
نشسته بودم بازی فرانسه و رومانی را نگاه میکردم که برادرم با پای گچ گرفتهاش لنگ لنگان آمد بین من و تلویزیون ایستاد و به صفحهی تلویزیون خیره شد. به برادرم گفتم: برو کنار، ولی انگار نه انگار، همانجا ایستاده بود. دوباره و این بار کمی بلندتر گفتم: برو کنار... دارم نگاه میکنم.
برادرم برگشت، کمی به من نگاه کرد و بعد خودش را روی کاناپه انداخت. گفتم :این همه جا هست، چرا میای صاف جلوی تلویزیون وامیسی؟
برادرم کنترل را از روی میز جلوی دستش برداشت و تلویزیون را خاموش کرد. گفتم: ا... چرا این جوری میکنی؟
گفت: حوصله ندارم.
گفتم: حوصله نداری برو تو اطاقت، چرا میای اینجا؟
برادرم گفت: دلم گرفته، میخوام باهات حرف بزنم.
گفتم: من میخوام فوتبال ببینم.
برادرم گفت: فوتبال مهمتره یا برادرت؟
گفتم: آخه دل گرفتن که چیز مهمی نیست.
برادرم گفت: دل گرفتن من مهم نیست، اون وقت فوتبال بین رومانی و فرانسه مهمه؟
گفتم: دل گرفتن تو فردا تموم میشه، ولی این فوتبال یک باره.
برادرم گفت: اولا که تو هر شب داری فوتبال میبینی، بعدش هم تو فرانسوی هستی یا رومانیایی؟ ...به تو چه؟
گفتم: بازی افتتاحیهی جام ملتهای اروپاست، نمیفهمی؟
گفت: میفهمم... ولی حالا نیمساعت بازی را نبینی چیزی نمیشه.
گفتم: نیمساعت دیگه بازی تموم میشه.
برادرم گفت: خب تموم بشه، نتیجهاش را بپرس... بعدش هم تو که اصلا طرفدار فرانسه و رومانی نیستی.
کنترل را برداشتم و تلویزیون را روشن کردم، برادرم بلند شد رفت طرف تلویزیون و دوباره آن را خاموش کرد و گفت: الاغ فوتبال مهمتره یا برادرت؟
گفتم: تو که چیزیات نیست.
برادرم گفت: این بازی هم مهم نیست.
سعی کردم فکر کنم و منطقی باشم، برادرم مشکل خاصی نداشت، یکی از همین دل گرفتگیهای معمولی، از آنهایی که جمعهها برای همه پیش میآید، ولی راست میگفت، این مسابقه هم خیلی مهم نبود، نه فینال بود، نه سرنوشتساز بود، نه تعیین کننده بود و نه من طرفدار فرانسه یا رومانی بودم، فقط دلم میخواست بهجای شنیدن غرغرهای برادرم بازی را نگاه کنم. رفتار برادرم خودخواهانه بود، ولی رفتار من هم غیر دوستانه و حتی خودخواهانه بود. به برادرم گفتم: خیلی خب بگو.
برادرم کمی فکر کرد و گفت: خیلی دلم گرفته.
گفتم: چرا؟
گفت: نمیدونم.
گفتم: خب؟
برادرم گفت: خب که خب.
گفتم: مگه نمیخواستی با من حرف بزنی؟
برادرم گفت: تو حرف بزن.
گفتم: من چیزی ندارم بگم.
برادرم گفت: حواسات به بازیه.
گفتم: نه، تلویزیون که خاموشه.
گفت: دوست داری من زودتر برم که بشینی بقیهی بازی رو تماشا کنی؟
گفتم: نه.
گفت: دروغ میگی.
گفتم: نه. ولی داشتم دروغ میگفتم، واقعا دلم میخواست برود و من بقیهی بازی را نگاه کنم.
برادرم کمی به من نگاه کرد و گفت: برات متاسفم. و تلویزیون را روشن کرد و لنگان لنگان با پای گچ گرفتهاش بهطرف اتاق رفت. جلوی در اتاقش که رسید گفت: نه برای تو متاسف نیستم، برای خودم متاسفم، الاغ هم تو نیستی، منم.
نشستم و بازی را دیدم، ولی دیگر دیدن بازی نمیچسبید. ده دقیقهی بعد بازی با نتیجه ۲-۱ بهنفع فرانسه تموم شد... نه خوشحال بودم، نه ناراحت. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. بلند شدم رفتم جلوی در اتاق برادرم و در زدم. برادرم گفت: نیا تو.
گفتم: ببخشید فوتباله خیلی مهم نبود.
برادرم گفت: دل گرفتن منم خیلی مهم نبود.
پرسیدم: دلت باز شد؟
برادرم گفت: نه.
گفتم: ولی فوتبال تموم شد.
برادرم پرسید: کی برد؟
گفتم: فرانسه.
گفت: فکر میکنی امسال کی قهرمان جام میشه؟
گفتم: انگلیس خیلی قویه.
گفت: آره، ولی تو ردهی ملی هیچوقت چیزی نمیشه.
گفتم: ولی سال ۱۹۶۶ قهرمان جام جهانی شده.
برادرم گفت: اوووو... پنجاه سال پیش بوده.
بعد یک مدتی دربارهی بازیکنها و تیمها حرف زدیم. حرفهای خیلی معمولی، حرفهای خیلی خیلی معمولی، حرفهای خیلی خیلی خیلی معمولی، ولی این حرفها از بازی جذابتر بود و بعد از آن برادرم هم دیگر دلش گرفته نبود.
نگاره: Syda_Productions (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین





