دختری کتاب میفروخت و معشوقهاش را دید که بهسویش میآید. در این حال پدرش در نزدیکش ایستاده بود. به معشوقهاش گفت: آیا بهخاطر گرفتن کتابی که نامش «آیا پدر در خانه هست؟»...
سالها قبل چهارم ریاضی بودیم. دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود. جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوارکاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایههای قتل شبهعمد.
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند. هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او میرفت. یک روز خسرو گفت...
از تیمسار علیاکبر ضرغام یکی از امرای رضاشاه نقل شده: یک بار رضاشاه برای بازدید از پادگان در یکی از مناسبتها آمده بود. همینطور که از جلوی افسران رد میشد...
لیلی گلستان مترجم و نگارخانهدار ایرانی میگوید: در دولت قبل برای ممیزی یک کتابم برای عبارت دست رد بر سینهاش زد... اصلاحی آمد که این را بردارید و بهجای سینه چیز دیگری بگذارید.
روزی سه ملا با هم خربزه میخوردند و فقیری در طرف دیگر، آنها را نظاره مینمود. برای آنکه هیچکدام دلشان نمیآمد از سهم خود به آن فقیر بدهند، یکی گفت: روایت است از چیزهایی که...
مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس آمریکا میرود و به صاحب سالخوردهی آن میگوید: باید دامداریات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدر بازدید کنم.
معلمی از دانشآموزانش خواست تا در مورد زندگی و مرگ انشا بنویسند. آنچه در ادامه آمده انشای یکی از دانشآموزان است و طوری معلم را تحت تاثیر قرار داد که...
یک نفر بود که فقط و فقط مخلص سن جوزپه بود. هر چی دعا و نیایش بود، فقط برای سن جوزپه میکرد. برای سن جوزپه شمع روشن میکرد. برای سن جوزپه صدقه جمع میکرد.
یک نفر از پشت سر صدام زد، صدا خیلی آشنا بود، ولی هر کاری کردم صاحب صدا را نشناختم. با هم دست دادیم... و احوالپرسی کردیم بعدش هم یارو گفت: دارم از «وسط محله میام... رفته بودم پیش دکتر.»