
هر وقت میرسیدم شرکت خیس عرق بود و داشت تی میکشید. قبل از آن هم چای را دم کرده بود. کم حرف میزد و زیاد کار میکرد. کار زیاد باعث میشد خلع وضعیت جسمانیاش جبران شود تا نکند اخراجش کنند!
یک روز داشتم در راهپلهی شرکت با تلفن حرف میزدم که صدای داد و بیداد شنیدم. بدو رفتم بهسمت درب خروجی که دیدم غلامرضا روی زمین نشسته و سیگار میکشد و یک زن چادری هم کمی بالاتر روی پلهها ایستاده و دستش را روی صورت قرمز شدهاش گذاشته!
زن غلامرضا بود، چند باری هم دیده بودمش وقتی برای غلامرضا ناهار میآورد. نزدیکتر نرفتم. سیگارش را خاموش کرد و آمد سمت همسرش و جای سیلیای که زده بود را نوازش میکرد. برگهای را از روی زمین برداشت و در جیبش گذاشت و رفت سمت آسانسور.
چند روزی از این ماجرا گذاشت. مصرف سیگارش دو برابر شده بود و حال و حوصله هم نداشت. وضعیت شرکت داشت روز به روز بدتر میشد و مدیرعامل دستور داد ده نفر از کارکنان را که غلامرضا هم جزوشان بود اخراج کنند. میدانستم با وضعیتی که دارد جایی کار پیدا نمیکند، اما مجبور به ترک شرکت بود.
روزی که برای تسویه آمد گفتم: خدا بزرگ است و از این حرفها که مثلا امیدواری بدهم... خب همه میدانند خدا بزرگ است! بعد ماجرای دعوای آن روز را پرسیدم که برگهای از جیبش درآوارد و نشانم داد. برگهی جواب آزمایش بود، خبردار شدم که همسرش باردار است! حالا دیگر فهمیده بودم آن دعوا و سیلی برای چه بوده، با وضعیت جسمی و مالی این بنده خدا که حالا درد بیشغلی هم اضافه شده بود... آمدن یک بچه خیلی خوشحال کننده نبود، برخلاف خیلیها که این خبر را جشن میگیرند، غلامرضا ماتم گرفته بود.
چند سالی گذشت. یک شب در قطار (مترو) نشسته بودم که دیدم غلامرضا که حالا پیر و شکسته هم شده بود در حال دستفروشیست. خیلی خسته بهنظر میرسید، اما سرحال جلوه میداد! رفتیم گوشهای از ایستگاه نشستیم و کمی از احوالاتش پرسیدم.
میگفت روزها در خانههای مردم کار میکند و شبها در مترو دستفروشی. تعطیل و غیر تعطیل هم نداشت. پنج صبح از پایین شهر میرفت تا بالای شهر و ساعت دوازده شب هم برمیگشت خانه. با این همه خوشحال بود و میگفت هر چیزی که پسرم میخواهد برایش میخرم تا کیف کند. میگفت وقتی لباس مدرسه را میپوشد دلم برایش میرود. میگفت خدارو شکر کاملا سالم است. اما یکبار هم به میان دوستانش نرفته بود که نکند پسرش از وضعیت او خجالتزده شود. میگفت خدارو شکر...
آن شب تا برسم خانه خیلی فکر کردم و برای غلامرضا، برای حال خسته و برق چشمانش، برای از خودگذشتگیهایش، برای خدارو شکر گفتنش... نامی جز پدر نیافتم.
نوشتهی علی سلطانی
نگاره: Talitafonseca (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین





