داستان کوتاه آرتور و پیرزن جادوگر

داستان کوتاه آرتور و پیرزن جادوگر
روزی روزگاری پادشاه جوانی به‌نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه‌اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می‌توانست آرتور را بکشد، اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه مکث کردن رو یاد بگیریم

داستان کوتاه مکث کردن رو یاد بگیریم
تو لیست خرید برای همسرم نوشته بودم: یک‌ونیم کیلو سبزی خوردن. همسرم آمد، بدو بدو خریدها را گذاشت خانه و رفت که به کارش برسد. وسایل را که باز می‌کردم سبزی‌ها را دیدم، یک‌ونیم کیلو نبود!
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه رویارویی با رنج

داستان کوتاه رویارویی با رنج
در زمان بودا، زنی به‌نام کیساگوتامی از مرگ تنها فرزندش رنج می‌برد. او که نمی‌توانست مرگ فرزندش را بپذیرد، به این سو و آن سو می‌دوید و به‌دنبال دارویی می‌گشت تا زندگی را به او بازگرداند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه طوفان لازمه

داستان کوتاه طوفان لازمه
مامان من یواشکی پیر شد. مثلا این‌جوری که در فاصله‌ی بینِ سماور و بهشت و سجاده. بابا ولی نه، احتمالا یک‌دفعه. یا یک‌دفعه پیر شد، یا من یک‌دفعه متوجهش شدم. این‌جوری بود که وقتی کنکور داشتم...
دنباله‌ی نوشته