داستان کوتاه بهلول و دو ابله

داستان کوتاه بهلول و دو ابله
دو ابله در راهی می‌رفتند، گفتند با هم سخنی گوییم و درازی راه درنیابیم. یکی گفت: من آرزو دارم که خدای تعالی مرا هزار گوسفند دهد تا از پشم و شیر و بره و بزغاله‌ی آن بهره‌مند شوم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول و مفهوم جناس

داستان کوتاه بهلول و مفهوم جناس
روزی شاعری ابله، سوار بر یابویی لنگ به بهلول رسید، افسار یابو برکشید و شتابان به زیر آمد و در حالی که اشعاری به زیر لب زمزمه می‌کرد، با خوشحالی گفت: مرا بخت یار شد...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول و مفهوم سراب

داستان کوتاه بهلول و مفهوم سراب
یک روز شاعری یاوه‌گوی و خودپسند، راه بر بهلول بسته، پرسید: من در اشعارم به‌خاطر ظرافت و لطافت در قافیه کلمه‌ی «سراب» را فراوان به‌کار می‌برم، اما به‌درستی معنایش را ندانم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول و پرسش‌های صاحب‌خانه

داستان کوتاه بهلول و پرسش‌های صاحب‌خانه
روزی بهلول در بیابانی گرم و سوزان سفر می‌کرد. چون خسته و درمانده به واحه‌ای رسید، آفتاب غروب کرد و شب فرا رسید. کلبه‌ای در آن نزدیکی پدیدار شد. با خود گفت: شکر خدا که...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه راننده تاکسی هم‌درد

داستان کوتاه راننده تاکسی هم‌درد
هوا به‌شدت گرم بود. تاکسی سوار شدم. درب جلو قفل بود، رفتم عقب نشستم. دیدم راننده عرق ریزون داره با دستمال عرق‌های گردنشو پاک می‌کنه. گفتم: عزیزم ما که مسافریم...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه عیب کوچک عروس

داستان کوتاه عیب کوچک عروس
جوانی می‌خواست زن بگیرد. به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت: این دختر از هر جهت...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شهردار و پیمانکار مناقصه

داستان کوتاه شهردار و پیمانکار مناقصه
آقای سالیوان مرد فقیری بود و برادری به‌نام جاناتان داشت که اخیرا شهردار شده بود. روزی خانم آقای سالیوان از روی نداری و بی‌چیزی به او گفت که پیش برادرش برود...
دنباله‌ی نوشته