
داستانک ۱ - دشمن واقعی
اگر تعدادی مورچهی سیاه و قرمز را درون یک کوزه بریزید، اتفاق خاصی نمیافتد، اما اگر کوزه را به شدت تکان دهید و دوباره بر زمین بگذارید، آنگاه مورچهها شروع به جنگ با یکدیگر میکنند. مورچههای قرمز فکر میکنند که مورچههای سیاه دشمن هستند و برعکس، در حالی که دشمن واقعی هر دو گروه آن کسی است که کوزه را تکان میدهد.
همیشه قبل از آنکه با هم بجنگید، از خود بپرسید: چه کسی کوزه را تکان میدهد؟
داستانک ۲ - سنگینی خواب
از بهلول پرسیدند: علت سنگینی خواب چیست؟
گفت: سبک بودن اندیشه؛ هر چه اندیشه سبکتر باشد، خواب سنگینتر است...!
داستانک ۳ - دروغ بستن به خدا
زشترویی در آینه به زشتی خود مینگریست و میگفت: «سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بیافرید.»
غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید. چون از پیش او بیرون آمد، کسی از حال صاحبش پرسید. غلام گفت: «در خانه نشسته و بر خدا دروغ میبندد!»
عبید زاکانی
داستانک ۴ - مرد آرایشگر و کودک
کودکی وارد آرایشگاه شد، مرد آرایشگر در گوش مشتری خود گفت: این احمقترین کودک جهان است، الان برایت ثابت میکنم.
سپس مرد آرایشگر اسکناس یک دلاری در یک دست و در دست دیگر یک سکهی ۲۵ سنتی گذاشت و به کودک گفت: کدام را میخواهی؟
کودک سکهی ۲۵ سنتی را برداشت و خارج شد. مشتری پس از خروج از آرایشگاه پسر را دید و از او پرسید: چرا هر بار سکهی ۲۵ سنتی را برمیداری؟!
پسر پاسخ داد: چون اگر یک دلاری را بردارم، بازی تمام میشود.
داستانک ۵ - فقر و بخشش
مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟!
خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفتهای که بخشش کنی!
مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم.
خدا پاسخ داد: داراییهایت کم نیست. یک صورت، که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی. یک دهان، که میتوانی با آن از دیگران تمجید کنی. یک قلب، که میتوانی به روی دیگران بگشایی، و چشمی که...
داستانک ۶ - کشیدهی دزد
شبی دزدی به خانهای زد. همهی اهل خانه بیدار شدند، جز یک نفر که زیر پتو خود را به خواب زده بود. دزد پتو را کنار زده و کشیدهای محکم به صورتش نواخت. مرد خوابیده نشست و با گریه به دزد گفت: من که چیزی نگفتم.
دزد گفت: میدانم و مطمئنم فردا در غیاب من به باقی اهل خانه میگویی حیف من خواب بودم، اگر بیدارم میکردید فلان و فلان میکردم، حالا بیدارت کردم تا ببینم میخواهی چه غلطی بکنی؟!
داستانک ۷ - حسنک چه شد؟
حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید.
حسنک بلند شد و گفت: گندم و شیر که گفتی چه شد؟ مسکن چه شد؟ کار چه شد؟
حاکم گفت: ممنونم که مرا آگاه کردی. همه چیز درست میشود.
یک سال گذشت و دوباره حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگویید.
کسی چیزی نگفت؛ کسی نگفت گندم و شیر چه شد؛ کار و مسکن چه شد! از میان جمع یک نفر زیر لب گفت: حسنک چه شد؟!
داستانک ۸ - نزاع بر سر زمین
حکایت میکنند که دو نفر بر سر قطعهای زمین نزاع میکردند و هر یک میگفت: این زمین از آن من است.
نزد حضرت عیسی رفتند؛ حضرت فرمود: اما زمین چیز دیگری میگوید!
گفتند: چه میگوید؟
گفت: میگوید هر دو از آن منند!
داستانک ۹ - گم شدن همسر یک آقا
آقایی، خانمش رو گم کرده و مراجعه میکنه به پلیس:
شوهر: من همسرم رو گم کردم، رفت خرید و هنوز برنگشته.
بازرس: قدش چقدر است؟
شوهر: هیچوقت چک نکردم.
بازرس: لاغر یا سالم؟
شوهر: لاغر نیست، باید سالم باشه.
بازرس: رنگ چشم؟
شوهر: هیچوقت توجه نکردم.
بازرس: رنگ مو؟
شوهر: با تغییر فصل عوض میشه.
بازرس: چی پوشیده بود؟
شوهر: یادم نیست که پیراهن پوشیده بود یا کت شلوار.
بازرس: رانندگی میکرد؟
شوهر: بله.
بازرس: رنگ ماشین؟
شوهر: آئودی A8، سیاه رنگ، با سوپرشارژ ۳ لیتر، موتور ۶ سوپاپ، که ۳۳۳ اسب بخار قدرت داره و با گیربکس ۸ دندهای اتوماتیک بهعلاوه حالت تغییر دندهی دستی، و نور تاجی الایدی داره، و با دیودهای محو شونده مجهز شده و یک خراش خیلی نازک و جزئی روی در سمت چپش داره.
در همین حال شوهر شروع میکنه به گریه.
بازرس: نگران نباشید جناب، ماشینتون رو پیدا خواهیم کرد!
داستانک ۱۰ - توانایی ازدواج
پسر: پدر من میخوام ازدواج کنم.
پدر: عذرخواهی کن!
پسر: برای چی؟
پدر: همینطوری! عذرخواهی کن!
پسر: چیز بدی گفتم؟
پدر: زود باش عذرخواهی کن!
پسر: ببخشید، عذرخواهی میکنم.
پدر: آفرین! معلوم شد توانایی ازدواج کردن رو داری!
گردآوری: فرتورچین





