
در این بخش از مجلهی اینترنتی روز تازه «داستانهای طنز شیخ و مریدان» یا «داستانهای طنز اندر احوالات شیخ» گردآوری شده است.
(۱) ایرانی بودن آدم و حوا
روزی مریدی پرسید: یا شیخ، آیا در باب ملیت حضرت آدم و حوا، تفحص گشته؟ برخی آنان را انگلیسی و برخی فرانسوی میدانند؟!
شیخ گفت: وقتی که نه لباسی برای پوشیدن و نه خانهای برای سُکنی داشتهاند، و تنها آذوقهی آنان یک عدد سیب بوده که خوردن آن هم حرام محسوب میشده و با این همه مصیبت، باز هم فکر میکردند در بهشت ساکن هستند، به طور قطعالیقین ایرانی بودهاند!
(۲) تعبیر خواب مرید
یک مرید وحشتزده به سراغ شیخ رفت و گفت: شیخا به فریادم برس که کابوس عجیبی دیدم.
شیخ فرمود: چه خوابی دیدهای؟
مرید در جواب گفت: سه غول در خواب به من حمله کردند؛ هر کدام از آنها نسبت به دیگری چاقتر بود. پس از رهایی یافتن از چنگ هر غول، در دام دو غول دیگر میافتادم.
شیخ فرمود: این سه غول بهعنوان قبض آب و برق و گازت هستند که در خواب رهایت نمیکنند.
و مریدان بیهوش گشتندی.
(۳) ریزش کوه
آوردهاند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر میکردندی و به ریل قطاری رسیدندی که ریزش کوه آن را بند آورده بودی. و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که جامهها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیدهام. و مریدان و شیخ در حالی که جامهها را آتش زده و فریاد میزدند، بهسمت قطار حرکت کردندی.
مریدی گفت: یا شیخ! نباید انگشتمان را در سوراخی فرو ببریم؟
شیخ گفت: نه! حیف نان! آن یک داستان دیگر است.
رانندهی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد میزنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردی و همهی سرنشینان جان به جان آفرین مردند.
شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت: قاعدتن نباید اینطور میشد!
سپس رو به پخمه کردی و گفت: تو چرا لباست را درنیاوردی و آتش نزدی؟
پخمه گفت: آخر الان سر ظهر است! گفتم شاید همینطوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد!
(۴) علم بهتر است یا ثروت
شیخی در جمع مریدانش نشسته بود. یکی از شاگردان از وی پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟!
شیخ بیدرنگ شمشیری از نیام بیرون آورد و مانند جومونگ شاگرد بخت برگشته را به سه پارهی نامساوی تقسیم نمود و گفت: سالهاست که دیگر هیچ احمقی بین دو راهی علم و ثروت گیر نمیکند!
دیگر مریدان در حالی که انگشت حیرت به دندان گرفته و لرزشی تمام وجودشان را فرا گرفته بود، گفتند: ای شیخ! ما را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم!
شیخ گفت: در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب میرفتیم. دوستم ترک تحصیل کرد و من معلم مکتب شدم. حالا او پورشه دارد، من پوشه. او اوراق مشارکت دارد و من اوراق امتحانی. او عینک آفتابی، من عینک ته استکانی. او بیمهی زندگانی، من بیمهی خدمات درمانی. او سکه و ارز، من سکته و قرض.
سخنان شیخ چون بدینجا رسید، مریدان نعرهای جانسوز زدند و راهی کلاسهای آموزش اختلاس گشتند.
باشد که شما را پندی آموخته و به درد شیخ گرفتار نیایید!
(۵) پند دادن شیخ
روزی جمله مریدان به شیخ گفتند: ما را پندی ده که آن به.
شیخ قدری سبیل مکاشفت به دندان ملازمت خایید و بعد از قدری درنگ از مریدان خواست چهار تکه چوب بیاورند. مریدان که از چند و چون نصیحت آشنا بودند، از برای ضایع کردن شیخ ۴ عدد میلگرد ۵۰ آوردند و به او دادند. شیخ چون قافیه را تنگ بدید به مریدان گفت: این میلگردها را میبینید؟
مریدان جملگی گفتند: آری یا شیخ.
شیخ در حرکتی سریع میلگردها را به پشت سرش برد، سپس دستان خالیش را نشان مریدان داد و گفت: حالا نمیبینید.
مریدان که این کرامت از شیخ بدیدند جملگی تنبان به دندان گزیدند و راه بیابانهای اطراف گرگان در پیش گرفتند. شیخ نیز خود را به اولین خیاطی رسانید.
(۶) مرید فرصتسوز
یکی از مریدان مشغول صرف غذا بودندی که شیخ از او پرسید: آیا غذا میخوری؟
مرید گفت: بلی.
شیخ پرسید: آیا گرسنهای؟
مرید: گفت بلی.
شیخ پرسید: آیا پس از صرف غذا سیر خواهی شد؟
مرید گفت: بلی.
شیخ شمشیر برکشید و مرید را به دو نیم کردندی. سپس فرمود به خدا قسم از ما نیست کسی که فرصت پ نه پ را از دست دهدندی...
مریدان جملگی کپ کردندی و هفت شبانه روز به همان منوال گذراندند.
(۷) شیخ و گیلاس
شیخ روزی با مریدان از بازار میوهفروشان گذر کرد و گیلاسی دید که کرمی در آن لولیده و به ولع تمام گیلاس همی خورد. شیخ گریست و فرمود: خوشا به آن کرم و توانگریش. عمری زیستم و نتوانستم چارکی گیلاس بخرم.
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل - آسمان و زمین بر ما شده بخیل
و مریدان رم کردند و سر به بیابان گذاشتند.
(۸) داناترین مردم
روزی مریدان از یک شیخ، سوال کردند: یا شیخ، چه کسی نزد شما داناتر است؟
شیخ فورا پاسخ داد: کسی که از همه داناتر است.
مریدان خشتکها مرطوب کرده، گریهها بکردند و نشتیها پیدا کردند.
(۹) عمر گوسفند
روزی شیخی در حال عبور از بازار، گوسفند ذبح شدهای را دید که آن را در مغازهی قصابی آویزان کرده بودند و هیچیک از مردمان نمیتوانستند آن را بخرند. شیخ فرمود: این گوسفند، بعد از مرگش عمر درازتری دارد تا پیش از مرگش.
و مریدان مدهوش گشتند و نعرهها زدند.
(۱۰) سکوت شیخ
شیخ را پرسیدند: از برای چه ساکتی؟
فرمود: سکوتم از رضایت نیست، دلم اهل شکایت نیست.
و مریدان از هوش برفتندی.
(۱۱) خواب مرید پریشان
روزی یکی از مریدان پریشان حال، به نزد شیخ آمد و عرض کرد: یا شیخ خوابی دیدم بس ناگوار!
فرمود: بنال ببینم تعبیرش چه بُود؟
گفت: خواب مردمانی دیدم که از تنشان گوشت همی کندند و گوشت را به دهانشان همی گذاردند.
رنگ از رخسار شیخ پرید، فرمود: بهگمانم زمان پرداخت یارانهها رسیده!
پس مریدان رم کردند و چهارنعل به صحرا همی گریختند.
(۱۲) ظهر تابستان
در ظهر تابستانی شیخ فرمود: هوا بس ناجوانمردانه گرم است.
و مریدان گریستند.
شیخ گفت: زقنبوت! هر چه که من میگویم که نباید بگریستید!
و مریدان غش غش خندیدند!
(۱۳) مرید تنبل
آوردهاند که روزی شیخ، مریض شده و در حال مرگ بود. او از یارانش درخواست کرد تا فلان کتاب را برایش بیاورند. مریدان به او گفتند: شیخا، کتاب در زمان مرگت به چه کارت آید؟
شیخ پاسخ داد: فلان مطلب آن کتاب را نمیدانم، اگر بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم و بمیرم؟
یکی از یاران در جواب این سوال شیخ گفت: مگر خدا علم بیپایان به شما عطا نکرده است؟
همه در این لحظه، منتظر پاسخ شیخ بودند که شیخ گفت: مرتیکهی تنبل حرف اضافی نزن، اگر نمیخواهی از جایت بلند شوی!
مریدان نعرهها بزدندی و خشتکها پاره کردندی و سر به بیابان نهادند.
(۱۴) اسب سفید رستم
روزی عدهی کثیری از مریدان همی نزد شیخ رسیده، ایشان را پرسیدند: یا شیخ اسب سفید رستم چه رنگی بوده و از آن چه کسی بود؟
شیخ لختی اندیشید، ریشی خاراند و بر خشتک مسلط شده، فرمود: مشکی بوده و از آن زرو همی بوده...!
خبر دقیقی از حال مریدان در دست نیست. آنچه در دست است بقایای خشتکهاییست که تا چند فرسنگی سرای شیخ یافت شد.
(۱۵) بلیط هواپیما
شیخ را اطلاع همی دادند که قیمت بلیط هواپیما فزونی گرفته.
فرمود: آن پول، دیهی شماست که پیشاپیش ز شما همی گیرند.
پس مریدان گریستندی.
(۱۶) سفر به بلاد کفر
آوردهاند شیخ به همراه تنی چند از مریدان عازم بلاد کُفر گشته و به هتلی دخول کردند. بهمحض جلوس در اتاق، همی برقها برفت و شیخ و مریدانش جملگی اندر کف برق بودندی، تا آنکه مریدی تلفنی در آن حوالی بیافت و با هزار بدبختی داخلی مورد نظر را شمارهگیری نموده، لکن نتوانست منظور خود را بر هتلدار تفهیم نماید.
مریدان یک به یک گوشی در دست گرفته و هر چه زور زدند تا منظور خویش تفهیم نمایند نشد که نشد! از قضا شیخ رو بر ایشان کرده و فرمودند: Animalها، تلفن را بر من همی عرضه دارید تا شما را کار یاد دهم.
شیخ چونان که گوشی در دست گرفتند با لهجهای بسیار شیوا و فصیح عرض کردند: Edison Dead In This Hotel
و چون چشم برهم زدنی برقها بیامد!
آوردهاند که مریدان دو به دو سرهای خویش را بر یکدیگر کوبیده و خشتکهای خویش جر همی بدادندی و سپس در گروههای سهتایی عازم خیابانهای بیروح شهر پاتایا گشتند، بلکه اندکی آرام گیرند.
(۱۷) اینترنت
از شیخی پرسیدند: اینترنت ایران، شبیه چیست؟ شعری برایش بِسُرا.
او در جواب فرمود: به زنبور بیعسل.
گفتند: یا شیخ، اینکه بدون قافیه بود.
شیخ فرمود: قافیه نداشت، اما واقعیت که داشت.
و مریدان رم کردندی و به صحرا برفتندی.
(۱۸) حال خراب مرید
مریدی «تگری زنان» نزد شیخ برفت و گفت: یا شیخ حالم دریاب که بغایت رسید.
شیخ فرمود: مریدا تو را چه شده؟
عرض کرد: مرادا! چشمانم ز حدقه درآمده، خون در کلهام جمع بشده، جهان در پیش چشمانم تیره گشته و شاخی بر سرم سبز شده.
شیخ فرمود: چیزی نیست، یحتمل بعد از اخبار BBC، اخبار بیستوسی بدیدهای.
و مریدان نعرهها و فغانها زدند.
(۱۹) شارژ ایرانسل
روزی شیخ مشغول مکالمه با سیمکارت ایرانسل خود بودی. اما مکالمه چنان طولانی گشت که مریدان پرسیدند: یا شیخ چگونه است که شارژ سیمکارت شما تمام نمیشود، پس از چندین ساعت گوهرفشانی؟
شیخ لبخندی شیطانگونه زده و فرمود: از ان روی که من در اینستاگرام یک «فیک اکانت» با نام «عسل جون» اختیار نموده و بهوسیلهی آن ملت را شارژ ایرانسل تیغ همی زدمی!
و مریدان از فرط تعجب توان نعره و گریز به بیابان هم نداشتندی!
(۲۰) فیلترینگ
روزی مریدان نزد شیخ رفتند و از او پرسیدند: یا شیخ! فیلترینگ بدتر است یا کم بودن پهنای باند؟
شیخ نگاه معنیداری به آنها کرد و فرمود: هیچکدام! چیزی در اینترنت هست که از هر دوی اینها بدتر و اعصاب خردکنتر است!
مریدان با حیرت به شیخ نگریستند و فرمودند: یا شیخ! از فیلترینگ بدتر چیست؟
شیخ فرمود: ...
مشاهدهی این لینک تنها برای اعضای سایت امکانپذیر است. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید!
بعد از این سخن، مریدان نعرهها زدند و خشتکها دریدند و لپتاپهای خود را به زمین کوبیدندی، فغانکشان به رشتهکوهای آلپ پناه بردندی!
(۲۱) دو مرد و طفل
روزی دو مرد به خدمت شیخ رسیدندی که بر سر طفلی نزاع داشتندی و هر یک ادعا میکردندی که پدر آن طفل هستندی. شیخ فرمودند: تنها راه رفع این مشکل آن است که هر سهی آنها شبی را در یک اتاق بگزرانندی.
صبح هنگام شیخ از کودک پرسید: ای طفل! دیشب چه کسی کولر را خاموش کرد؟
کودک پاسخ داد: این یکی!
شیخ گفت: فرزندم! همانا این مرد پدر توست!
جمله مریدان از این درایت شیخ جامه دریدندی و نعره زنان دویدندی، بهطوری که رکورد دو صد متر اوسین بولت را پنج ثانیه بهبود بخشیدندی...
(۲۲) معجزه
از ابوخواجه کریس ابن آنجل از مریدان شیخ نقل است که: روزی به همراه سایر مریدان شیخ را لای منگنه قرار دادیم که معجزتی نماید و ما را کرامتی نشان دهاد!
شیخ نعره برآورد که: مایند فریک... و سپس بر روی آب حوضچهی خانقاه شروع به راه رفتن نمود و پس از تشویق مریدان بسی جوگیرتر گردید و کف دست راست بر زیر بغل ببرد و با جمع کردن دست چپ اصواتی چون صدای باد معده از زیر بغل خویش خارج نمود!
مریدان گفتند یا شیخ این دومی را که ما نیز بلد باشیم و این دیگر معجزه نباشدی؟!
شیخ فرمود: تفاوتش را هنگامی میفهمید که ریه و ششهای خویش را بر اثر بوی آن از دست میدهید!
هنوز سخن شیخ به اتمام نرسیده بود که رایحهای نعرهی مریدان را برآورد و آنان با فحش به آنکه اول از شیخ درخواست معجزه نمود، محل وقوع حادثه را ترک و جهت پیوند ریه راهی بیمارستان گشتند...
(۲۳) چای یا قهوه
روزی استادی از فرنگ از شیخ ما پرسید: شما تو ایران چایی بیشتر میخورید یا قهوه؟
شیخنا بگفتا: چایی بیشتر میخوریم، ولی کتابی در غایت طرز تهیهی قهوه در کشورمان داریم که چهار جلد است و هر جلدش به چه کلفتی!
برق ۳۶۰ ولت از سر استاد فرنگی پرید و گفت: وای، نام آن کتاب چیست؟
بگفتا: اصول کافی (کافی = قهوه).
پس از شنیدن این جمله مریدان یکی در میان خشتک به سر یکدیگر کردند و سر در دیوار کوفتند!
(۲۴) سبد کالا
روزی شیخ در صف دریافت سبد کالا به انتظار نشسته بود تا نوبت بر او گماشته گردد. ناگه دستهای از مریدان وحشی همراه با یک نیسان آمدند و تا شیخ را بدیدندی. دستهای کامل از البسهی خویش را دریدند و چون لختی گذشت، از شدت سرما همچو سگ نعرهها میزدندی. شیخ گفت: یا وحشیای احمق بروید سوی منزل و البسه بیاورید برای خودتان.
مریدان چون این سخنان را بشنیدند، نعرهها زدند و خواستن البسهی خود را جر بدهند که دیدن ندارن و منصرف شدن از این امر. مریدان رفتندی و آمدندی و با دیدن دوبارهی شیخ خواستند البسهی خود را از گریبان چاک بدهند که این بار شیخ دست آنها را خواند و با چوب به سر دو نفر از آنها زد و بقیه را فحش ناموسی داد تا منصرف شدند.
یکی از مریدان گفت یا شیخ چه حاجت که شما در این صف هستید؟
شیخ دستی در دماغ کرد و بگفتا: این مردم برای مال مفت جان خود را هم میدهند، ولو بیارزش و ناچیز باشد.
مریدان چون این سخنان را بشنیدند همراه با جمعیت حاضر در صف نعرهها زدند و این بار البسهی شیخ را دریدند تا دیگر از این حرفها نزند و خودشان در صف ایستادندی.
(۲۵) شتر
روزی شیخ و مریدان در بیابان همی برفتی که ناگاه عربی سوار بر شتر بهسمت ایشان بیامدی. شیخ رو به عرب کردی و بفرمودی : ایا این شتر است؟!
مرد عرب به خود فشار زیادی آوردی و سرخ گشتی و جان بهجان آفرین تسلیم بنمودی. جمله همه مریدان واله و حیران گشتندی و علت را از شیخ جویا شدندی؟
شیخ بگفتا: وی (مرد عرب) جهت تلفظ پ ن پ به خود فشار آوردی و هلاک گشتی.
نگاره: -
گردآوری: فرتورچین





