دو ابله در راهی میرفتند، گفتند با هم سخنی گوییم و درازی راه درنیابیم. یکی گفت: من آرزو دارم که خدای تعالی مرا هزار گوسفند دهد تا از پشم و شیر و بره و بزغالهی آن بهرهمند شوم.
روزی شاعری ابله، سوار بر یابویی لنگ به بهلول رسید، افسار یابو برکشید و شتابان به زیر آمد و در حالی که اشعاری به زیر لب زمزمه میکرد، با خوشحالی گفت: مرا بخت یار شد...
یک روز شاعری یاوهگوی و خودپسند، راه بر بهلول بسته، پرسید: من در اشعارم بهخاطر ظرافت و لطافت در قافیه کلمهی «سراب» را فراوان بهکار میبرم، اما بهدرستی معنایش را ندانم.
روزی بهلول در بیابانی گرم و سوزان سفر میکرد. چون خسته و درمانده به واحهای رسید، آفتاب غروب کرد و شب فرا رسید. کلبهای در آن نزدیکی پدیدار شد. با خود گفت: شکر خدا که...
هوا بهشدت گرم بود. تاکسی سوار شدم. درب جلو قفل بود، رفتم عقب نشستم. دیدم راننده عرق ریزون داره با دستمال عرقهای گردنشو پاک میکنه. گفتم: عزیزم ما که مسافریم...
جوانی میخواست زن بگیرد. به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت: این دختر از هر جهت...
پارسال برای یک جلسهی شعر به شیراز دعوت شده بودم. پروازم نزدیک ظهر نشست. چند ساعت بعد، جلسه شروع میشد. تصمیم گرفتم که دو سه ساعت باقی مانده را غنیمت بشمرم.
آقای سالیوان مرد فقیری بود و برادری بهنام جاناتان داشت که اخیرا شهردار شده بود. روزی خانم آقای سالیوان از روی نداری و بیچیزی به او گفت که پیش برادرش برود...
بعد از تموم شدن جلسه از هتل خارج شدم و شروع به گشتن سوئیچ ماشینم کردم، سوئیچ توی کیفم یا جیبم نبود. برای جستجو سریع به سالن جلسه برگشتم، سوئیچ اونجا هم نبود.