غزل شماره‌ی ۱۳۵ دیوان حافظ: چو باد، عزم سر کوی یار خواهم کرد

غزل شماره‌ی ۱۳۵ دیوان حافظ: چو باد، عزم سر کوی یار خواهم کرد

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، غزل شماره‌ی ۱۳۵ از غزلیات دیوان حافظ، به همراه معنی و فال گردآوری شده است.

 

غزل شماره‌ی ۱۳۵ - چو باد، عزم سر کوی یار خواهم کرد

 

۱. چو باد، عزمِ سرِ کویِ یار خواهم کرد - نفس به بویِ خوشش مُشکبار خواهم کرد
معنی: مانند باد به کوی دوست عزیمت کرده و نفسم را با بوی خوش او عطرآگین خواهم کرد.

 

۲. به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد - بِطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
معنی: عُمر، بی می و معشوق به تباهی و بیهودگی می‌گذرد . تن‌آسایی کافی است از امروز به کار می و معشوق خواهم پرداخت!

 

۳. هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین - نثارِ خاکِ رهِ آن نگار خواهم کرد
معنی: هر چه از دانش و دین خود برای خود فراهم کرد، بر خاک راه آن محبوب نثار خاک پایش خواهم کرد.

 

۴. چو شمعِ صبحدمم شد ز مهر او روشن - که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
معنی: مثل آفتاب بر من روشن شد که در راه عشق او عمر خود را فدا خواهم کرد.

 

۵. به یادِ چشم تو خود را خراب خواهم ساخت - بنایِ عهدِ قدیم استوار خواهم کرد
معنی: با یاد آوردن چشم مست تو خود را مست و خراب کرده و آن پیمان قدیمی را که همیشه خراب چشم تو باشم استوار خواهم داشت.

 

۶. صبا کجاست؟ که این جانِ خون گرفته چو گُل - فدای نَکهَتِ گیسویِ یار خواهم کرد
معنی: باد صبا کجاست تا این جان محکوم به نیستی را چون گلی پرپر، در پیش مقدم بوی خوش گیسوی دل‌دار، نثار کنم.

 

۷. نفاق و زَرق نبخشد صفایِ دل حافظ - طریقِ رندی و عشق اختیار خواهم کرد
معنی: حافظ ، ریا و دورنگی به دل صفایی نمی‌بخشد، راه و روش عشق و رندی را برخواهم گزید.

 

فال و تعبیر غزل شماره‌ی ۱۳۵ دیوان حافظ:
عجله کنید روزهای‌تان را به بطالت می‌گذرانید. این باعث می‌شود که علم و دین را فراموش کنید. به یاد عهدی بیافتید که در زمان قدیم با خود و خدا بسته‌اید. صفای دل را در راه عشق پیدا کنید که بدون عشق باز هم عمرت به هدر می‌رود.

 

معنی برخی واژگان غزل:
به هرزه: به بطالت، بیهودگی، بی‌فایده، به تباهی.
بطالت: بیکاری، کاهلی، معطلی، باز ماندن از عمل و کار، تن‌آسایی.
شمع صبحدم: کنایه از خورشید، شمع سحرگاهان که آخرین رمق حیات خود را از دست می‌نهد.
کار و بار: کار + بار (اتباع) کار.
خراب: ویران، مرحله چهارم مستی: ۱. سرخوش ۲. تردماغ ۳. سیه‌مست ۴. خراب.
جان خود گرفته: جانی که زمان کشتن آن فرا رسیده، جان قربانی شدنی.
نکهت: بوی خوش.
نفاق: دورویی.
زرق: ریاکاری و تزویر.

 

معنی شعر برگرفته از کتاب شرح جلالی بر حافظ، نوشته‌ی دکتر عبدالحسین جلالیان
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری