
صاحب یک مغازهی کفشفروشی یک فروشنده نیاز داشت. او برای پیدا کردن یک فروشندهی خوب، در روزنامه آگهی داد. کاندیداها و متقاضیان زیادی آمدند، اما هیچکدام از آنها نتوانستند نظر صاحب مغازه را جلب کنند. او به دنبال یک فروشندهی خاص و زیرک بود. همهی متقاضیان مورد تست و آزمایش قرار گرفتند، ولی اصولا آنها با تردید، فروش انجام میدادند و به کارشان ایمان و اطمینان کافی نداشتند و آن چیزی که صاحب مغازه به دنبال آن بود در آنها یافت نمیشد! چه هنگام صحبت کردن با مشتریان، یا هنگام نشان دادن و معرفی کفشها و یا حتی موقع اعلام قیمتها.
سرانجام یه نفر باقیمانده بود و نوبت آخرین متقاضی بود. صاحب مغازه یک جفت کفش به او داد و همان سوالی را که از دیگران پرسیده بود از او پرسید: آیا میتوانید این جفت کفش را به قیمت ۲۰۰ یورو بفروشید؟
کاندیدا پاسخ داد: آقا، من میتوانم آن را به قیمت ۲۵۰ یورو بفروشم!
صاحبمغازه از نوع رفتار و سخن او تحت تاثیر قرار گرفت و گفت: اگر واقعا بتوانید این کار را انجام دهید، این شغل با حقوق بالاتر از آن شماست.
آن کاندیدای فروشندگی موافقت کرد و برای آزمایش در مغازه منتظر مشتری ماند. خیلی زود، یک مشتری وارد شد. کاندیدا لبخندی زد و به او خوشامد گفت و گفت: آقا! امروز چطور میتوانم به شما کمک کنم؟
مشتری گفت که میخواهد چند کفش ببیند. متقاضی شغل فروشندگی چندین جفت کفش به او نشان داد و قیمتهایشان را ذکر کرد. مشتری در حال گشتن بود، در حالی که او با اشتیاق گزینههای بیشتری را نشان میداد. در نهایت، او کفشی را که صاحب فروشگاه به او داده بود (و هدف از این آزمایش هم فروش آن کفش بود) نشان داد و گفت: اینها بهترین و بادوامترین کفشهای کل فروشگاه هستند.
متقاضی شغل فروشندگی، کفشها را بسیار تحسین کرد و حتی یک جفت کفش مشابه دیگر بیرون آورد و گفت: فقط دو جفت مثل این باقی مانده است.
مشتری از آن کفش خوشش آمد و قیمت را پرسید.
متقاضی فروشندگی گفت: اینها قیمت بسیار مناسبی دارند. ما همهی جفتها را ۳۰۰ یورو میفروختیم، اما از آنجایی که فقط دو جفت باقی مانده است، آنها را به قیمت ۲۵۰ یورو به شما میدهیم.
صاحب مغازه با دقت همه چیز را زیر نظر داشت.
مشتری گفت: خوب هستند، اما کمی گران هستند.
متقاضی فروشندگی پاسخ داد: آقا، این کفشها از کیفیت و دوام عالی برخوردارند. چنین کفشهایی را در هیچ جای دیگری پیدا نخواهید کرد.
مشتری بالاخره گفت: حق با شماست، من کفشها را دوست دارم، اما الان پول کافی ندارم. و شروع به رفتن کرد.
متقاضی فروشندگی لبخندی زد و گفت: آقا، لطفا نگران پول نباشید. شما مشتری ارزشمند ما هستید. اگر کفشها را دوست دارید، میتوانید مبلغ باقیمانده را بعدا پرداخت کنید.
مشتری مکثی کرد و گفت: اما...
متقاضی فروشندگی به آرامی حرفش را قطع کرد: اما ندارد. الان چقدر دارید؟
مشتری پاسخ داد: فقط ۱۵۰ یورو.
متقاضی فروشندگی گفت: مشکلی نیست، کفشها را بردارید و بقیه را بعدا پرداخت کنید!
او کفشها را بستهبندی کرد و به مشتری داد. مشتری ۱۵۰ یورو پرداخت کرده و از او تشکر کرد و با کفشهای جدید رفت.
متقاضی فروشندگی ۱۵۰ یورو را به مغازهدار (که حالا عصبانی شده بود) داد.
صاحب مغازه گفت: چکار کردی؟! من ۲۰۰ یورو قیمت تعیین کرده بودم و قرار بود تو آنها را ۲۵۰ یورو بفروشی، ولی آن را ۱۵۰ یورو فروختی، این یعنی ۵۰ یورو ضرر!
متقاضی فروشندگی با آرامش پاسخ داد: نگران نباش آقا. مشتری قطعاً با ۱۰۰ یورو باقیمانده برمیگردد.
صاحب مغازه با عصبانیت گفت: فکر میکنی برمیگردد؟ بعد از اینکه ۱۰۰ یورو به نفعش شده و رفته؟
متقاضی فروشندگی با اطمینان پاسخ داد: بله آقا، برمیگردد.
صاحب مغازه گفت: به هیچوجه!
متقاضی فروشندگی لبخندی زد و افزود: او برمیگردد، آقا، چون من برای یک پا، دو کفش به او دادم. هر دو کفشی که به او دادم جفت نیست و برای پای چپ است و پای راست را به او ندادم!
صاحب مغازه لحظهای به او خیره شد، سپس لبخندی زد و گفت: دوست من! تو شغل را گرفتی و حقوق بالاتری هم گرفتی، همانطور که قول داده بودم!
نگاره: Warnakacreations (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین





