته است.
گفت: چنین که من حال خانهی شما میبینم، ده خویشاوند دیگر میباید که به تعزیت شما آیند!
(۱۸) تعصب
شیرازیای در مسجد بنگ میپخت (میکشید). خادم مسجد بدو رسید، با او در سفاهت (تندی و پرخاش) آمد. شیرازی در او نگاه کرد، شل بود و کل و کور؛ نعرهای بکشید، گفت: ای مردک، خدا در حق تو چندان لطف نکرده است که تو در حق خانهی او چندین تعصب میکنی!
(۱۹) روزهخور
شخصی را در پانزدهم ماه رمضان بگرفتند که: تو روزه خوردهای؛ و تعذیبش میکردند.
گفت: از رمضان چند روز گذشته است؟
گفتند: پانزده روز.
گفت: چند روز مانده است؟
گفتند: پانزده روز.
گفت: من مسکین از این میان چه خورده باشم؟!
(۲۰) تهدید
اعرابیای به حج رفت. در طواف دستارش بربودند، گفت: خدایا، یک بار که به خانهی تو آمدم، فرمودی که دستارم بربودند. اگر یک بار دیگر مرا اینجا بینی، بفرمای تا دندانهایم بشکنند!
دزد، دستار عرب در کعبه برد - با خدا میگفت و دندان میفشرد
آمدم یک ره به خانهی تو فرود - دزد دستارم به فرمانت ربود
گر بدینجا یابیام بار دگر - بشکنندم گو همه دندان و سر
(۲۱) نماز
درویشی گیوه در پا نماز میگزارد. دزدی طمع در گیوهی او بست، گفت: با گیوه نماز نباشد.
درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد، گیوه باشد!
(۲۲) ادعای خدایی
شخصی دعوی خدایی میکرد. او را پیش خلیفه بردند. خلیفه او را گفت: پارسال اینجا کسی دعوی پیغمبری میکرد، او را کشتند.
گفت: نیک کردهاند که او را من نفرستاده بودم.
(۲۳) خدا بر در است
دهقانی در اصفهان، به در خانهی خواجه بهاالدین صاحب دیوان رفت. با حاجب گفت: با خواجه بگوی که خدای بیرون نشسته است، با تو کاری دارد.
حاجب با خواجه بگفت. به احضار او اشارت کرد، چون درآمد پرسید که تو خدایی؟
گفت: آری.
گفت: چگونه؟
گفت: حال آنکه من پیش از این، دهخدا و باغ خدا و خانهی خدا بودم، کارگزارن تو ده و باغ و خانه از من به ظلم بستند، خدا ماند!
(۲۴) سرکهی هفت ساله
رنجوری را سرکهی هفت سال فرمودند. از دوستی بخواست. گفت: من دارم. اما نمیدهم.
گفت: چرا؟
گفت: اگر من سرکه به کسی دادمی، سال اول تمام شدی و به هفت سالگی نرسیدی.
(۲۵) سجدهی سقف
ظریفی در خانهی مردی درویش مهمان شد. سقف خانهی درویش، چوبی بود و هر لحظه صدا میکرد. مهمان گفت: ای درویش! خوب است به خانهای دیگر برویم، میترسم سقف خانه فرود آید.
درویش گفت: این صدای تسبیح و ذکر است و چوبهای سقف ذکر خدا میگویند!
ظریف گفت: میترسم آنقدر ذکر بگویند و تسبیح کنند که از خود بیخود شوند و به سجده بیفتند!
(۲۶) هرگز نخواندهام
شمسالدین مظفر روزی با شاگردان خود میگفت: تحصیل در کودکی میباید کرد. هر چه در کودکی بهیاد گیرند، هرگز فراموش نشود. من این زمان، پنجاه سال باشد که سورهی فاتحه را یاد گرفتهام و با وجود اینکه هرگز نخواندهام، هنوز بهیاد دارم.
(۲۷) دزد پیاز
یکی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چهکار داری؟
گفت: بر راه میگذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت.
گفت: چرا پیاز برکندی؟
گفت: باد مرا میربود، دست در بند پیاز میزدم، از زمین برمیآمد.
گفت: این هم قبول، ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست؟
گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی.
(۲۸) گربهی تبردزد
مردی تبری داشت و هر شب در مخزن مینهاد و در را محکم میبست. زنش پرسید چرا تبر در مخزن مینهی؟
گفت: تا گربه نبرد.
گفت: گربه تبر چه میکند؟
گفت: ابله زنی بودهای! تکهای گوشت که به یک جو نمیارزد میبرد، تبری که به ده دینار خریدهام، رها خواهد کرد؟
(۲۹) ریش واعظ
واعظی بر منبر سخن میگفت و کسی از مجلسیان سخت گریه میکرد.
واعظ گفت: ای مجلسیان! صدق ازین مرد بیاموزید که این هم گریه بهسوز میکند.
مرد برخاست و گفت: مولانا! بزکی سرخ داشتم سقط شد. ریشش به ریش تو میمانست. هرگاه تو ریش میجنبانی مرا از آن بزک یاد میآید و گریه بر من غالی میشود!
(۳۰) سپر بزرگ
مردی با سپری بزرگ به جنگ رفته بود. از قلعه سنگی بر سرش زدند و بشکستند. برنجید و گفت: ای مردک مگر کوری؟ سپری بدین بزرگی نمیبینی، سنگ بر سر من میزنی؟
(۳۱) نهایت خساست
بزرگی که در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید و امید زندگانی قطع کرد. جگرگوشگان خود را حاضر کرد. گفت: ای فرزندان، روزگاری دراز در کسب مال، زحمتهای سفر و حضر کشیدهام و حلق خود را به سرپنجهی گرسنگی فشردهام، هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچوجه دست خرج بدان نزنید. اگر کسی با شما سخن گوید که پدر شما را در خواب دیدم قلیه حلوا میخواهد، هرگز به مکر آن فریب نخورید که آن من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد. اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس کنم، بدان توجه نباید کرد که ان را خواب و خیال و رویا خوانند. چه بسا که آن را شیطان به شما نشان داده باشد، من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنا نکنم. این بگفت و جان به خزانهی مالک دوزخ سپرد.
(۳۲) شراب خرما
مردی نزد ایاس بن معاویه آمد و گفت: اگر خرما خورم زیانیم باشد؟
گفت: نه.
گفت: در صورتی که سیاهدانه با نان خورم گناهی کردهام؟
گفت: نه.
گفت: اگر کمی آب بر سر آن نوشم؟
گفت: منعی ندارد.
گفت: شراب خرما هم ترکیب همین چیزها باشد، بعد از چه رو حرامست؟
ایاس گفت: اگر بر تو کمی خاک افشانند دردت آید؟
گفت: نه.
گفت: اگر بر پیکرت آب پاشند، اندامیت بشکند؟
گفت: نه.
گفت: اگر از آب و خاک خمیری کنند و در آفتاب نهند که خشک شود و بر سرت بکوبند چون باشد؟
گفت: آنم میکشد.
ایاس گفت: آن هم چون این باشد.
(۳۳) جنازه
جنازهای را بر راهی میبردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند. پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟
گفت: آدمی.
گفت: کجایش میبرند؟
گفت: به جایی که نه خوردنی و نه پوشیدنی. نه نان و نه آب. نه هیزم. نه آتش. نه زر. نه سیم. نه بوریا. نه گلیم.
گفت: بابا مگر به خانهی ما میبرندش؟!
(۳۴) زن پلنگی
بازرگانی زنی زیباروی بهنام زهره داشت. روزی بازرگان عزم سفر کرد. بر تن زن لباسی سفید پوشاند و کاسهای پر از رنگ نیل به غلام خود داد و گفت: هر وقت زن مرتکب کاری ناشایست یا خیانتی شد، بدون آنکه بفهمد، یک انگشت را با نیل رنگی کن و بر لباس او بزن تا وقتی آمدم بدانم چقدر کار ناشایست انجام داده است و بعد به سفر رفت.
پس از مدتی بازرگان به غلام نامه نوشت که:
کاری نکند زهره که ننگی باشد - بر جامهی او ز نیل رنگی باشد
غلام هم در جواب نوشت:
گر ز آمدن خواجه درنگی باشد - چون باز آید زهره پلنگی باشد
(۳۵) طلحک و سرمای زمستان
سلطان محمود غزنوی در زمستانی سخت به طلحک گفت که با این جامهی یک لا در این سرما چه میکنی که من با این همه جامه میلرزم.
گفت: ای پادشاه تو نیز مانند من کن تا نلرزی.
گفت: مگر تو چه کردهای؟
گفت: هر چه جامه داشتم، همه را در بر کردهام.
(۳۶) اوصاف بهشت
واعظی بالای منبر از اوصاف بهشت میگفت و از جهنم حرفی نمیزد. یکی از حاضرین پای منبر خواست مزهای بیندازد گفت: ای آقا، شما همیشه از بهشت تعریف میکنید، یکبار هم از جهنم بگویید.
واعظ که حاضر جواب بود گفت: آنجا را که خودتان میروید و میبینید. بهشت است که چون نمیروید لااقل باید وصفش را بشنوید.
(۳۷) خودکشی شیرین
حجی در کودکی شاگرد خیاطی بود. روزی استادش کاسهی عسل بـه دکان برد، خواست که به کاری رود. حجی را گفت: در این کاسه سم اسـت، نخوردی که هلاک شوی.
گفت: من با ان چه کار دارم؟
چون استاد برفت، حجی وصلهی جامه به صراف داد و تکه نانی گرفت و با آن تمام عسل بخورد. استاد بازآمد، وصله طلبید.
حجی گفت: مرا مزن تا راست بگویم. حالی که غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسیدم که بیایی و مرا بزنی. گفتم سم بخورم تا تو بیایی من مرده باشم. آن سم که در کاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زندهام، باقی تو دانی.
(۳۸) پیرمرد باهوش
سلطان محمود پیرمردی ضعیف را دید که پشتوارهای خار میکشد. بر او رحمش آمد و گفت: ای پیرمرد دو سه دینار زر میخواهی؟ یا درازگوش؟ یا دو سه گوسفند؟ یا باغی که به تو دهم تا از این زحمت خلاصی یابی؟
پیرمرد گفت: زر بده، تا در کیسهام ریزم و بر درازگوش بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم و به دولت تو (کمک تو) در باقی عمر آنجا بیاسایم.
سلطان را این حاضر جوابی خوش آمد و دستور داد که هر چه پیرمرد میخواهد، به او بدهند.
(۳۹) شرط آزادی
یکی از بزرگان عصر با غلام خود گفت که از مال خود پارهای گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم.
غلام شاد شد، بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه آب بخورد و گوشت به غلام سپرد. دیگر روز گفت: بدان گوشت نخودآبی مزعفر (زعفرانی) بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم.
غلام فرمان برد و بساخت و پیش آورد. خواجه زهرمار کرد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضحمل شده بود و از کار افتاده، خواجه گفت: این گوشت بفروش و پارهای روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم.
غلام گفت: ای خواجه حسبه لله بگذار تا من به گردن خود همچنان غلام تو باشم. اگر هر آینه خیری در خاطر مبارک میگذرد به نیت خدا این گوشتپاره را آزاد کن!
(۴۰) قاضی و دروغ
گویند قاضیای بر منبر نشسته بود و مردم را پند میداد. گفت: ای مردم! دروغ گفتن گناهی عظیم است. هرگز دروغ مگویید!
ناگاه در همین حال، یکی از خادمانش درآمد و گفت: ای قاضی! شترت گریخته است.
قاضی فریاد زد: هر که شتر مرا بازآورد، فلان درهم مزد دارد!
مردی برخاست و گفت: من شتر تو را یافتهام.
قاضی پرسید: کجاست؟
گفت: هماکنون از این کوچه میآید!
قاضی بیدرنگ از منبر فرود آمد و دوید. مردمان گفتند: ای قاضی! مگر تو ما را از دروغ گفتن نهی نکردی؟
قاضی گفت: آری، اما دروغ گفتن منکر است و شنیدن دروغ واجب!
(۴۱) خر در حمام
مردی خری را به حمام برد تا او را بشوید. خر از گرما و بخار در رنج شد. مردان حمام گفتند: ای مرد! اینجا جای مردم است، نه جای خر!
صاحب خر گفت: خاموش باشید! این خر از بسیاری مردم لایقتر است، چه بسا مردانی که در خریت از او افزونند.
(۴۲) خرس و دوست بد
مردی با خرسی دوستی گرفت. هر جا میرفت، خرس را با خود میبرد. روزی مرد در سایهی درختی بخفت و خرس بر سر او ایستاده بود تا مگسها را براند. مگسی بر چهرهی مرد نشست. خرس سخت در خشم شد. سنگی بزرگ برگرفت و بر مگس زد. مگس بپرید و سر دوستش درهم شکست.
(۴۳) فقیه و گربه
فقیهی زهد و پرهیزکاری خویش را به رخ مردم میکشید و میگفت: من هرگز گوشت نمیخورم.
روزی کسی او را دید که پنهانی کباب میخورد. گفت: ای فقیه! مگر تو نگفتی گوشت نمیخوری؟
فقیه گفت: آری، من نمیخورم، این گربهی من است که گوشت میخورد. من تنها نگاه میکنم که حیف نشود!
(۴۴) سگ و طمع
سگی گوشت در دهان داشت. سایهی خویش در آب دید، گمان برد گوشت دیگری است. برای گرفتن آن دهان گشود، گوشت خود در آب افتاد و از هر دو بینصیب شد. (طمعکاری سبب از دست دادن داشتههای واقعی میشود.)
(۴۵) اسب سیاه
یکی اسبی به عاریت خواست. گفت: اسب دارم، اما سیاه است.
گفت: مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد؟
گفت: چون نخواهم داد، همینقدر بهانه بس است.
(۴۶) خوشبو کردن دهان
مردی نزد بقالی آمد و گفت: پیاز هم ده تا دهان بدان خوشبوی سازم.
بقال گفت: مگر گوه خورده باشی که خواهی با پیازش خوشبوی سازی.
(۴۷) جایی مرو
شخصی را پسر در چاه افتاد. گفت: جان بابا! جایی مرو تا من بروم ریسمان بیاورم و تو را بیرون بکشم.
(۴۸) دماغ بزرگ
مردی که دماغ بزرگی داشت، قصد داشت ازدواج کند. مرد به زنی که برای ازدواج انتخاب کرده بود گفت: تو از ویژگیهای شایستهی من خبر نداری. من در معاشرت بزرگوار هستم و در شرایط دشوار بسیار صبورم.
زن گفت: من در بردباری تو در سختیها شک ندارم، زیرا چهل سال است که تو این دماغ را روی صورت خود حمل میکنی!
(۴۹) راه علاج
مرد فقیری پیش طبیب رفت و گفت: ای طبیب، به دادم برس که درد امانم را بریده است. از فرق سر تا نوک انگشتان پاهایم درد میکند و گوشهایم نیز وزوز میکنند.
طبیب نبض مرد را گرفت و زبانش را نگاه کرد. بعد گفت: علاج تو این است که هر روز پنج مرغ چاق و چله را بگیری و بریان کنی و با کباب پنج برهی نر بیامیزی و با قدری عسل بخوری. قبل از خوردن اینها باید بیمعطلی انگشت به حلق خود فرو کنی تا آنچه که خوردهای بالا بیاوری و بیرون بریزی. ده روز این کار را انجام ده تا بهبود حاصل شود.
مرد بیمار گفت: حقا که عقل طبیبان پارسنگ برمیدارد. اینها که تو میگویی، اگر کس دیگر خورده و بالا آورده باشد، من آن را از روی زمین جمع کرده و میخورم!
(۵۰) کلاه
کچلی از حمام بیرون آمد و دید که کلاهش را دزدیدهاند. داد و فریادی راه انداخت و کلاهش را از حمامی خواست. حمامی گفت: من کلاه تو را ندیدهام و تو چنین چیزی به من نسپردهای. شاید اصلا کلاهی بر سر نداشتهای.
کچل گفت: انصاف بده ای مسلمان! این سر من از آن سرهاست که بشود بدون کلاه بیرونش آورد؟!
(۵۱) دلالان
شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری؟
گفت: دلالان را.
گفتند: چرا؟
گفت: از بهر آنکه من به سخن دروغ از ایشان راضی بودم، ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند!
(۵۲) گروگان
در خانهی جحی را کندند و دزدیدند. او هم رفت و در مسجدی را از جا کند و به خانه برد. گفتند: چرا چنین کردی و در خانهی خدا را کندی؟
گفت: خدا خوب میداند که در خانهی مرا چه کسی دزدیده است. هر وقت دزد را به من بسپارد، من هم در خانهاش را پس میدهم!
(۵۳) اشتها
روزی در جایی نذری میدادند. از فقیری که از آن حوالی میگذشت، پرسیدند: اشتها داری؟
گفت: من در این جهان جز اشتها چیزی ندارم!
(۵۴) کجا میبرند؟
جنازهای را از کوچهای میبردند. فقیری با پسرش ایستاده بود و تماشا میکرد. پسر از پدر پرسید: پدر جان، این مرد را به کجا میبرند؟
مرد فقیر گفت: به جایی که نه خوردنی هست، نه پوشیدنی، نه هیزم، نه نان، نه زر و سیم و نه بوریا و نه گلیم.
پسر گفت: پس او را به خانهی ما میبرند!
(۵۵) چشم و دندان
کسی از درد چشم مینالید. همسایهای به در خانهاش آمد و گفت: تو را چه میشود؟ دردت را بگو تا شاید آن را علاجی کنیم.
مرد بیمار گفت: چشمم چنان درد میکند که به مرگ خود راضی شدهام.
همسایه قدری با خود اندیشید. آنگاه گفت: پارسال دندانم درد میکرد، آن را از بیخ کندم و راحت شدم!
(۵۶) رفتن به حج
عربی را گفتند: تو پیر شدهای و عمری تباه کردهای، توبه کن و به حج رو.
گفت: خرج سفر ندارم.
گفتند: خانهات را بفروش و هزینهی سفر کن.
گفت: چون بازگشتم، کجا بنشینم؟ و اگر باز نگردم و مجاور کعبه مانم خدایم نمیگوید ای احمق چرا خانهی خود بفروختی و در خانهی من منزل گزیدی؟
(۵۷) پنج انگشت
عربی با پنج انگشت میخورد. او را گفتند: چرا چنین میخوری؟
گفت: اگر به سه انگشت لقمه گیرم، دیگر انگشتانم را خشم آید.
(۵۸) پنجاه من گندم
شخصی با دوستی گفت: پنجاه من گندم داشتم، تا مرا خبر شد موشان تمام خورده بودند.
او گفت: من نیز پنجاه من گندم داشتم، تا موشان خبر شد من تمام خورده بودم.
(۵۹) فروش نردبان
مردی با زینه (نردبان) به باغی میرفت تا میوه بدزدد. صاحب باغ برسید و گفت: در باغ من چکار داری؟
گفت: نردبان میفروشم.
گفت: نردبان در باغ من میفروشی؟
گفت: نردبان از آن من است، هر کجا که بخواهم میفروشم.
(۶۰) دزد و فقیر
دزدی در خانهی فقیری میجست. فقیر از خواب بیدار شد و گفت: ای مرد آنچه تو در تاریکی میجویی، ما در روز روشن میجوییم و نمییابیم.
(۶۱) موسی یا عیسی
یهودی از نصرانی پرسید: موسی برتر است یا عیسی؟
گفت: عیسی مردگان را زنده میکرد، ولی موسی مردی را بدید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد؛ عیسی در گهواره سخن میگفت، اما موسی در چهل سالگی میگفت: خدایا! گره از زبانم بگشای تا سخنم را دریابند.
(۶۲) خر کُندرو
کسی مردی را دید که بر خری کُندرو نشسته. گفتش: کجا میروی؟
گفت: به نماز جمعه.
گفت: ای نادان اینک سهشنبه باشد.
گفت: اگر این خر شنبهام به مسجد رساند نیکبخت باشم!
(۶۳) افسون روباه
روباهی عربی را بگزید. افسونگر را بیاوردند. پرسید: کدام جانورت گزیده؟
گفت: سگی، و شرم کرد بگوید روباهی.
چون به افسون خواندن آغاز کرد گفتش چیزی هم از افسون روباه گزیدگی بدان درآمیز!
(۶۴) لگام اسب
اسبی در مسابقه پیشی گرفت. مردی از شادی بانگ برداشت و به خودستایی پرداخت. کسی که در کنارش بود گفت: مگر این اسب از آن توست؟
گفت: نه! لیکن لگامش از من است.
(۶۵) نقل با شراب
ظریفی جوانی را دید که در مجلس بادهگساری نُقل بسیار با شراب میخورد. گفت: چنان که میبینم تو نقل مینوشی و شراب تنقل میکنی.
(۶۶) دشنام
مردی از کسی چیزی بخواست. او را دشنام داد. گفت: مرا که چیزی ندهی، چرا به دشنام رانی؟
گفت: خوش ندارم که تهیدست روانت کنم.
(۶۷) پیغمبر احمق
مردی را که دعوی پیغمبری میکرد نزد معتصم آوردند. متعصم گفت: شهادت میدهم تو پیغمبر احمق هستی.
گفت: آری از آنکه بر قوم شما مبعوث شدهام و هر پیامبری از نوع قوم خود باشد.
(۶۸) آن جهان
مردی حجاج را گفت: دوش تو را به خواب چنان دیدم که اندر بهشتی.
گفت: اگر خوابت راست باشد، در آن جهان بیداد بیش از این جهان باشد.
(۶۹) صیاد
آخوندی را گفتند: خرقهی خویش را بفروش.
گفت: اگر صیاد دام خود را فروشد به چه چیز شکار کند.
(۷۰) دعوی خدایی
مردی دعوی خدایی کرد. شهریار وقت به حبسش فرمان داد. مردی بر او بگذشت و گفت: آیا خدا در زندان باشد؟
گفت: خدا همه جا باشد.
(۷۱) قرض پدر
مردی زردشتی بمُرد و قرضی برعهدهی او بماند. پس مردی پسر او را گفت: خانهات را بفروش و قرضهایی را که به گردن پدرت بود بپرداز.
گفت: اگر چنان کنم پدرم به بهشت شود؟
گفت: نی.
گفت: پس بگذار او در آتش باشد و من در خانهی خود به آرامش.
(۷۲) علمدار
شخصی به مزاری رسید. گوری سخت دراز بدید. پرسید: این گور کیست؟
گفتند: از آن علمدار رسول است.
گفت: مگر با علمش در گور کردهاند؟
(۷۳) بانگ موذن
موذنی بانگ میگفت و میدوید! پرسیدند که چرا میدوی؟
گفت: میگویند که آواز تو از دور خوش است، میدوم تا آواز خود از دور بشنوم!
(۷۴) نشستن بر اسب
وردکی پای راست بر رکاب نهاد و سوار شد. رویش از کفل اسب بود. او را گفتند: واژگونه بر اسب بنشستهای.
گفت: من باژگونه ننشستهام، اسب چپ بوده است.
(۷۵) امیرالمومنین
از وردکی پرسیدند که امیرالمومنین شناسی؟
گفت: شناسم.
گفتند: چندم خلیفه بود؟
گفت: من خلیفه ندانم، آنست که حسین او را در دشت کربلا شهید کرده است.
(۷۶) قبله
شخصی در خانهی وردکی خواست نماز گزارد. پرسید: قبله چونست؟
گفت: من هنوز دو سال است که در این خانهام، کجا دانم قبله چونست.
(۷۷) جنگ شیر
وردکی به جنگ شیر میرفت، نعره میزد و بادی رها میکرد. گفتند: نعره چرا میزنی؟
گفت: تا شیر بترسد.
گفتند: پس باد چرا رها میکنی؟
گفت: من نیز میترسم.
(۷۸) سهوی در کوزه
ترکمنی با یکی دعوا داشت. کوزهای پر گچ کرد و پارهای روغن بر سر آن گذاشت و از بهر قاضی رشوت برد. قاضی بستد و طرف ترکمن گرفت و قضیه چنان که خاطر او میخواست آخر کرد و مکتوبی مسجل به ترکمن داد. بعد از هفتهای قضیهی روغن معلوم کرد. ترکمن را بخواست که در مکتوب سهوی است، بیاور تا اصلاح کنم.
ترکمن گفت: در مکتوب من سهوی نیست، اگر سهوی باشد در کوزه باشد.
(۷۹) اسب لاغر
خراسانی را اسبی لاغر بود. گفتند: چرا این را جو نمیدهی؟
گفت: هر شب ده من جو میخورد.
گفتند: پس چرا لاغر است؟
گفت: یک ماهه جواش در نزد من به قرض است.
(۸۰) کفش ترسا
کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته. طلحک میگفت: سبحان الله من خود مسلمانم و کفشم ترساست.
(۸۱) فضلهی کبوتر
شخصی ماست خورده بود. قدری به ریشش چکیده. یکی از او پرسید که چی خوردهای؟
گفت: کبوتر بچه.
گفت: راست میگویی که فضلهاش بر در برج پیداست.
(۸۲) دوستی نسیه
هارون به بهلول گفت: دوستترین مردمان در نزد تو کیست؟
گفت: آنکه شکمم را سیر سازد.
گفت: من سیر سازم، پس مرا دوست خواهی داشت یا نه؟
گفت: دوستی نسیه نمیشود.
(۸۳) سه زن پادشاه
پادشاهی را سه زن بود: پارسی و تازی و قبطی. شبی در نزد پارسی خفته بود. از وی پرسید که چه هنگام است؟
زن پارسی گفت: هنگام سحر.
گفت: از کجا میگویی؟
گفت: از بهر آنکه بوی گل ریحان برخاسته و مرغان به ترنم درآمدند.
شبی دیگر نزد زن تازی بود. از وی همین سوال کرد. او جواب گفت که هنگام سحر است، از بهر آنکه مهرههای گردنبندم سینهام را سرد میسازد.
شبی دیگر در نزد قبطی بود. از وی پرسید. قبطی در جواب گفت: که هنگام سحر است، از بهر آنکه مرا ریدن گرفته است!
(۸۴) غسل جنابت
شخصی در کنار نهری ریسمانی پُر گره در دست داشت و به آب فرو میرفت و چون برمیآمد گرهی میگشود و باز به آب فرو میشد. گفتند: چرا چنین میکنی؟
گفت: در زمستان غسلهای جنابتم قضا شده، در تابستان ادا میکنم.
(۸۵) رنج گرسنگی
قلندری نبض به طبیب داد و پرسید که مرا چی رنجی است؟
گفت: تو را رنج گرسنگی است. و او را به هریسه مهمان کرد.
قلندر چون سیر شد، گفت: در لنگر ما ده یار دیگر همین رنج دارند!
(۸۶) دودکش
مولانا شمس الدین با یکی از مشایخ خراسان کدورتی داشت. شیخ ناگاه بمُرد. نجاری صندوق گوری سخت به تکلیف از بهر او تراشید. مردم تحسین نجار میکردند.
مولانا گفت: خوب تراشیده، اما سهوی عظیم کرده که دودکش نگذاشته است.
(۸۷) مرا بیامرز
عربی به حج رفت و پیش از دیگر مردم داخل خانهی کعبه شد و در پردهی کعبه آویخت و گفت: بار خدایا پیش از آنکه دیگران در رسند و بر تو انبوه شوند و زحمتت افزایند مرا بیامرز.
(۸۸) پرسش از عرب
عربی را پرسیدند که چونی؟
گفت: نه چنانکه خدای تعالی خواهد و نه چنانکه شیطان خواهد و نه آنگونه که خود خواهم.
گفتند: چگونه؟
گفت: زیرا خدای تعالی خواهد که من عابدی باشم و چنان نیم، و شیطانم کافری خواهد و آن چنان نیم، و خود خواهم که شاد و صاحب روزی و توانگر باشم، و چنان نیز نیستم.
(۸۹) تو میگویی یا من بگویم
مردی با خشم خویش نزد حاکم آمد و خواست تا سخنی گوید که ناگهان بادی از او بجست. پس روی به قفای (پشت سر) خود کرده و گفت: آیا تو میگویی یا من بگویم؟
(۹۰) جنگ ملاحده
جمعی وردکی به جنگ ملاحده (ملحدان) رفته بودند. در بازگشتن هر یک سر ملحدی بر چوب کرده میآوردند. یکی پایی بر چوب میآورد. پرسیدند: این را کی کشت؟
گفت: من.
گفتند: چرا سرش نیاوردی؟
گفت: تا من برسیدم سرش برده بودند.
(۹۱) کمان بیتیر
وردکی با کمان بیتیر به جنگ میرفت که تیر از جانب دشمن آید بردارد. گفتند: شاید نیاید.
گفت: آن وقت جنگ نباشد.
(۹۲) بندهای مست
واعظی بر سر منبر میگفت: هرگاه بندهای مست میرد، مست دفن شود و مست سر از گور برآورد.
خراسانی در پای منبر بود و گفت: به خدا آن شرابیست که یک شیشهی آن به صد دینار میارزد.
(۹۳) مرده کهنه
شخصی در حالت نزع (مردن) افتاد. وصیت کرد که در شهر کرباس پارههای کهنه و پوشیده طلبند و کفن او سازند. گفتند: غرض از این چیست؟
گفت: تا نکیر و منکر بیایند و پندارند که من مرده کهنهام و زحمت من ندهند.
(۹۴) یافتن انگشتر
قزوینی انگشتری در خانه گم کرد، در کوچه میطلبید که خانه تاریک است!
(۹۵) استر طلحک
استر طلحک را بدزدیدند. یکی گفت: گناه توست که از پاس آن اهمال ورزیدی.
دیگری گفت: گناه آن کس مهمتر است که در طویله را باز گذاشته است.
طلحک گفت: در این صورت دزد را گناه نباشد!
(۹۶) خر نر
خراسانی، خری در کاروانی گم کرد. خر دیگری را بگرفت و بار بر او نهاد. خداوند خر، خر را بگرفت که از آن من است. او انکار کرد. گفتند: خر تو نر بود یا ماده؟
گفت: نر.
گفتند: این ماده است.
گفت: خر من نیز چنان هم نر نبود!
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





