
بچه که بودم یه بار بابام با عموم تو خونهی ما بحثشون شد، در حدی که همسایهها اومدن تو کوچه و میخواستن زنگ بزنن پلیس بیاد. عموم رفت و دو سه روز بعد زن عموم زنگ زد به مامانم و بدون اینکه کلمهای راجع به دعوا حرف بزنه گفت: عصر هستین یه سر بیاییم اونجا؟
مامانم هم گفت: آره و باز بابام داغ کرد و گفت بیخود کردن و فلان...
ولی مامانم گفت: من مهمون رو از خونهام بیرون نمیکنم.
خلاصه اومدن و یادمه زمستون هم بود. زن عموم کیک درست کرده بود و اومدن نشستن و تا نیمساعت فقط زن عموم و مامانم حرف میزدن از بافتنی و طرز تهیهی کیک و مدرسه و...
بابام و عموم هیچی نمیگفتن. فقط تلویزیون نگاه میکردن. زن عموم میل بافتنی و کاموا رو از کیفش درآورد و ما هم دیگه کمکم از اتاق دراومدیم بیرون. همچنان بین بابام و عموم سکوت برقرار بود. دیگه یک ساعت که گذشت مامانم گفت: شام بمونید و زن عموم هم قبول کرد، ولی عموم قبول نمیکرد.
ما هم گیر دادیم که بمونید و خلاصه تو تعارفها مامانم پاشد برنج و خیس کرد و کاهو رو درآورد بیرون و به بابام گفت: برو کباب بگیر.
خلاصه با بابام و عموم رفتیم دنبال بچهها که خونه بودن، از اونور هم رفتیم کباب گرفتیم، موقع کباب خریدن عموم هم پیاده شد و رفت با بابام حرف زدن، کبابو گرفتیم، بابام هم بستنی سنتی خرید و برگشتیم خونه و شام همگی کنار هم بودیم و یادمه بعد شام صدای خندهی بابام و عموم خونه رو برداشته بود.
این خاطره خیلی تو ذهن من پررنگه. اهمیت رواداری و گذشت و حفظ رابطههایی که ارزشمنده. تو هر رابطهای اختلاف و درگیری بهوجود میاد و نقش اطرافیان هم خیلی خیلی مهمه. من از زن عموم و مادرم رواداری و حفظ رابطه رو یاد گرفتم که چقدر ساده بدون اینکه دامن بزنن به دعوای شوهرهاشون تونستن این قضیه رو جمع کنند و همون عموم چه در زمان مریضی بابام چه بعد فوتش، یک لحظه ما رو تنها نذاشته و حواسش به ما بوده، شاید اگه همون دعوا میموند و کهنه میشد، اگه اختلافها شدیدتر میشد اتفاقهای بدتری میافتاد.
امروز هر چی اطرافم رو نگاه میکنم، کافیه آدما یه اشتباه بکنن، سریع حذف میشن، آدمها تنها شدن، هیچکس تحمل شنیدن حرف مخالف رو نداره، همه میخوان به هم حمله کنن.
ما خیلی چیزها بهدست آوردیم، ولی خیلی چیزها هم از دست دادیم.
کاش روی تابآوری و پذیرش آدمها با هر عقیده و مسلکی که هستن بیشتر کار کنیم.
نگاره: Flowo (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین





