۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۵۷

۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۵۷

داستانک ۱ - فقیر و ثروتمند

روزی فقیری به فرد ثروتمندی گفت: کجا تشریف می‌برید؟
ثروتمند گفت: قدم می‌زنم تا اشتها پیدا کنم، تو کجا می‌روی؟
فقیر گفت: من اشتها دارم، قدم می‌زنم تا غذا پیدا کنم.

 

داستانک ۲ - معنی عشق

دختربچه‌ای از برادرش پرسید: عشق یعنی چه؟
برادرش پاسخ داد: عشق یعنی تو هر روز شـكلات من رو از كوله‌پشـتی مدرسه‌ام برمی‌داری و من هر روز باز هم شكلاتم رو همون‌جا می‌ذارم.

 

داستانک ۳ - روضه‌خوان و دزد

شبی دزدی به خانه‌ی روضه‌خوانی رفت. تمام اسباب و اثاثیه‌ی او را جمع کرد و در چادرشبی پیچید. وقتی خواست از زمین بلند کند گفت: یا علی.
روضه‌خوان به صدای او از خواب پرید و مچ دست دزد را گرفت و گفت: مردک آن‌چه من عمری با هزار یا حسین جمع کردم، تو می‌خوای با یک یا علی ببری؟!

 

داستانک ۴ - ناصرالدین شاه و قانون

وقتی ناصرالدین شاه از سفر برگشت ما را جمع کرد و گفت سبب پیشرفت اروپا، قانون است. ما هم عزم خود را جزم نموده‌ایم در ایران قانونی ایجاد کنیم و از روی قانون رفتار کنیم.
هیچ‌یک از ما نتوانستیم عرض کنیم که بند اول قانون سلب امتیاز و خودسری از شخص همایون است و شما هرگز تمکین نخواهی کرد. پس آری آری گفتیم و حکم شد در مجلس دربار جمع شده و مذاکره نماییم.
عباس میرزا ملک‌آرا

 

داستانک ۵ - موفقیت برای اشخاص کم ظرفیت

شیری گرسنه از میان تپه‌های کوهستان بیرون پرید و گاوی را از پای درآورد. سپس در حالی که شکمی از غذا درمی‌آورد، هر از گاهی یک‌بار سرش را بالا می‌گرفت و مستانه نعره می‌کشید. صیادی که در آن حوالی در جستجوی شکار بود، صدای نعره‌های مستانه‌ی شیر را شنید و پس از ردیابی با گلوله‌ای آن را از پای درآورد.
هنگامی که مست پیروزی هستیم، بهتر است دهان‌مان را بسته نگه داریم. غرور، منجلاب موفقیت است. موفقیت برای اشخاص کم ظرفیت مقدمه‌ی گستاخی است.

 

داستانک ۶ - تلقین

مرد مسلمانی از دنیا رفت. همسایه‌اش که ارمنی بود در تشیع جنازه‌اش شرکت کرد. وقتی که میت را در قبر گذاشتند، آخوندی شروع کرد به تلقین دادن میت. ارمنی از یکی نزدیکان پرسید: این آقا به میت چی می‌گه؟
آن شخص پاسخ داد: داره به میت تلقین می‌خونه!
ارمنی با تعجب پرسید: تلقین دیگه چیه؟!
شخص جواب داد: داره بهش اسم خدا، پیامبر و دوازده امام رو یادآوری می‌کنه که اون دنیا ازش پرسیدن بتونه جواب بده.
ارمنی که گیج شده بود با همان لهجه‌ی غلیظ ارمنی گفت: این بنده‌ی خدا وقتی زنده بود، چهل سال در همسایگی من زندگی می‌کرد و اسم من که وارتان بود، همش می‌گفت زارتان. اون‌وقت الان که مرده در چند دقیقه چطور می‌تونه این همه اسمو حفظ کنه؟!

 

داستانک ۷ - نوشتن تاریخ

‏دوم راهنمایی یه معلم تاریخ داشتیم. جلسه‌ی اول بعد از سلام علیک، در گوش یکی از بچه‌ها یه جمله گفت. قرار شد اون به بغل ‌دستیش بگه و همین‌طور دهن به دهن برسه آخر کلاس.
نفر آخر که جمله رو گفت، اولی گفت اصلا این نبود جمله.
معلم ما گفت: بچه‌ها، معمولا کل تاریخ را همین جوری نوشتن.

 

داستانک ۸ - سبد پر از گل

روزی ثروتمندی سبدی پر از غذاهای فاسد به فقیری داد. فقیر لبخندی زد و سبد را گرفته و از خانه‌ی او بیرون رفت. فقیر همه‌ی آن‌ها را دور ریخت و به‌جایش گل‌هایی زیبا وقشنگ در سبد گذاشت و بازگردانید. ثروتمند شگفت‌زده شد و گفت: چرا سبدی که پر از چیزهای کثیف بود، پر از گل زیبا کرده‌ای و نزدم آورده‌ای؟
فقیر گفت: هر کس آن‌چه در دل دارد می‌بخشد.

 

داستانک ۹ - دوچرخه‌سوار فهیم

روزی مردی با دوچرخه از خیابان عبور می‌کرد. این مرد بسیار فهیم، با وجدان و مردم‌دار بود. ناگهان کنترل دوچرخه‌ی خود را از دست داد و گوشه‌ی فرمان دوچرخه‌اش به آیینه‌ی بغل یک خودرو بنز کشیده شد و خط بسیار ریزی بر آن افتاد. مرد درستکار قصه‌ی ما از دوچرخه پیاده شد، اما صاحب بنز را پیدا نکرد. تصمیم گرفت یادداشت و آدرسی برای وی بگذارد، پس چنین کرد و پس از گذاشتن یادداشت از آن‌جا رفت.
وقتی صاحب بنز آمد متوجه یادداشت مرد شد که این‌چنین نوشته بود:
ای شخص محترم با کمال خشوع و تواضع از شما عذرخواهی می‌کنم که خط کوچکی بر آیینه‌ی اتومبیل گران‌قیمت شما وارد کردم. بنده خیاطی کوچکی در میدان بخارایی دارم. جهت پرداخت خسارت و عذرخواهی تشریف بیاورید در خدمتتان هستم. البته باید ببخشید چون قلم و کاغذی پیدا نکردم، با نوک چاقو برای‌تان روی کاپوت ماشین‌تان یاداشت گذاشتم. آدرس کامل محل کارم را روی صندوق عقب و تلفن منزل را روی درب سمت چپ... منتظرتان هستم.

 

داستانک ۱۰ - زندگی بهتر از زندگی پادشاهان

«قارون» هرگز نمی‌دانست که روزی، کارت عابربانکی که در جیب ما هست، از آن کلیدهای خزانه‌ی وی که مردهای تنومند عاجز از حمل آن بودند، ما را به آسانی مستغنی می‌کند.
و «خسرو پرويز» پادشاه ایران نمی‌دانست که مبل سالن خانه‌ی ما از تخت حکومت وی راحت‌تر است.
و «قیصر» که بردگان وی با پر شترمرغ وی را باد می‌زدند، کولرها و اسپلیت‌هایی که درون اتاق‌های‌مان هست را ندید.
و «هرقل» پادشاه روم که مردم به وی به‌خاطر خوردن آب سرد از ظرف سفالین حسرت می‌خوردند، هیچ‌گاه طعم آب سردی را که ما می‌چشیم نچشید.
و «خلیفه منصور» که بردگان وی آب سرد و گرم را با هم می‌آمیختند تا وی حمام کند، هیچ‌گاه در حمامی که ما به راحتی درجه‌ی حرارت آبش را تنظیم می‌کنیم حمام نکرد.
بگونه‌ای زندگی می‌کنیم که حتی پادشاهان گذشته نيز این‌گونه نمی‌زیستند، اما باز گله‌منديم! و هر آن‌چه دارایی‌مان زیاد می‌شود، تنگدست‌تر می‌شویم...!
دکتر الهی قمشه‌ای

 

گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده