داستان کوتاه بهلول و دو ابله

داستان کوتاه بهلول و دو ابله

دو ابله در راهی می‌رفتند، گفتند با هم سخنی گوییم و درازی راه درنیابیم. یکی گفت: من آرزو دارم که خدای تعالی مرا هزار گوسفند دهد تا از پشم و شیر و بره و بزغاله‌ی آن بهره‌مند شوم، به کوری حسودان!
دیگری گفت: من آرزو دارم که خدای تعالی مرا هزار گرگ درنده بدهد و آن‌ها را در رمه‌ی تو اندازم تا یک یک گوسفندان تو را بدرند و بخورند، به کور بخیلان!
صاحب گوسفندان گفت: از خدا شرم نمی‌داری که این همه گرگ را در رمه‌ی من می‌اندازی و مال حلال مرا ضایع می‌کنی؟ شیوه‌ی یاری و همراهی چنین باشد؟
صاحب گرگ‌ها گفت: تو از خدا شرم نمی‌داری که این همه شیر بره و بزغاله را می‌خوری و هرگز مرا رعایت نمی‌کنی؟
صاحب گوسفندان گفت: رعایت تو بر من واجب نیست و من آن‌قدر عیال و اطفال و خویشان درویش دارم که به تو نمی‌توانم پرداخت.
صاحب گرگ‌ها گفت: بر من نیز واجب نیست که ملاحظه‌ی جانب تو کنم و با این خسیسی و بخیلی که تو داری با تو مدارا نمایم.
میان ایشان جنگ شروع شد و در یکدیگر آویختند و از سر و روی هم خون بر خاک ریختند و چون درمانده شدند، بر کناره‌ی راه نشستند. دیدند که بهلول می‌آید و یک خیک عسل گداخته بر الاغی بار کرده به شهر می‌برد. با هم گفتند این مرد میان ما حکم کند. چون بهلول نزدیک رسید، برخاستند و سلام کردند و ماجرا را بگفتند. بهلول کاردی برکشید و خیک را سراسر بدرید و تمام عسل‌ها را بر خاک ریخت و آن‌گاه گفت: خون من مثل این عسل بر خاک ریخته باد که ابله‌تر از شما دو تا کسی را دیده باشم!

 

نگاره: J. Dupre (mutualart.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری