داستان کوتاه قلب بزرگ

داستان کوتاه قلب بزرگ
ماشه‌ی تفنگم را کشیدم، و نی‌ها به حرکت درآمدند. تعداد زیادی از مرغابی‌های وحشی به پرواز درآمدند و بال‌های‌شان را با صدا برهم زدند، و مرغ دریا شتابانه دوید تا در میان نی‌ها پناه گیرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه عیب کوچک عروس

داستان کوتاه عیب کوچک عروس
جوانی می‌خواست زن بگیرد. به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت: این دختر از هر جهت...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه آرتور و پیرزن جادوگر

داستان کوتاه آرتور و پیرزن جادوگر
روزی روزگاری پادشاه جوانی به‌نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه‌اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می‌توانست آرتور را بکشد، اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت.
دنباله‌ی نوشته