داستان کوتاه معالجه‌ای شگفت

داستان کوتاه معالجه‌ای شگفت

«قطیعی مصری» از مشاهیر حُذاق (حاذق‌ها و استادان) است و در فن طبابت بی‌نظیر آفاق بوده و از او معالجات عجیبه منقول است و از آن جمله آن است که یکی از معارف (نام‌داران و مشاهیر) مصر به مرض سکته افتاد و نبض وی ساقط گشت (از حرکت ایستاد) و اطبا از معالجه‌ی او عاجز آمدند و از سر بالین او رفتند و اولاد و ازواج (همسران) و اقربای (خویشاوندان) او به ترتیب اسباب تجهیز و تکفین (کفن کردن) مشغول شدند.
این خبر به قطیعی رسید. گفت: «اطبا چه کردند؟»
گفتند: «دست از معالجه‌ی او بداشتند و پهلو تهی کردند (کناره گرفتند) و اولاد و اقربای (خویشاوندان) او لباس‌های ماتم پوشیدند و به ترتیبِ (آماده کردن) اسباب غسل و دفن مشغول شدند.»
قطیعی برخاست و بر سر بالین او آمد و نبضش بگرفت. دید که ساقط شده. اولاد او را گفت: «چگونه می‌بینید حال والد خود را؟»
گفتند: «گمان می‌بریم که علاقه‌ی حیات منقطع شده و او مرده و رخت به عالم دیگر برده است.»
گفت: «مرا رخصت می‌دهید که به معالجه‌ی او مشغول شوم؟ اگر اثر حیات ظاهر شود و مرض دفع گردد، فبها و الا مرا ملامت مکنید.»
گفتند: «چه ملامت کنیم، بعد از آن‌که ناامید شده‌ایم.»
قطیعی آستین بر مالید و گفت: «تازیانه بیارید.»
اطبا چون شنیدند که قطیعی بر سر بالین آن خواجه حاضر گشته و درصدد معالجه شده، متعجب شدند و همه در آن سرا جمع آمدند و گفتند: «ای استاد گمان ما آن است که او مرده و رنج تو بیهوده است.»
او گوش به سخن ایشان نکرد و تازیانه گرفت و بفرمود تا بدن او را برهنه ساختند. پس به‌دست خود ده تازیانه‌ی خصمانه بر پشت و پهلو و سینه‌ی او بزد چنان‌که نقش تازیانه بر بدنش پیدا شد. بعد از آن نبضش بگرفت و ساقط بود، باز ده تازیانه‌ی محکم‌تر بزد پس نبضش بگرفت. اندک حرکتی ضعیف در او احساس کرد. اطبا را گفت: «نبض مرده حرکت کند؟»
گفتند: «محال است که نبض مرده حرکت کند.»
گفت: «نبض او را احتیاط کنید.»
چون دیدند، متحیر شدند و گفتند: «والله که او زنده شده است.»
قطیعی باز ده تازیانه‌ی دیگر بزد. نبضش قوی‌تر شد. باز ده دیگر بزد. مریض بعد از خوردن چهل تازیانه چشم باز و ناله آغاز کرد.
قطیعی از او پرسید که «چه حال داری؟»
گفت: «گرسنه‌ام.»
فی‌الحال شربتی به‌خورد او داد و مریض هم در آن مجلس بر فراش خود بازنشست و گفت: «پشت و پهلو و سینه‌ام درد عظیم می‌کند و می‌سوزد.»
اولاد و اقربای (خویشاوندان) او در پای او افتادند و قصه باز گفتند و حاضران انگشت تعجب به‌دندان گرفتند و دست و پای قطیعی را ببوسیدند و بر او ثنا و آفرین گفتند و سبب صحت او بعد از سقوط نبض بپرسیدند.
گفت: «در بدن او حرارت نمانده بود، به این تازیانه‌ها در بدنش احداث (پدید آوردن) حرارت کردم تا به حال خود باز آمد.»

 

برگرفته از کتاب لطایف الطوایف، نوشته‌ی فخرالدین علی صفی
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری