روزی مریضی برای نشان دادن مریضی خود به مطب پزشک فوقمتخصص مراجعه کرد. منشی پزشک به او گفت: شما وقت قبلی نگرفتهاید و کارتخوان هم نداریم. مریض گفت: کار من بسیار کوتاه است.
عموی بابا که مُرد وسط یک مهمانی خانوادگی داشتیم ناهار میخوردیم. یک نفر از شهرستان زنگ زد و چند دقیقه بعدش بابا گفت عمو شمسالله مرد. صدای قاشق چنگالهای دور سفره متوقف شد.
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان میتوانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد. این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر میرفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد.
یک روز یک پسر کوچولو که میخواست انشا بنویسه، از پدرش میپرسه: پدر جان لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟ پدرش فکر میکنه و میگه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال...
چرچیل وزیر چاق بریتانیا به برنارد شاو که وزیر لاغری بود گفت: هر کس تو را ببیند فکر میکند بریتانیا را فقر غذایی فرا گرفته است. برنارد شاو جواب داد: و هر کس تو را ببیند علت این فقر را میفهمد.
روزی مردی به سفر میرود و بهمحض ورود به اتاق هتل، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است. تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند. نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود.
چوپانی مشغول چراندن گلهی گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروکلهی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جادههای خاکی پیدا شد. رانندهی آن اتومبیل که یک مرد جوان بود.
مرد جوان: ببخشید آقا، میشه بگین ساعت چنده؟ پیرمرد: معلومه که نه. چرا آقا... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟ یه چیزایی کم میشه... و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه.
آرتور بوخوالد داستان زیر را در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف میکند: مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید: جرج از خانه چه خبر؟
در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی میکردند. روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار میآید و مشغول خوردن میشود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش...