داستان کوتاه سرش پلو و زیرش سنگ قربانت شوم یگانه پسر

داستان کوتاه سرش پلو و زیرش سنگ قربانت شوم یگانه پسر
زنی که پیش پسر و عروسش به‌سر می‌برد زندگانی را به سختی می‌گذراند، زیرا عروسش غذای کافی به او نمی‌داد. همیشه در وقت بردن غذا برای پیرزن سنگی را توی دوری می‌نهاد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه قلب بزرگ

داستان کوتاه قلب بزرگ
ماشه‌ی تفنگم را کشیدم، و نی‌ها به حرکت درآمدند. تعداد زیادی از مرغابی‌های وحشی به پرواز درآمدند و بال‌های‌شان را با صدا برهم زدند، و مرغ دریا شتابانه دوید تا در میان نی‌ها پناه گیرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه عیب کوچک عروس

داستان کوتاه عیب کوچک عروس
جوانی می‌خواست زن بگیرد. به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت: این دختر از هر جهت...
دنباله‌ی نوشته