
در زمانهای خیلی قدیم، توی شهری آهنگری زندگی میکرد که کارش خیلی سنگین بود. شاگردی هم پیدا نمیکرد که کمکش کند. یک روز که آهنگر رفته بود بیرون شهر توی بیابان، خرسی را دید که از گرسنگی آمده بود نزدیک آبادی بلکه غذایی پیدا کند. آهنگر فکری به خاطرش رسید. گفت: «خوب است خرس را ببرم بهجای شاگرد استفاده کنم و منت این و آن را نکشم.»
بهدنبال این فکر ریسمانی به گردن خرس بست و او را به شهر بُرد و توی دکانش بست. یک خروس و یک گوسفند هم آورد پهلوی خرس بست. وعده تا وعده غذای هر سه تاشون را جلوشون میگذاشت میخوردند و میگفت:«یالا غذاتون را بخورید که باید چکش بزنید.» و خودش شروع میکرد به چکش زدن. خرس هم نگاه میکرد.
از آن طرف مردم که از در دکان آهنگر رد میشدند و از ماجرا بویی برده بودند، آهنگر را مسخره میکردند «بله، خرس را برده آهنگری یادش بدهد.»
آهنگر هم اصلا بهروی خودش نمیآورد و کارش را انجام میداد. بعد از چند روز آهنگر رو کرد به خروس و گفت: «یالا شروع کن.»
خروس هم که اصلا نمیفهمید آهنگر چه میگوید، به ورچیدن دانه ادامه میداد. آهنگر دوباره گفت: «مگر کری؟ فکری میکنی شوخی میکنم؟» و بهطرف خروس حمله کرد و سر او را برید. خرس یک خرده جا میخورد، اما کاری نمیکند.
روز بعد نوبت گوسفند میرسد و آهنگر همان معامله را با گوسفند میکند. روز سوم آهنگر غذای خرس را جلوش میگذارد و میگوید: «یالا امروز نوبت توست. غذا بخور و شروع کن به چکش زدن، وگرنه مثل آن دو تا سرتو میبُرم.»
خرس میبیند نه دیگر چارهای نیست. غذاشو که تمام میکند میرود کار را شروع میکند.
همین داستان ولی بلندتر:
آهنگری بود که در کارگاه آهنگریاش بهتنهایی کار میکرد. کارش زیاد بود، اما هیچکس حاضر نبود شاگردش بشود و او را در کارش کمک کند. کار آهنگری کار سختی بود. مخصوصا وقتی هوا گرم میشد، کار کردن با کورهی داغ آهنگری و آهن گداخته، کار هر کسی نبود. آهنگر حتی حاضر بود دو سه برابر دیگران به شاگردی که برایش کار کند اجرت بدهد، اما باز هم کسی پیدا نمیشد که شاگرد او بشود.
یک روز که آهنگر برای کاری از شهر خارج شده بود، خرسی را دید که زیر سایهی درختی خوابیده است. با دیدن خرس، فکری به کلهی آهنگر راه پیدا کرد. با خود گفت: «حالا که کسی شاگرد من نمیشود، چطور است این خرس قوی هیکل را با خودم به شهر ببرم و وادارش کنم که با من آهنگری کند؟»
آهنگر با این نقشه طنابی به گردن خرس انداخت و او را دنبال خودش راه انداخت و به شهر برد. غذایی به خرس گرسنه داد و یک راست بردش به کارگاه آهنگری. از آن روز به بعد، آهنگر در برابر چشمهای خرس آهنگری میکرد و سعی میکرد چکش زدن و آهن کوبیدن را به خرس یاد بدهد. آهنگر هر چه بیشتر سعی میکرد، کمتر نتیجه میگرفت و کمکم امیدش را به آهنگر شدن خرس از دست میداد. مهمتر اینکه مردم و همسایگان فهمیده بودند که آهنگر قصد آموزش آهنگری به یک خرس را دارد. آنها به هر بهانهای سعی میکردند از جلو کارگاه آهنگری عبور کنند و با متلکپرانی و مسخره کردن آهنگر، غمی به غمهایش بیفزایند. دوستانش هم از دوستی خاله خرسه حرف میزدند و میگفتند، دست از این کار بردارد.
آهنگر که دیگر از کنایهها و متلکهای مردم و تنهایی و کودن بودن خرس به ستوه آمده بود، میخواست کارگاه و خانه و مردم شهر و خرس را رها کند و از ناراحتی سر به کوه و بیابان بگذارد. اما یکباره تصمیمی گرفت که کار و بارش را دگرگون کرد. آهنگر از روز بعد، خروس و گوسفندی را هم به کارگاهش آورد و کنار خرس نگه داشت. روز اول به خروس دانهی مفصلی داد و با صدای بلند گفت: «خوب بخور که از فردا باید آهنگری کنی.»
خروس هر چه دانه برایش ریخته بود، خورد. فردا آهنگر باز هم کمی دانه به خروس داد و گفت: «این چکش را بگیر و آهنگری کن.»
خروس دانهها را یکی یکی از زمین برچید و راه افتاد، آهنگر وانمود کرد که از بیاعتنایی خروس عصبانی شده است. خروس را گرفت و جلو چشم خرس و گوسفند سرش را برید، پرهایش را کند و توی کورهی آهنگری کبابش کرد و خورد، بعد هم گفت: «هر کس به حرفم گوش نکند، به همین بلا گرفتار خواهد شد.»
روز بعد، آهنگر علوفهی زیادی به گوسفند داد. بعد، چکش آهنگری را پیش گوسفند برد و گفت: «یالا امروز نوبت توست. چکش را بگیر و به من کمک کن.»
گوسفند که زبان آدمیزاد را نمیفهمید، بع بعی کرد و به خوردن آب و علوفه مشغول شد. آهنگر جلو چشم خرس، سر گوسفند را هم برید. پوستش را کند و توی کورهی آهنگری کبابش کرد و مشغول خوردن گوشت گوسفند شد.
روز بعد، آهنگر کمی غذا به خرس داد و گفت: «غذایت را که خوردی، چکش را بردار و به من کمک کن.»
خرس تند و تند غذایش را خورد و پیش از آنکه آهنگر به او تذکر بدهد، چکش را برداشت و کنار آهنگر ایستاد. آهنگر آهن گداختهای را از کوره بیرون آورد و مشغول کوبیدن چکش به روی آهن گداخته شد. خرس هم از ترس جان، با ضربههای محکم چکش، آهن گداخته را صاف کرد و بهتر از آنچه آهنگر انتظارش را داشت، به آهنگری پرداخت.
بعد از آن، همهی کسانی که روزگاری آهنگر را بهخاطر همکاری خواستن از خرس مسخره میکردند، یکی یکی از جلو کارگاه آهنگری عبور میکردند تا آهنگری کردن خرس را تماشا کنند. از آن به بعد، هنگامی که کاری مهم به آدمی ناتوان و ابله سپرده شود، این مثل بهخاطر میآید و میگویند: «خرس را به آهنگری وا داشتهاند.»
برگرفته از کتاب مثلها و قصههایشان، نوشتهی مصطفی رحماندوست
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





