چندین سال پیش بود. ما در یک خانوادهی خیلی فقیر در یک ده دورافتاده به نام روکی، توی یک کلبهی کوچک زندگی میکردیم. روزها در مزرعه کار میکردیم و شبها از خستگی خوابمان میبرد.
زن و شوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را بهطور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت میکردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمیکردند مگر یک چیز.
هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانوادهی همسرم، پایینتر از خانوادهی خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته بود.