داستان کوتاه مادر و بچه‌ی بازیگوش

داستان کوتاه مادر و بچه‌ی بازیگوش

عارفی که در مسیر مسافرت وارد شهری شد، می‌گوید: دیدم بچه‌های شهر، مشغول بازی هستند. با خودم گفتم: این بازی بچه‌ها حکمتی دارد، تا غروب ایستادم. غروب یکی یکی بچه‌ها رفتند. یکی از بچه‌ها خانه‌ی‌شان نزدیک میدان بود. در خانه را زد: مادر، منم در را باز کن!
مادر: باز نمی‌کنم!
- چرا مادر؟!
چون‌که هر شب دیر میای خانه با لباس‌های کثیف و پاره که هی باید بشورم و بدوزم، خسته شدم.
- در را باز کن، شب است مادر...
هر چی این بچه داد زد، فایده نکرد.
پیش رفتم. در را زدم.
- مادر در را باز کنید. من یکی از علما هستم.
مادر در را باز کرد.
گفتم: مادر، این بچه را برای چه راه نمی‌دی؟
گفت: آقا خسته‌ام کرده، از بس هر شب دیر می‌آید خانه.
به بچه گفتم: قول می‌دی دیگه شب‌ها دیر نیایی خانه؟
گفت: بلی.
گفتم: برو خانه.
بچه رفت داخل خانه.
صبح که آمدم در کنار میدان، منتظر شدم. دیدم در آن خانه باز شد. بچه دوباره بیرون آمد، چیزی برای مادرش آورد و رفت با رفیق‌هایش بازی...! یادش رفت دیشب شفاعت شده بود! دوباره تا غروب بازی کرد. غروب به رفیقش محمد گفت: من امشب بیایم خانه‌ی‌تان؟
دوستش گفت: نه رفیق، پدرم راهت نمی‌دهد، خودم را هم به زور راه می‌دهد!
به آن یکی گفت: حسین امشب من بیایم خانه‌ی‌تان؟
گفت: نه! نکنه می‌خواهی مادرم من را بکشد؟!
هیچ‌کس بچه‌ی آلوده را نبرد خانه‌اش!
با غصه و ترس یک نگاه کرد به در خانه‌ی مادرش. رفت طرف خانه. چیکار کند، راهی دیگر ندارد! هر چی در زد، مادر اصلا پشت در نیامد. این صحنه، من را آتش زد. دیدم مادرش رفته پشت بام از آن بالا گریه می‌کند. بچه در پایین گریه می‌کند. مادر برای بچه، بچه برای خانه. بچه نمی‌داند مادر چقدر دوستش دارد. چیکارش کند، وقتی آدم نمی‌شود؟!
دیدم، بچه روی شکمش خوابید. صورتش را روی خاک گذاشت و شروع کرد به ناله کردن. مادر این صحنه را دید. نتوانست تحمل کند. دوید پایین در را باز کرد. بچه را بغل کرد. خاک و گل‌ها را از صورتش پاک کرد. بچه که کمی آرام شد گفت: مادر؟
گفت: جانم.
گفت: مادر، من امشب یک چیزی را فهمیدم که تا حالا نمی‌فهمیدم.
گفت: مادر، چی را فهمیدی؟!
گفت: مادر جان، هر وقت دیر آمدم خانه، غذا نده، شلاقم بزن، از غذا محرومم کن، اما مادر، دیگه در را به رویم نبند. من امشب فهمیدم جز در این خانه، خانه‌ای ندارم.

 

خیلی شبیه حکایت ماست. خدایا، ما جز خانه‌ی تو، خانه‌ی دیگری نداریم.

 

نگاره: DesignXd (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری