داستان کوتاه راننده تاکسی هم‌درد

داستان کوتاه راننده تاکسی هم‌درد

هوا به‌شدت گرم بود. تاکسی سوار شدم. درب جلو قفل بود، رفتم عقب نشستم. دیدم راننده عرق ریزون داره با دستمال عرق‌های گردنشو پاک می‌کنه. گفتم: عزیزم ما که مسافریم، چند دقیقه بیشتر مهمونت نیستیم، ما هیچ، حداقل برای سلامتی خودت کولرو بزن، حالشو ببر.
گفت: عزیزم، مردم آبادان و خرمشهر برقاشون قطع می‌شه، می‌خوام حس گرمای هموطنامو درک کنم.
گفتم: پس دستگیره بده شیشه رو بیشتر بکشم پایین.
گفت: آقاجون فکر کن تو کویریو طوفان شن گرفته، مجبوری شیشه‌ها رو بالا بکشی. یک‌کم حال مردم یزد و کرمون رو درک کن ببین چی می‌کشن.
پیش خودم تحسینش کردم و گفتم مرحبا، باشه ما هم تحمل می‌کنیم. دیدم یه کلمن آب یخ صندلی جلو هست، اما لیوان نداره. گفتم: آقای راننده لیوان یکبار مصرف بده یه جرعه آب بخوریم.
گفت: داداش یاد هموطنامون تو ایرانشهر و چابهار باش، آب شرب ندارن.
گفتم: احسنت، دمت گرم آقای راننده. حداقل ضبط خودرو رو روشن کن، یه صدایی بیاد، مدت سفر رو تحمل کنیم.
گفت: به‌خاطر جوونا که کنسرت نمی‌تونن برن، ضبط و رادیو گوش نمی‌دم.
با خودم گفتم: ای ول بابا، چنین آدم‌هایی داریمو وضعمون اینه.
دیگه رسیدیم به مقصد، بدون دادن کرایه پیاده شدم و رفتم. شیشه رو داد پایین و گفت: آی عمو کرایتو بده.
گفتم: کارگرای هفت‌تپه شش ماهه حقوق نگرفتن، نمی‌خوای حس هم‌دردی اونارم داشته باشی؟
که یهو دیدم ترمزدستی رو کشید و با قفل فرمون افتاد دنبالم. نمی‌دونم چرا ناراحت شد. شاید هفت‌تپه‌ای‌ها حقوقشونو گرفتن من بی‌اطلاعم!

 

نگاره: -
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری