داستان کوتاه نگذار بوی کسی در زندگی‌ات بماند

داستان کوتاه نگذار بوی کسی در زندگی‌ات بماند

پدرم راننده تاکسی بود. از آن مردهایی هم بود که به نظافت خیلی اهمیت می‌داد. اتومبیلش همیشه خوشبو بود. پیراهن‌هایش اتو خورده و خودش نیز همیشه مرتب بود. حتی بدنه‌ی اتومبیلش همیشه تمیز و بدون خاک بود. یک شب بعد از کار که من را برای خوردن بستنی بیرون برد،‌ وقتی کنارش نشستم تمام پنجره‌ها را پایین کشید. من کمی سردم بود و سریع سرم را به‌طرف‌ پدرم چرخاندم.
با نگاه من او گفت: مسافرها گاهی خوب هستند و گاهی بد، گاهی وقتی در خودرو می‌نشینند، بوی عرق بدی می‌دهند و بعضا این‌قدر ادکلن زده‌اند که هوای خودرو را خوشبو می‌کنند. اوایل سعی می‌کردم، با پایین‌ نکشیدن شیشه‌ها بوی‌ مطبوع افرادی که ادکلن می‌زدند را حفط کنم. فکر می‌کردم می‌شود قسمتی از کسی را حتی بعد از رفتنش نگه داشت، اما دیدم وقتی مسافر بعد در خودرو می‌نشست نه تنها از بوی نفر قبل چیزی درک نمی‌کرد، بلکه اگر‌ بوی این دو در فضای کوچک ماشین درهم قاتی می‌شد، بوی بدی ایجاد می‌کرد.
خلاصه دخترم، حالا هر کسی که سوار خودرو شود، وقتی پیاده شد، من پنجره‌ها را کامل باز می‌کنم، تا یادم باشد، آن‌ها فقط مسافر هستند و نباید چیزی از مسافرها باقی بماند. اگر مسافرم بوی بدی می‌داد، باید با رفتنش هوا جریان یابد، و اگر‌ او گران‌ترین ادکلن پاریس را زده بود، نیز باید با رفتنش هوا جریان یابد. چون نباید بگذاری از آن‌ها که دیگر نیستند، هیچ ردپایی در دنیای کوچک تو‌ به‌جا بماند. رد پاها کسی‌ را برنمی‌گردانند، بلکه حال تو را از نفرات بعدی هم به‌هم خواهند زد.
بعد دستم را گرفت و همان‌طور که شیشه‌ها را بالا می‌برد گفت: زندگی‌ تو نیز همین اتاق کوچک است، یادت باشد این‌جا همه مسافر هستند، نگذار بوی کسی در زندگی‌ات بماند.

 

نگاره: Konrad Zelazowski (alamy.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری