داستان کوتاه بهلول و مفهوم سراب

داستان کوتاه بهلول و مفهوم سراب

یک روز شاعری یاوه‌گوی و خودپسند، راه بر بهلول بسته، پرسید: من در اشعارم به‌خاطر ظرافت و لطافت در قافیه کلمه‌ی «سراب» را فراوان به‌کار می‌برم، اما به‌درستی معنایش را ندانم. حال بگو «سراب» چیست؟
بهلول گفت: تشنه‌ای را در بیابانی بی‌آب و علف و گرم و سوزان، مجسم کن.
شاعر لختی سکوت کرد، آن‌گاه گفت: کردم.
بهلول گفت: حال، در مسافتی دورتر از آن تشنه، چشمه‌ی آب گوارایی را مجسم کن که در زیر شعاع خورشید، بر پهنه‌ی دشت می‌درخشد.
شاعر پس از سکوتی طولانی‌تر گفت: کردم.
بهلول گفت: اینک آن تشنه به امید سیراب شدن از آب چشمه، شتابان بدان سوی می‌رود، اما چون می‌رسد، درمی‌یابد که آن‌چه دیده است، حقیقت ندارد و چشمه‌ی زلالی که تصور کرده است، جز شنزار سوزان چیزی نبوده است که شعاع خورشید و انعکاس آسمان، آن را آفریده است. حال متوجه شدی که «سراب» چیست؟
شاعر گفت: نه! آن‌چه گفتی، از عجایب است و در مغز من نگنجد! مثالی دیگر بزن.
بهلول که از بلاهت وی ملول گشته بود، گفت: مثالی دیگر: فرض کن که من در جایی، تنها ایستاده‌ام و از این تنهایی، دلم گرفته است و سخت مشتاق دیدار یک آدمم.
شاعر گفت: کردم.
بهلول گفت: در همین‌جا، از فاصله‌ای دور، کسی پدیدار می‌شود که روی به‌سمت من دارد و یک‌راست پیش می‌آید. من ناگهان خوشحال می‌شوم که آدمی که مشتاق دیدار و مصاحبت وی بودم، پیدا شده و مرا از تنهایی و دلتنگی رهانیده است. اما صد افسوس که وقتی او نزدیک می‌شود و مقابلم می‌ایستد، می‌بینم که آدم نیست، تویی! این را می‌گویند «سراب»! حال متوجه مفهوم «سراب» شدی؟!

 

نگاره: Rémih (commons.wikimedia.org)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری