ماشهی تفنگم را کشیدم، و نیها به حرکت درآمدند. تعداد زیادی از مرغابیهای وحشی به پرواز درآمدند و بالهایشان را با صدا برهم زدند، و مرغ دریا شتابانه دوید تا در میان نیها پناه گیرد.
در ژانویه سال ۲۰۱۵ مردی ۲۷ ساله بهنام جورج که در تگزاس زندگی میکرد، دچار ضربهی مغزی شدیدی شد. او بلافاصله به بیمارستان منتقل شد و تحت مراقبتهای ویژه قرار گرفت.
جوانی میخواست زن بگیرد. به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت: این دختر از هر جهت...
بچه که بودم یه بار بابام با عموم تو خونهی ما بحثشون شد، در حدی که همسایهها اومدن تو کوچه و میخواستن زنگ بزنن پلیس بیاد. عموم رفت و دو سه روز بعد زن عموم زنگ زد.
نشسته بودم بازی فرانسه و رومانی را نگاه میکردم که برادرم با پای گچ گرفتهاش لنگ لنگان آمد بین من و تلویزیون ایستاد و به صفحهی تلویزیون خیره شد. به برادرم گفتم: برو کنار.
هر وقت میرسیدم شرکت خیس عرق بود و داشت تی میکشید. قبل از آن هم چای را دم کرده بود. کم حرف میزد و زیاد کار میکرد. کار زیاد باعث میشد خلع وضعیت جسمانیاش جبران شود.
عارفی که در مسیر مسافرت وارد شهری شد، میگوید: دیدم بچههای شهر، مشغول بازی هستند. با خودم گفتم: این بازی بچهها حکمتی دارد، تا غروب ایستادم. غروب یکی یکی بچهها رفتند.
یک روز خانومم برای کاری منزل مادرشون رفتند و دختر سه سالمو در منزل پیش من گذاشتند. من هم گفتم ایراد نداره، کاری که نداره، با خودش بازی میکنه. مادرش هم زود برمیگرده.
روزی روزگاری پادشاه جوانی بهنام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایهاش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه میتوانست آرتور را بکشد، اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت.