
یک روز خانومم برای کاری منزل مادرشون رفتند و دختر سه سالمو در منزل پیش من گذاشتند. من هم گفتم ایراد نداره، کاری که نداره، با خودش بازی میکنه. مادرش هم زود برمیگرده.
دخترم از کمد قدیمیمون وسایل مادرشو درمیاورد و بهصورت بازی مثلا به من میفروخت. میگفت: بابا این کیف مثلا صد تومن میخری؟ منم خریدار بودم.
بازی که تموم شد، وسایل را برداشت ببره در کشو کمد بزاره. چون توان بستن کشو را نداشت، دو دستی با تمام توانش کشو را بست و چون خیلی با قدرت انجام داد، چهار تا انگشتش موند لای کشو.
من متوجه شدم صدای جیغ دختر سه سالم داره میاد. دائم صدا میزد بابا انگشتام! بابا گیر کرده!
منم که قطع نخاعی، فقط سرم را میتونستم بچرخونم. از دور فقط گریه میکردم. دخترم از تو اطاق جیغ میزد و منم رو تخت فقط اشک میریختم. چون کاری از دستم برنمیومد.
مدتی که دخترم با گریه صدام زد، متوجه شد از این بابا که یه روزی قهرمان تکواندو در اردبیل بوده، کاری برنمیاد. به زور خودش با تقلا انگشتاشو بیرون کشید اومد کنار تختم. دیدم پوست انگشت کوچولوش کنده شده بود.
یه نگاه به من کرد، بعد با زبون کودکانش گفت: بابا! چرا هر چی صدات میزدم کمکم کن، نیومدی؟ بابا دیگه باهات قهرم!
سردار پایان این خاطره بغضش را قورت داد و چشماش...
نقل خاطره از جانباز قطع نخاع سردار ناصر دستاری
نگاره: -
گردآوری: فرتورچین





