داستان کوتاه بچه‌ی قنداق کرده تو دامن آدم می‌گذارند

داستان کوتاه بچه‌ی قنداق کرده تو دامن آدم می‌گذارند

این ضرب المثل کنایه‌ای‌ست از حرفی ناحق و تهمت و اسنادی ساخته و پرداخته که به کسی بندند. هر کس کاری ناروا نکرده باشد یا حرفی به دروغ نگفته باشد و به او نسبت دهند و گویند که: «فلانی، فلان کار کرده یا فلان حرف زده.» او می‌گوید «عجب مردمی هستند! بچه‌ی قنداق کرده توی دامن آدم می‌گذارند.» یعنی دروغ پرداخت کرده برای آدم می‌سازند.
گویند در زمان قدیم، روزی مردی از کوچه‌ی خلوتی می‌گذشت. زنی را دید که در کنار دیوار ایستاده عز و جز و گریه و زاری می‌کند. مرد از زن علت گریه و زاریش را پرسید. زن دست انداخت دامن او را گرفت و گفت: «ای مرد! تو را به مقدسات عالم، تو را به مردانگی‌ات قسم می‌دهم کمکی به من بکن که توی کارم سخت درمانده‌ام.»
مرد گفت: «اگر از دست من کاری برآید مضایقه ندارم.»
زن که محکم دامن او را به‌دست گرفته بود گفت: «ای مرد، تو فرشته‌ای هستی که خدای مهربان برای کمک من درمانده از آسمان فرستاده، من شوهری داشتم بسیار بدخلق و خسیس که چند سالی جوانی خودم را پای او تلف کردم. بس که از آن زندگی به تنگ آمدم و طاقتم طاق شد، از او طلاق گرفتم و چون زن جوان و زیبایی هستم تاکنون چند نفر خواستگار برای من پیدا شده که برای حفظ آبرو و زندگی‌ام ناچارم زن یکی از آن‌ها شوم. اما می‌باید در موقع عقدکنان طلاق‌نامه‌ی خودم را که از شوهر سابقم گرفته‌ام همراه داشته باشم که خواستگار و قاضی تصور نکنند که من زن نانجیبی هستم. اما از بخت بد طلاق‌نامه‌ی خودم را گم کرده‌ام و هر چه جست‌وجو کردم پیدا نکردم. بالاخره دو روز قبل به در خانه‌ی شوهر سابق خودم رفتم که شاید بتوانم یک طلاق‌نامه‌ی دیگر از او بگیرم، ولی شنیدم که آن مرد هم یک ماه قبل مرده است، چون می‌بینم از همه طرف راه به رویم بسته شده، به ناچار گریه و زاری می‌کنم.
حالا دست به‌دامن مردانگی تو زدم. همان‌طور که قول دادی برای کمک به من و محض رضای خدا بیا بریم به محضر قاضی. تو بگو شوهر من هستی و در همان‌جا مرا طلاق بده که یک طلاق‌نامه‌ای در دست داشته باشم و از این مصیبت و بدبختی نجات پیدا کنم، عوضش تا زنده‌ام دعاگوی تو هستم که آبروی مرا خریدی. علاوه بر این کمک تو به یک زن بی‌پناه پیش خدا هم بی‌اجر نمی‌ماند.»
مرد دلش به حال او سوخت و با او به محضر قاضی رفت. زن به قاضی شکایت کرد که این شوهر من نمی‌تواند خرج مرا بدهد و من همیشه پیش سر و همسر شرمنده و سرافکنده‌ام. حالا آمده‌ام طلاق بگیرم.
مرد به قاضی گفت: «من مردی کارگرم و با این‌که شب و روز زحمت می‌کشم، درآمدم آن‌قدر نیست که بتوانم از عهده‌ی مخارج این زن بربیایم و هر شب که خسته و مانده به خانه می‌آیم با بدخلقی و بگومگوی این زن روبه‌رو می‌‌شم، از این زندگی خسته شدم منم حاضرم که طلاقش بدهم.»
چون نصیحت‌های قاضی برای آشتی دادن آن‌ها به‌جایی نمی‌رسد به ناچار قاضی زن را طلاق می‌دهد و طلاق‌نامه را به مهر و امضای آن مرد می‌رساند و به‌دست زن می‌دهد. زن می‌گوید: «من هم نه فقط مهریه و مخارج مدت عده‌ام را به او می‌بخشم، بلکه خرج محضر را هم خودم می‌دهم که به او تحمیلی نشده باشد.»
این را می‌گوید و مبلغی از کیسه‌ی خود درمی‌آورد پیش روی قاضی می‌گذارد. اما بعدش از زیر چادرش یک بچه‌ی قنداق کرده‌ای را بیرون می‌آورد توی دامن مرد می‌گذارد و به قاضی می‌گوید: «این هم بچه‌ی او. صحیح و سالم برای این‌که من دیگه قادر به نگهداری او نیستم.» و در یک چشم به‌هم زدن از محضر قاضی خارج می‌شود. مرد بیچاره که قادر به انکار نبوده، بچه را بغل می‌کند و نالان و پشیمان به خانه‌ی یکی از دوستان خودش می‌رود و از او چاره‌جویی می‌کند.
دوست او می‌گوید: «الان دو ساعت قبل از ظهر است و در مساجد هیچ‌کس نیست. راه چاره این است که بچه را ببری توی محراب یکی از مساجد بگذاری تا یکی از مسجدی‌های خوش‌قلب او را ببرد و نگه دارد.»
مرد به دستور دوستش بچه را به مسجدی می‌برد و در محراب مسجد می‌گذارد. خادم مسجد از در وارد می‌شود. همان‌وقت هم بچه از خواب بیدار می‌شود گریه سر می‌دهد. خادم گریبان مرد را می‌گیرد، کشان‌کشان به جلو محراب می‌برد و فریادزنان می‌گوید: «ملعون خبیث شقی، آیا محراب جای بچه‌های حرامزاده است؟ این دومین بچه‌ای است که از دیشب تا حالا به این مسجد آورده‌ای.»
آن وقت نه تنها آن بچه بلکه یک بچه‌ی شیرخوره‌ی دیگری را هم که زیر منبر خوابانده بود برمی‌دارد و به مرد می‌دهد و می‌گوید: «اگه زودتر از مسجد بیرون نروی فریاد می‌زنم و مومنین را خبر می‌کنم تا سنگسارت کنند.»
مرد بیچاره از ترس جان و آبرویش دو تا بچه را بغل می‌گیرد و به خانه‌ی دوستش برمی‌گردد. زن دوست او که تازه از موضوع باخبر شده می‌گوید: «یکی از زن‌های بسیار متمول این محله ده روز پیش زاییده. اتفاقا دوقلو هم زاییده، هنوز هم به حمام نرفته. فوری این بچه‌‌ها را ببر فلان کوچه و فلان حمام زنانه و صغری خانم دلاک را صدا کن و به او بگو که بچه‌های فلان خانم است که به من داده‌اند که به‌دست تو بسپارم، خود خانم همین الان از دنبال من می‌آید!»
مرد به دستور زن دوستش عمل می‌کند و بچه‌‌ها را می‌برد و به صغری خانم می‌دهد. صغری خانم هم به طمع انعامی که از مادر بچه‌‌ها خواهد گرفت، بچه‌‌ها را بغل می‌گیرد به داخل حمام می‌برد و مرد بیچاره از شر بچه‌های قنداق کرده خلاص می‌شود.

 

نگاره: Brgfx (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری