داستان کوتاه خدا سرما را به قدر جامه می‌دهد

داستان کوتاه خدا سرما را به قدر جامه می‌دهد

روزی از روزها در زمان حضرت موسی، مردی در فصل زمستان برای آوردن هیزم به بیابان رفت. در بیابان به چوپانی برخورد که مشغول چراندن گوسفندانش بود. مرد با تعجب دید چوپان به جز یک تنبان بسیار نازک و یک پیراهن پاره پاره چیز دیگری به تن ندارد و با این لباس ابدا ‌سردی هوا را حس نمی‌کند.
آن روز گذشت اما آن مرد مدت‌ها در فکر چوپان بود و از این‌که چوپان در هوای به آن سردی احساس سرما نمی‌کند در حیرت بود. تا این‌که روزی به حضرت موسی برخورد و دید که حضرت موسی می‌خواهد برای مناجات حق تعالی به کوه طور برود. مرد حکایت چوپان را برای حضرت موسی تعریف کرد و از او خواست تا حکمت این کار را از خداوند سوال کند. حضرت موسی هم قبول کرد و رفت به کوه طور. پس از مناجات از خدا تقاضا کرد، حکمت این موضوع را برایش روشن کند. از جانب حق تعالی به موسی ندا رسید که «یا موسی، به هیزم‌شکن بگو برو در فلان شهر. در آن شهر ملک التجاری است که از مال دنیا بی‌نیاز است. ما سرمای این چوپان را به آن ملک التجار داده‌ایم و گرمای او را به این چوپان.»
‌حضرت موسی وقتی که از کوه طور برگشت، حکایت را برای مرد تعریف کرد. آن مرد از حضرت موسی خداحافظی کرد و حرکت کرد برای شهر ملک التجار. وقتی به آن شهر رسید سراغ خانه‌ی ملک التجار را گرفت. مردم به او نشان دادند. آن مرد رفت تا به خانه‌ی ملک التجار رسید. نوکرهای ملک التجار او را بردند به جایی که هفت دربند به‌طرف زیرزمین داشت. به دربند آخری که رسید، دید یک کرسی گذاشته‌اند و مرد تاجر زیر کرسی نشسته است و آن‌قدر لباس‌هاس پشمی پوشیده که نهایت ندارد. اطرافش چند متکا از پر قو گذاشته‌اند و زیر پاهایش هم تشک پر قو است. اما باز از سرما می‌لرزد و دندان‌هایش چکچک بهم می‌خورد.
مرد که به بهانه‌ای نزد ملک التجار آمده بود بعد از سلام مطلبی را که بهانه کرده بود سوال کرد و برگشت به شهر خودش. بعد رفت پیش حضرت موسی و آن‌چه دیده بود تعریف کرد. حضرت موسی گفت: «بزرگ است خدای کریم و درست است که خدا سرما را به‌قدر جامه‌ای که به تن هر کس است می‌دهد.»

 

همین داستان به‌گونه‌ای دیگر و کوتاه‌تر:
مردی در فصل زمستان به دوستش برخورد می‌کند و می‌بیند لباس سبک و ناچیزی به تن دارد. در حیرت فرو می‌رود و سوال می‌کند: «‌سردت نیست؟»
‌دوستش می‌گوید: «خدا سرما را به خورد پوشاک می‌دهد. اگر قبول نداری برویم پیش قاضی.»
وقتی نزد قاضی می‌روند می‌بینند قاضی پای منقل نشسته و چند تخته‌پوست هم رویش انداخته و هنوز هم دارد از سرما می‌لرزد.

 

ضرب المثل «خدا سرما را به قدر جامه می‌دهد» یا «خدا درد را به اندازه‌ی طاقت می‌دهد» بدین معنی‌ست که رنج‌ها و سختی‌های هر کس در اندازه‌ی تاب و توان اوست. این مثل برای آرامش و دلداری دادن به کسانی که به‌درد و رنجی گرفتارند به‌کار برده می‌شود تا آنان را به پذیرفتن و تاب آوردن در برابر آن برانگیزانند.

 

نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری